چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

۲۹ تیر ۱۳۸۷

دو تا از خوانندگان این وبلاگ، که خود نیز صاحب قلم و وبلاگ هستند، درگیر بحث خشونت و مهربانی شده‌اند. حکایت ظاهرا از آن‌جا شروع شد که فرهاد جعفری در مطلبی نوشت:

زمانی هم گشتی می‌زدیم توی خانه های مخروبه‌ی خرمشهر. که گاه، با صحنه هایی مواجه می‌شدیم که من یکی را دیوانه می‌کرد. تشکی پهن شده و خون‌آلود در اتاقی. که معلوم بود چه فاجعه ای را به خود دیده است.

این است که امروز از هر “عرب غیر ایرانی” منزجرم. این است که امروز وقتی می‌بینیم روزی صد تا، صدوپنجاه تا عراقی، قطعه‌قطعه می‌شوند و می‌روند فضا؛ صفا می‌کنم. لذت می‌برم. و “دمش گرم” می‌فرستم به روح و روان آن کسی که کلید عملیات در عراق دست‌اش است و دارد همه‌ عرب‌های منطقه را بازی می‌دهد.

هرچه دل‌تان می‌خواهد پیش خودتان بگوئید. هر طور دل‌تان می‌خواهد قضاوت کنید. کسانی که حیوان‌صفتانه؛ با دخترکان و زنان سرزمین من چنین کرده باشند، ازین بدتر حق‌شان است. این هنوز تاوان کمی‌ست که در برابر تجاوز به ناموس ایرانی می‌پردازند.

اما نیشابور برآشفت و درآمد که:

من نمی‌دانم شما آن اهلی کن را چگونه کنار این بازمانده از واقعه می‌گذارید. آن آشتی‌ده را کجای این … اصلاً نمی‌دانم چگونه با خودتان کنار می‌آئید؟ چگونه آشفته نمی‌شوید، پریشان نمی‌گردید؟ چگونه از کنار کسی که به شما خیانت می‌کند راحت می‌گذرید؟

فرهاد البته ساکت نماند و مطلبی تنظیم کرد و در آن آورد:

وقتی می‌گوئیم «دوست‌داشتن دیگران» یا «بخشیدن دیگران»؛ لاجرم باید «دیگران» را تعریف کنیم.
اگر «فرشته‌وار» (مثل نیشابور خانم) آنقدر دامنه‌ی آن را باز بگیرید که شامل آن عراقی هم بشود که به خرمشهر آمد و آن همه فاجعه را آفرید و شامل آن فرانسوی هم بشود که موقع جنگ به من پژو فروخت اما به عراقی سوپر اتاندارد و اگزوسه؛ لابد کسی هم پیدا خواهد شد که دامنه اش را آنقدر تنگ بگیرد که دوست‌داشتن و مهر ورزیدن و بخشیدن اش، شامل آن مجاهد‌خلقی که سرباز عراق شد یا آن کسی‌ که تیر خلاص زد، نشود!

این بحث مهمی است. اخلاق، سیاست، مدارا، مهر و گذشت به خودی خود موضوع‌هایی پیچیده و جاسنگین هستند. زمانی که این مفاهیم مناقشه‌بردار زیر سقف بحثی جمع شوند، میزبان باید خیلی مهمان‌شناس باشد و آداب پذیرایی بداند تا از پس چنین مهمانان مهمی برآید.

اگر محوری فرض کنیم و نظر نیشابور را در یک سر آن بگذاریم و نظر فرهاد را در سر دیگر، من به سوی رای نیشابور بیشتر گرایش دارم. با توجه به این که دلایلم الزاما با دلایل نیشابور یکسان نیست، شاید بد نباشد چند جمله در این باب بنویسم:

جنگ چیز کثیفی است، گرچه هر کشور یا قومی موظف است که توان دفاعی معقول و مقبولی داشته باشد. در جنگ نقل و نبات پخش نمی‌کنند، فجایع گوناگون و گسترده‌ای حین آن اتفاق می‌افتد که مورد تجاوز جنسی‌گرفتن افراد فقط یک قلم کوچکش است. گرچه این جنایتی هولناک است اما چنان نیست که با تاکید برآن به قومی بزرگ نفرت‌ورزی کنیم و نابود شدن‌شان آرزو کنیم و مرگ گروهی‌شان را جشن بگیریم. کار بد، بد است. فرض کنیم که یک فرد بیمار و بی‌اخلاق ایرانی به زنی غیر ایرانی تجاوز کرده باشد، آیا روا می‌دانیم که افراد بی‌گناه دیگر به تاوان این فعل ناشایست، قطعه‌قطعه شوند؟ اصلا چرا بخش تجاوز جنسی را عمده می‌کنیم؟ به غیر از این است که می‌خواهیم خون را در رگ‌ها به جوش آوریم و در نتیجه شدت و حدت نظرات تند و تیزمان را موجه جلوه دهیم؟

از طرفی این جمله فرهاد برای من خیلی غامض است:

«راهبرد مهربانی و مهرورزی» ناچار است تا به «مرزهای جغرافیائی ایران» و «ایرانی‌ها» (در هر کجای جهان) محدود باشد.

من از سابقه‌ی نظریه‌های فرهاد در مورد راهبرد مهربانی و مهرورزی خبر زیادی ندارم. مهربانی برای شخص من یک راهبرد نیست و نمی‌دانم منظور فرهاد از این پیشوند چیست. اما گمانم مهربانی‌ای که منحصر بشود به قومی را نمی‌توان مهربانی صرف دانست، شاید حکمت آن پسوند هم همین باشد.

زمانی که او می‌گوید که «بتوانیم «یک به یک دشمنان کشورمان» را تنبیه کنیم و کاری کنیم که [ایران] شوکت و عظمت تاریخی اش را بازیابد» من کلا با فضای فکری‌اش بیگانه می‌شوم. نمی‌دانم چطور است که فرهاد تنبیه را سبب بازیابی شوکت و عظمت ایران می‌داند، نمی‌دانم او از کدام شوکت و عظمت سخن می‌گوید و نمی‌دانم که مصداق دشمن و نوع تنبیه را چه کسی در این وسط تعیین خواهد کرد.

من تعجب می‌کنم: دوست تیزبین و فهیمی چون فرهاد تجاوزهایی که هر روز و هر ساعت در کوچه و خیابان و شرکت‌های خصوصی رخ می‌دهد را نادیده می‌گیرد چون هنوز تصویر تکان‌دهنده‌ی رختخواب‌های خونی از جلوی چشمش کنار نرفته است. اما می‌خواهم خواهش کنم که تصاویر تجاوز امروزی را در ذهن بیاورد و بعد بگوید که چه کسانی باید در عقوبت تکه‌تکه و نابود شوند؟ بگوید که عظمت را چگونه می‌خواهد به مردمانی بازگرداند که حتی در بقالی در حق نوبت هم تجاوز می‌کنند؟ بگوید که در کشور شایسته عظمتش چه حسی دارد زمانی که به دختر دسته‌ی گلش نگاه می‌کند و در ضمن به خاطر می‌آورد که سن فحشا تا سیزده سالگی پایین آمده است؟ بگوید که می‌تواند تمام این‌ها را به دشمن‌ها و عرب‌ها نسبت دهد؟

کفش‌هایم ۳

۲۸ تیر ۱۳۸۷

تولیدکننده: Nike (تلفظ صحیح این نام نایکی است نه نایک)
نام مدل: Air Max 360
رویه: مصنوعی    درون: پارچه    زیره: مصنوعی
قیمت: حدود ۱۸۰ دلار آمریکا

نایکی احتمالا بزرگ‌ترین سازنده‌ی کفش، لباس و کالاهای ورزشی است. این شرکت آمریکایی حدود چهار دهه است که تاسیس شده؛ و در ابتدا با واردکردن کفش یک سازنده‌ی ژاپنی (به نام تایگر) کارش را شروع کرد. نایکی در تبدیل کفش ورزشی به چیزی امروز می‌بینیم، نقشی مهم داشته و نوع‌آوری‌های گوناگون‌اش در طراحی و ساخت کفش، کمک‌های مهمی به‌ پیش‌روی صنعت کرده است.

نام ایرمکس سال‌های روی مدل‌هایی گذاشته می‌شد که در قسمتی‌ از زیره‌شان، معمولا پاشنه، بالشتکی از هوا تعبیه شده بود. اما اضافه شدن ۳۶۰ به انتهای این نام تجاری به معنی این است که هوا در تمامی زیره، جایگزین فوم شده. سه سال پیش، من با شنیدن این خبر انقلابی به صرافت افتادم که حتما یک جفت از این کفش را تهیه کنم و بالاخره به هر زحمتی که بود، یک جفت گیر آوردم.

این کفش، کفش زشتی است. نقش و نگارهای چاپی رویش هیچ کمکی به آینده‌گرا جلوه‌گر نمودن آن نکرده است. شاید بهتر بود که طراحان نایکی با طراحی رویه‌ای کلاسیک و بی‌پیرایه، نگاه‌ها را بیشتر معطوف به زیره و کفی کنند. سبکی وزن البته از نقطه قوت‌های این مدل است و همچنین بازخوردی که هوا در برابر ضربه به زمین دارد تفاوت محسوسی با فوم می‌کند؛ گاهی حین دویدن احساس می‌کنید که فنری در زیره‌ی آن تعبیه شده است.

جمع‌بندی: گرچه نسل سوم این مدل هم به بازار عرضه شد و پاره‌ای از ضعف‌های طراحی آن برطرف گشت، اما من خریدن آن را - با این قیمت - توصیه نمی‌کنم. خصوصا با در نظر گرفتن این نکته که در پای من عمر بسیار کوتاهی هم داشت (ظاهرا بعضی دیگر از پوشندگان هم چنین مساله‌ای با آن داشته‌اند). این کفشی است که کار مهمی در آن انجام شده (استفاده از هوا به جای فوم)، اما جایگزینی هوا الزاما راه آینده‌ی صنعت کفش ورزشی نیست.

که اندازه نکوست (+دو چیز دیگر)

۲۷ تیر ۱۳۸۷

۱. موفاسا سلطان جنگل صبح‌گاه با توله‌اش سیمبا به قلمرو خود سرکشی و با فرزندش صحبت می‌کند: «همه‌ی چیزهایی که می‌بینی در تعادلی ظریف با یکدیگر وجود دارند. تو به عنوان یک سلطان باید قدر تمام موجودات را بدانی؛ از مورچه‌ای که می‌خزد تا بزکوهی‌ای که می‌جهد.
سمیبا: ما که بز کوهی را می‌خوریم پدر.
موفاسا: بگذار توضیح دهم؛ زمانی که ما بمیریم بدنمان تبدیل به علف می‌شود، و بز کوهی علف را می‌خورد. پس همه‌ی ما در چرخه‌ی بزرگ زندگی به هم متصل هستیم».

شیر شاه

۲. نظریه‌ی تعادل‌های نش می‌گوید که در هر بازی با استراتژی مختلط به فرض آن‌که بازیکنان معقولانه استراتژی‌های خود را انتخاب کرده و به دنبال به‌دست آوردن حداکثر بهره (سود) از بازی باشند، حداقل یک استراتژی برای به‌دست آوردن بهترین نتیجه برای هر بازیکن قابل انتخاب است که اگر بازیکن راهکار دیگری به غیر از آن را انتخاب کند، ‌نتیجهٔ بهتری به‌دست نخواهد آورد.

مدخل «تعادل نش» - ویکی‌پدیای فارسی

۳. با دائی در غذاخوری‌اش نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. حین صحبت او به ظرف خورشی که برایش آورده‌اند، نگاهی می‌اندازد: «من این خورش را قبول ندارم، خورش که نباید این قدر روغن داشته باشد».
می‌پرسم «دایی خورش چقدر باید روغن داشته باشد پس؟».
نگاهی می‌کند و به سرعت پاسخ می‌دهد: «به‌ اندازه‌ای که دیده نشود».
از این جواب مات می‌مانم و سرم داغ می‌شود…

خاطره‌ی شخصی

تعادل چیزی است که سال‌هاست مرا حیران، مفتون، مشغول و مبهوت کرده است. هیچ تعریفی برای آن ندارم؛ حتی نمی‌توانم بگویم که وقتی می‌گویم تعادل، از چه صحبت می‌کنم. آیا تعادل نوعی قرار است؟ نوعی ثبات است؟ آیا رسیدن به شکلی از پایداری در حالتی ناپایدار است؟

نمی‌دانم.

می‌دانم که مهم‌ترین صفت جهان در چشمم تعادل است و مهم‌ترین ضرب‌المثلی که دیده‌ام به نظرم درباره‌ی تعادل است: «اندازه نگه‌دار که اندازه نکوست».

***

این وبلاگ برای نویسنده‌اش برکات گوناگونی داشته، از مهم‌ترین آن‌ها یافتن دوستان جدید و تحکیم پیمان با دوستان قدیمی بوده است. امروز من دو اتفاق مربوط به دو دوست در بر داشت:ترگل بهرامی

۱. محسن، نویسنده‌ی وبلاگی مکث‌برانگیز، که چند ماه پیش به محض کشف پیوندش را درج کردم، در مطلبی پر از لطف مجازی بودن را نواخته است. این را نوشتم که دوباره توجه خوانندگان را به این وبلاگ جلب کنم و در ضمن ابراز قدردانی و فروتنی کرده باشم.

۲. امروز مصادف بود با خیلی از چیزها، از جمله سال‌روز تولد ترگل بهرامی. ترگل خانمی جوان و دوستی مهربان است که به واسطه‌ی وبلاگ‌های‌مان آشنا شده‌ایم. طنز هوشمندانه، تخیل گسترده و تنوع موضوع‌ سبب شده که فقط می‌نویسم بدون این که جنجال کند، مخاطب‌های پر و پا قرص داشته‌ باشد.
خانم ترگل یک سال دیگر سر کرده و به سال دیگری وارد شده است، امیدوارم عمر مبارکی داشته باشد. ایشان از کسانی است که باید همیشه یادش بماند که خداوند استعداد و صفت را بی‌شرط به کسی نداده است و آدمی باید روزی پاسخ‌گوی تمام موهبت‌هایی باشد که به او ارزانی شده. حدس می زنم که خانم ترگل از کسانی است که در زندگی‌اش تغییرات بنیادین خواهد کرد، برایشان دعا می‌کنم که این تغییرات در مسیر سلوکی سالم و استوار باشد.

مهم‌ترین کار دنیا

۲۶ تیر ۱۳۸۷

دارم شربت آبلیمو درست می‌کنم، با لیموی تازه‌ی شیرازی. پارچ آب سرد را می‌گذارم در کنار ظرف شکر و شروع می‌کنم به قاشق قاشق شکر ریختن.
- یک چیزی بهت بگم…
نگاهم می‌کند، انگار شمردن زیرلبی تعداد قاشق‌های شکر نظرش را جلب کرده است.
- هر کاری که انجام می‌دی، با نهایت توجه انجام بده و در حین انجام مهم‌ترین کار دنیا فرضش کن.
دو لیمو را از وسط نصف می‌کنم و در آب می‌فشارم‌شان. سعی می‌کنم که پره‌ها را با کارد بگیرم و در مایعی که فعلا نه آب و نه شربت بریزم، حیفم می‌آید که ذره‌ای از این طعم و بوی عالی هدر رود. احساس می‌کنم کارد برای حلقه کردن ظریف لیموی سوم به اندازه‌ی کافی تیز نیست.
- در تاثیر جزئیات بر کل کار دقت کن، جزییات هستند که به کار شکل و شخصیت می‌دهند.
کارد را با مصقل تیز و شروع می‌کنم به نازک حلقه‌کردن آخرین لیمو برای ریختن در پارچ. حلقه‌های معلق در آب شکل شربت را قشنگ می‌کند و تلخی و عطر پوست لیمو هم خوب است که باشد. احساس می‌کنم با شنیدن این حرف‌ها نتیجه گرفته که عقل  چندان سالمی ندارم.
- در انجام‌دادن بهترین کار سعی‌ات را بکن. نتیجه هر چه باشد، ماجور خواهی بود.
قاشقی از شربت می‌چشم و مقداری شکر اضافه می‌کنم، با محاسبه‌ی ذهنی کم‌شدن شیرینی بعد از آب شدن یخ. به پارچ از کنار نگاهی می‌کنم و باز هم یخ‌اضافه می‌کنم تا عاقبت از ترکیب کلی راضی شوم.

نمونه‌ی خروار

۲۵ تیر ۱۳۸۷

جوی در تهران، عکس از هادی.

می‌دانید این چیست؟
نمایی است از بخشی از یک جوی آب. بیشتر چیزهایی که در آن ریخته شده در طبیعت بازیابی نمی‌شود یا به سختی بازیابی می‌شود.

می‌دانید این‌جا کجاست؟
خیابانی است (مفتح) در مرکز شهر تهران. محلی که در آن‌ حداقل قیمت ملک معمولا چند صد میلیون است.

می‌دانید با این عکس چه باید کرد؟
حفظش کرد، به شکل چاپی یا دیجیتال. هر از چند وقتی نگاهی به آن انداخت و از خود سوال کرد: «به راستی بر سر ما چه بلایی آمده است؟».

مغز استخوان

۲۴ تیر ۱۳۸۷

کتاب «نجوای فرزانگان ذن؛ روشنگری بی‌پایان» متشکل از کمیک استریپ‌هایی است که بر بنیان محکم تفکرات چین باستان بنا شده و حکایاتی مربوط به آن را بازگو می‌کند. تسای چیه چونگ، کارتونیست و کاریکاتوریست توانای آسیایی، با خلق این کتاب مدخلی اساسی برای علاقمندان به این تفکرات آفریده است. سارا، خواهرم، سال‌ها پیش ترجمه‌ی فارسی این کتاب گرانقدر را به من هدیه داد. در اولین تورق حکایت زیر برای همیشه در مغزم حک شد:

به سال ۵۳۶، بو دیدارمه دریافت که زمان مرگ در رسیده است، پس شاگردان را فراخواند [و خطاب به آن‌ها گفت]: از سیر و سلوک خود حکایت کنید.
شاگرد اول:
زبان را به کار آوریم و نیاوریم. روشنایی این است.
بو دیدارمه:
آن‌چه یافتی پوست من است.
شاگرد دوم:
روشنایی شادمانگی از دیدار خطه‌ی بوداست. نیم‌نگاهی است و بس.
بو دیدارمه:
آن‌چه یافتی گوشت من است.
شاگرد سوم:
خاک، آب، آتش و باد، تهی‌اند. چشم، گوش، بینی و زبان، به کارند و بی‌کار، جهان یکسر خانه‌ی دارمه است.
بو دیدارمه:
آن‌چه یافتی استخوان من است.
سرانجام نوبت به هوی‌کو رسید. خاکساری کرد و بی‌حرکت ایستاد.
بو دیدارمه:
هاه هاه هاه هاه هاه (قهقهه شدید). آن‌چه یافته‌ای مغز استخوان من است.

اگر این کتاب گیرتان آمد، سعی کنید که بی‌نصیب نمانید. نسخه‌ای که من در اختیار دارم را انتشارات فکر روز در سال ۱۳۷۸ خورشیدی درآورده است (به ترجمه‌ی طباطبایی، ریاحی و برکت).

قهر خدا

۲۳ تیر ۱۳۸۷

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت
شیرگویی خون او می‌خواست ریخت

آن یکی در پی دوید و گفت خیر
در پی‌ات کس نیست چه گریزی چو طیر؟

با شتاب او آن‌چنان می‌تاخت جفت
کز شتاب خود جواب او نگفت

یک دو میدان در پی عیسی براند
پس بجد و جهد عیسی را بخواند

کز پی مرضات حق یک لحظه بیست
که مرا اندر گریزت مشکلیست

از که این سو می‌گریزی ای کریم
نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم

گفت از احمق گریزانم برو
می‌رهانم خویش را بندم مشو

گفت آخر آن مسیحا نه توی
که شود کور و کر از تو مستوی

گفت آری گفت آن شه نیستی
که فسون غیب را ماویستی

گفت آری گفت پس ای روح پاک
هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک

گفت عیسی که به ذات پاک حق
مبدع تن خالق جان در سبق

کان فسون و اسم اعظم را که من
بر کر و بر کور خواندم شد حسن

برتن مرده بخواندم گشت حی
بر سر لاشی بخواندم گشت شی

خواندم آن را بر دل احمق به جد
صد هزاران بار و درمانی نشد

سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت
ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت

گفت حکمت چیست کان‌جا اسم حق
سود کرد اینجا نبود آن را سبق

گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج کوری نیست قهر آن ابتلاست

ابتلا رنجیست کان رحم آورد
احمقی رنجیست کان زحم آورد

مثنوی معنوی/گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان

زمانی که رفتار احمقانه‌ای از شخصی موسفید می‌بینم، این حکایت مولوی به یادم می‌آید و وحشتی وجودم را فرا می‌گیرد: «مبادا هم به چنین عاقبتی دچار شوم. مبادا که موی من در حماقت سفید شود…».

توضیح (بیست و چهار ساعت بعد از موعد انتشار): نشر این مطلب به علت اختلال در اتصال به اینترنت به تاخیر افتاد؛ عذر می‌خواهم. از دوستانی هم که علت عدم نشر مطلب را جویا شدند، تشکر می‌کنم. این واقعه به من یادآوری کرد که خوانندگان دائم این‌جا فعلا به کم‌تر از یک مطلب در روز رضایت نمی‌دهد!


Creative Commons License
This work by Mohammad Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License.