اگر توانی برایم مانده بود
نوشتهی آرتمیس
موضوع جالبی را مطرح کرده بودی که بسیار فکرم را مشغول کرده است. هیچ وقت درست و حسابی به این موضوع فکر نکرده بودم که کجا و کی از اینکه یک زن هستم، ناراحت بودهام؟ یا برایم مشکلی پیدا شده است؟ راستش را بخواهی شاید به خاطر محیطی که در آن رشد کردم و خانوادهام هیچ وقت جنسیت برایم دست و پاگیر نبوده است. خب به عنوان یک آدم مستقل توانستهام از هفده سالگی کار کنم و در اجتماع به قول معروف بتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. اما وقتی فکر می کنم چیزهایی را بخاطر می آورم که نمی دانم چقدر به جوابهایی که می خواهی بشنوی نزدیک است.
به هرحال تقصیر خودته اگر پرحرفی کنم: خیلی وقتها شنیدهام که آقایی فقط به خاطر اینکه زن هستم، حاضر نشده زیردست (البته به قول خودش!) من کار بکند. بسیار اتفاق افتاده است که برای اینکه کاری را از مردی بخواهم مجبور شدهام به واسطهی یک مرد دیگر به او بگویم تا ناراحت نشود. البته خیالت تخت که این اتفاقات در محیطی بسیار فرهنگی و میان افراد روشنفکر (!) افتاده است (متاسفانه) …
اما جای مهم دیگر در طول ازدواجم بود. من مرتکب اشتباه بسیار بزرگی شدم و با یک خانواده ی بسیار سنتی و بسیار مذهبی مدتی زندگی کردم. در آنجا خیلی خیلی اذیت شدم و اتفاقهای وحشتناکی میافتاد که اصلا نمیتوانم به وجودشان فکر کنم. به طور عجیبی حق نداشتم که با افراد مذکر خانواده صحبت کنم و یا در میهمانیها میان جمع آنها بنشینم. موظف بودم که روسری سر کنم و در آشپزخانه باشم و پخت و پز کنم و بچه بیاورم. این تنها کار زن بود و درس خواندن و کار کردن و فکر کردن و داشتن اندیشهی مستقل توقعات بزرگی بود که خارج از برنامه زندگی (!) اگر توانی برایم مانده بود میتوانستم به آنها بپردازم… گفتنی بسیار دارم از این قسمت که بسیار بسیار زیاد و مفصل خواهد بود و نمیتوانم اینجا برایت بنویسم چرا که مجموعهی به هم پیوستهای است. تنها بگویم که این مبارزهی چند ساله مرا تا مرز جنون و بیماریای برد که الان بعد از سه سال گریبانم را گرفته است (یعنی مبارزه ای که در آن شکست خوردم) چون اگر زن نبودم می توانستم از آنها شکایت کنم اما قانون اصلا برای زنها نوشته نشده…
اما خوب بارها دلم خواسته که بتوانم وقتی باران می آید بروم زیر باران تا همهی موهایم خیس شود. موهایم را کوتاه کردم چون موهای بلندی که نتواند در باد تکان بخورد به هیچ دردم نمیخورد. دلم میخواهد وقتی با صدای بلند می خندم بقیه چپ چپ نگاهم نکنند. دلم می خواهد که بتونم برم جامپینگ (برای زنها اجازه نمیدهند). خیلی موقعها دلم می خواهد درست و حسابی با کسی دعواکنم مثلا بزنم زیر چونهاش…
دیگه چی؟؟
یه چیزی هست که خیلی کلی و وحشتناکه. میدونی یه جور اعتراف به حساب می آید… خیلی جاها خودم را به حماقت زدهام یا ضعیف و آسیبپذیر و نفهم جلوه دادم برای اینکه کارم پیش برود… باور کن… متاسفم … میدانم که هیچ مردی در هیچ کجا از زن قوی خوشش نمیآید و همهی تلاششان را خواهند کرد که حتما نشانش بدهند که هیچ چیز نیست… میفهمی؟ اما کافیست که ضعیف، آسیبپذیر و خنگ باشی… همه جا، جای توست. در هر اداره و خانواده و دوست و سازمان و شرکتی، حتی در مسابقات هوش و آیکیو و منطق و ریاضی و… برنده خواهی شد (به شرطی که آقایی آن را برگزار کند)… جدی میگویم… نگو قبول نداری… خلاصه خودت خواستی هادی جان! به هر حال ممنونم که باعث شدی فکر کنم.

