به من نگاه میکنی
نوشتهی ترگل بهرامی
به من نگاه میکنی: من یک زنم؛ حرف میزنم، نظر میدهم، مخالفت میکنم. نمیترسم.
برایت غریب است. زنی میبینی که با «مادرت» فرق دارد.
به من نگاه میکنی: آراستهام، اما شبیه چیزی که باید باشم، نیستم. بینیام را عمل نکردهام، گونههایم طبیعیاند، لبهایم هم. هیچ چیز آن طور که مرسوم است زیبا باشد، نیست. من از ته تاریخ آمدهام!
توی ذوقت میخورد، زنی میبینی که با «ستارههای سینما» تفاوت دارد.
«آزادم که تجربه کنم و با سر ِ خودم فکر کنم و با چشم خودم ببینم. آزادم که بپذیرم یا زیر بار نروم. آزادم که انتخاب کنم و گاهگاهی پایم را از این دایرهی تنگ، که جامعه تنگترش هم میکند، بیرون بگذارم…»
به من نگاه میکنی: آزادیام برایت جذاب است، اما میترساندت. زنی که میبینی آن قدر که باید خانگی نیست، به راحتی رام نمی شود، مهارش دشوار است، فکر میکند، تحلیل دارد… آری! این زن با نمونهی امنی که در ذهنت داری، و مادرت هم تاییدشان میکند، فرقهای اساسی دارد.
نفس بلندی میکشی و سری تکان میدهی. سرت از تکانخوردن بازمیماند؛ دوباره به من نگاه می کنی: موقتاً خوب هستم… اصلاً چه اصراریست که فکر دیگری بکنی؟ چه نیازی هست که جز به چشم ِ یک فرصت نگاهم کنی؟ بیشتر از این هم نمیارزم. شاید اگر غیر این بودم، میتوانستی به من احترام بگذاری.
حالا که این قدر سبکم که دعوتت را پذیرفتهام و بیترس از آبرو آمدهام این جا، و بیپروا روبهرویت نشستهام و از عقاید ترسناکم حرف میزنم، چرا تظاهر نکنی که جذبم شدهای؟ چرا اعتراف نکنی که من متفاوتم و روی تفاوت داشتن من آن قدر تاکید نکنی که بازی را شروع کنیم؟…
به من نگاه میکنی: من این نگاه دروغی را نمیخواهم. در نگاهت همهی آن چیزهاییست که نمیتوانم باشم و آگاهانه نخواهم بود.
زن بودن مترادف است با دشواری ِ«خود» بودن، آنهم وقتی تقریباً همه چیز تو را تشویق میکند که خودت نباشی. وقتی جنازهات را، که به دست خودت تشییع میشود، تقدیس میکنند، یعنی که تو موفق شدهای، تو دختر خوبی هستی. تو زن ِ خوبی هستی.
بودن یا نبودن، بحث در این است، وسوسه این است…

