چیزهایی هست که نمیدانم آدم باید به رو بیاورد یا خیر. دیشب از اتاقت صدایی شنیدم، آمدم سر بزنم که دیدم زیر لحاف خودت را جمع کردهای. خواستم به خودم لطفی کرده باشم و رویت را مرتب کنم، دیدم که گوشی تلفنت را دو دستی گرفتهای و خوابت برده، در آن نور کم انگار دیدم که اشک روی صورتت خشک شده است. لحظاتی از لحاف و مرتب کردناش یادم رفت. اول از همه به خودم فحش دادم که چرا تو باید تلفنهایت را از زیر لحاف بزنی. بعد فکر کردم که اگر آزادمنشترین پدر دنیا هم بودم، شاید گاهی نیاز میشد که تو گاهی دور از چشم دیگران نجوا کنی. برای فهمیدن ماجرا نیازی نبود که حدسهای زیادی بزنم. خلاصهاش کردم: یک ماجرای عاطفی. نفهمیدم که منتظر تماس بودی یا بعد از تماسی بوده است – در هر صورت تحمل صحنه برایم آسان نبود. کمی کنارت نشستم، دوست داشتم بیدار شوی و دوست نداشتم. چون احتمال میدادم که چندان خوشت نیاید که در آن حال مرا ببینی.
ماجرای عاطفی چیز پیچیدهای است، من نمیتوانم خودم را راحت کنم و آن را به جوانی، خامی یا … نسبت بدهم. اگر این طور باشد تو هم میتوانی در صورت مطلعشدن از یک ماجرای عاطفی من به شکلی مقابله به مثل کنی. این که هر چیزی مطابق میل و میزان من نیست را به سن و سالت نسبت دهم، انصاف نیست. عاطفه در هر سنی قابل تامل و احترام است. بعد هم اصلا من میتوانم چه بگویم؟ بگویم دخترم مواظب باش که چه کسی را برای عاطفهورزی انتخاب میکنی؟ مگر قضیه به انتخاب مربوط میشود؟ مگر خود من از روی بولتن معتبر «آدمهای شایسته برای دوستداشتن» انتخاب میکردم؟ راستاش فقط میتوانم امیدوار باشم که بخت تو در زندگی عاطفی از پدرت بلندتر باشد. حال این بماند که بخت بلند در این مورد چه معنا دارد؟ به نظرم مزخرف گفتم.
به خودم اجازه میدهم که چند نکته را در این مورد با تو شریک شوم:
۱. مساله دوستداشتن، خود دوستداشتن است. چیزی که سبب بروز این حالت میشود صرفا یک محرک بیرونی است. البته نمیخواهم از ارزش کسی کم کنم، اما اصل ماجرا از نگاه من این طور است.
۲. التهاب اولیه پس از مدتی فروکش میکند، همین بهتر. اگر چنین التهابی بماند آدم از خواب و خوراک و دیگر لوازم زندگی روزمره میافتد و این حالت چندان مطلوب نیست، به درد این میخورد که دیگران از روی زندگی آدم قصه پرغصه بنویسند.
۳. آدمی را به صدر ننشان چون دوستاش داری. یادت باشد که او هم یک آدم عادی است، مثل باقی آدمها قوت و ضعف دارد. کسی از تو نمیخواهد که عاشق اولیا و پیامبران شوی!
۴. عاطفهورزی اختیاری نیست، اما باید مسوولانه باشد. مثل هر کار دیگری در زندگی.
۵. مواظب قلبت باش، قلب همه گاهی میشکند. اما شکستن داریم تا شکستن.
اگر زیاده روی کردم عذر بپذیر.
از این سری
من آرزوی دیدن روزی را دارم که به روی من لبخند بزنی و بگویی: «آره متاسفانه، این طوریه. حالا چه طوری میشه درستش کنیم؟».
ذخایر ارزی ایران چند سال پیش تبدیل به واحد ارزی یورو شد، رییس دولت در یکی از اظهار نظرهای متهورانه معمولاش دلار را «کاغذ پاره» خواند و با بالارفتن قیمت یورو (که گمان کنم هزار و ششصد تومان را نیز پشت سر گذاشت) دولتیان به درایت یکدیگر تبریک گفتند. اما در انتهای سال شمسی گذشته ارزش یورو نزول کرد و به هزار و دویست و پنجاه تومان رسید. کسانی گفتند که چند میلیارد دلار به خزانه کشور لطمه خورده است.
اما بعد از عید باز هم یورو صعود کرد تا دو ماه پیش دوباره مرز هزار و پانصد را رد و تقریبا بلافاصله رو به نزول کرد. بانک مرکزی ابتدا سعی داشت با بالابردن قیمت دلار قیمت یورو را حفظ کند، اما سقوط یورو چنان جدی بود که این تهمید چارهء اساسی نشد. الان یورو حدود هزار و سیصد و هشتاد تومان معامله میشود. اگر خط مقاومت هزار و سیصد و پنجاه تومان بشکند، بعید نیست که سقوط یورو را به زیر هزار و سیصد تومان شاهد باشیم.
تمام اینها را گفتم تا قسمتی از تجارت خطرناک دولت را با ارز را گزارش کرده باشم و حدس بزنم که ممکن است در آیندهء نزدیک دولت به راحتی نتواند قیمت ارز را همچنان در ید خود نگه دارد و در آن صورت در کوتاه مدت شاهد یک تورم پنجاه تا صد درصدی خواهیم بود.
شما می دانید هر کس به ۱۰۰۰ کیلومتری برسد بقیه اتفاقات برایش در دسترس است؛ مهم مسئله رسیدن به هزار کیلومتری است، من از دوستان خواسته بودم ۷۰۰ کیلومتری را فاکتور بگیرند، یک «یا علی» بگویند و روی ۱۰۰۰ کیلومتری بروند، اما اصرار نمیکنم زیرا باید ملاحظات فنی را دقیقاً رعایت کنند. احمدینژاد در ادامه بیان کرد: ما دوگام دیگر برای رسیدن به نقطهء برگشتناپذیر داریم به نقطهای که باید ادعا کنیم همه آسمان میتواند در تسخیر دانشمندان ایران قرار گیرد.
آقای محمود احمدینژاد به نقل از روزنامه ایران (شمارهء ۴۴۲۹)
لازم به توضیح است که ایشان در مورد اندازهء این گامها توضیحی ندادهاند.
نویسندهء محترم وبلاگ نیشابور مطلبی منتشر کردهاند که به گفتهء خودشان «ارتباط تنگاتنگی دارد با هزارویکمین مطلب» این وبلاگ. ضمن قدردانی از ایشان، شما را به خواندن مطلب مذکور دعوت میکنم، اگر هنوز نخواندهاید.
روی کاناپه نشستهام، حتی کاپشنام را نکندهام کیفهایم در کنار افتاده و دخترک سر بر شانهام خواباش برده است. او هم حتی کفشهایاش را درنیاورده و پاهای کوچکاش در ورزشیهای صورتی به لبه کاناپه گیر گرده است. موبایلم – که معمولا در جیب راست شلوارم میگذارماش – زنگ میزند. دوست ندارم بردارم، بعد از ترس بیدار شدناش به آرامی گوشی را از جیبم در میآورم و جواب چاپخانه را میدهم. موبایل را رها میکنم کنارم و دوباره توجه میکنم به اندک عرقی که احتمالا گرمای تماس موجباش شده و حرارت ملایمی که از موهایاش بلند میشود.
بدن کوچکاش انگار تمام استرسهایم را دفع میکند، به شکل غیرقابل وصفی سرخوشام. متنی که قرار است ویرایش کنم را روی زانوهایم میگذارم و از بالای شانهاش به کاغذ نگاه میکنم. موهایاش بوی شوینده میدهد، خیلی نرم. بشقاب غذا کنارم است و با دست چپ قاشق را بر میدارم، که چند قاشقی بخورم. او تکان نمیخورد، یک لحظه صدا میآید و سرش را بلند میکند و میگوید: «خوابم پرید». دوباره سرش را میگذارد و میخوابد.
هنگام برگشت به خانه میبینم که یکی از طرحهایم را دارند برای مشتری اجرا میکنند، با خودم میگویم: «بد نشده، به نظرم برایاش کار کند» و با یک عالم بار و بنه ترجیح میدهم زیر باران پیاده راه روم و فارغ از دنیا به صدای لئونارد کوهن گوش دهم.
سیسال پیش: «میدونین ایرانیها اهل کار تیمی نیستند، برای همین مثلا در ورزشهایی مثل کشتی موفقترند تا فوتبال و…».
بیستسال پیش: «میدونین ایرانیها اهل کار تیمی نیستند، برای همین مثلا در ورزشهایی مثل کشتی موفقترند تا فوتبال و…».
دهسال پیش: «میدونین ایرانیها اهل کار تیمی نیستند، برای همین مثلا در ورزشهایی مثل کشتی موفقترند تا فوتبال و…».
اکنون: «میدونین ایرانیها اهل کار تیمی نیستند، برای همین مثلا در ورزشهایی مثل کشتی موفقترند تا فوتبال و…».
و نهضت ادامه دارد.