فصل شانزدهم رمان قطار چهار وبیست دقیقه عصر

نوشته شده توسط هادی, ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

عوضش حاضرم همینه را برایت بگیرم تا با هم تماشا کنیم

حقیقت اش را بخواهید من هیچوقت پدربزرگی چیزی نداشته ام که یک خانه ی قدیمی داشته باشد که معماری اش طوری باشد که مجبور باشی تویش ییلاق قشلاق کنی. یعنی یک طرف اش تابستانی باشد یک طرف اش زمستانی. که حیاط پر دار و درختی هم حد فاصل شان باشد. یک گلخانه ی شیشه ای هم که سقف شیب داری دارد یک گوشه اش واقع شده باشد. از همان گلخانه های پله داری که خانه ی پدری حبیب آقاظروفچی توی سوته دلان علی حاتمی داشت. که اگر یادتان باشد مجید و اقدس می نشستند روی پله هایش و با ورق هایی که مجید از حجره ی ته بازاری خریده بودش که مغازه ی کرایه چی حبیب آقا داداش بزرگه اش هم توی همان راسته واقع شده بود، با هم پاسور بازی می کردند. و مجید هر دستی را که می برد؛ ورق هایش را می انداخت توی یک پیت حلبی که هیچوقت خدا از خودش دورش نمی کرد و طوری توی بغلش به خودش فشار می داد که آدم پیش خوش می گفت چقدر تنهاست و چقدر محتاج یک کسی ست که بتواند بگیرد توی بغلش و به خودش فشارش بدهد و عجب نسخه ای پیچیده برایش طبیب.

که یکبار اقدس، همانطور که داشت مثل فاحشه ها آدامس می جوید؛ زد زیر بازی و مجید را که رفته بود توی حال و هوای بازی و داشت ازش لذت می برد دمغ کرد. یعنی طوری این کار را کرد که اگر من جای مجید بودم، دیگر هیچ وقت توی صورتش نگاه نمی کردم؛ چه برسد به اینکه عاشق اش بشوم. تا بعد که بفهمم یک فاحشه ی تک پران است که داداش بزرگه ام به یک پانداز مخبط سفارش داده که شب های جمعه که اهل خانه می روند روضه، به بهانه ی خانه‌به‌پائی بفرستدش خانه ی ما تا باهام گرم بگیرد – بلکه بعد یک مدت، پشت اش را برسانم به زمین و عقلم که از بی زنی ضایع شده برگردد سر جایش – عقلم هنوز ضایع تر هم بشود. طوری که توی نیمه راه امامزاده داوود و پشت یابوئی که دارد جنازه ام را به زحمت بالا می کشد، تمام کنم. در حالی که تا تمام کنم، داشته ام با خودم فکر می کرده ام کدام مان خرتریم. من؛ یا این که دارد جنازه ام را از گدارهای تند و پر پیچ و خم امامزاده داوود بالا می کشد؟ درست است که عقلم پاره سنگ ور می دارد و درست است که اگر یک کسی به شکل سرم که مثل خربزه است نگاه کند می فهمد استخوان لگن مادرم طوری بوده که وقتی داشته اند مرا از شکم اش بیرون می کشیده اند سرم به زحمت از شکاف اش بیرون زده، این است که روی مغزم فشار آمده و از همان وقت عقل درست و حسابی ندارم؛ اما منِ خر نباید از طرز آدامس جویدن اقدس می فهمیدم که یکی از این دخترهای بی درکجای تهرانی ست که از زور نداری و برای آن که خرج عمل بابایش را بدهد، افتاده گیر یک پاانداز نمک به حرام و از آن به بعد مجبور شده زیر هر کس و نا کسی، از رئیس امنیه گرفته تا رئیس بلدیه ی بخش چهار بخوابد بلکه بتواند یکی یکی آن سفته هایی را که پیش جهانگیرفروهر دارد ازش پس بگیرد؟ یعنی من خر نباید از خودم می پرسیدم چرا یک زن به این خوشگلی را فرستاده اند برای خانه‌به‌پائی؟ یعنی من نباید می فهمیدم اینها همه زیر سر حبیب آقاست برای اینکه بلکه بتواند دختر خاله‌ی پیردختر شیرازی اش را بگیرد که حرام عشق حبیب آقا شد و مثل سیب سرخی سرشاخه، از بی کسی ضایع شد و گندید اما کسی دست اش را دراز نکرد که بچیندش؟ یعنی من باید انقدر خر باشم و بند دلم انقدر سست باشد که تا یک کسی بهم توجه نشان داد؛ حتی یک لحظه پیش خودم فکر نکنم آخر زن به این قشنگی چرا باید از همه جا عاشق منی بشود که کله ام همین دیروز پریروز لای نرده های جوب گیر کرده بود و کلی مکافات کشیدند تا درم آوردند؟

داشتم می گفتم. من هیچوقت پدربزرگی نداشته ام که از این خانه های اعیانی داشته باشد که برای تان گفتم. که زیرزمین نمور و تاریکی هم داشته باشد که بعدِ مردن پدربزرگ ام، مادربزرگ پیرم که توی خانه ی به آن بزرگی تنهاست و نمی رسد همه جا را مرتب کند و در ثانی از این که یک وقت دزدی چیزی برود توی زیرزمین خانه اش پنهان شود تا سرفرصت، نصفه شبی وقتی، بیاید بالای سرش و به خاطر یک فرش ابریشمی تخمی ترتیب اش را بدهد، به درش قفل زده باشد.

و البته؛ مدت ها باشد که مگر یک مشت عنکبوت – از این درشت ها که فقط بلدند تار بتنند و مگس شکار کنند و از زندگی فقط همین را فهمیده اند – کسی نرفته باشد تویش و لای خرت و پرت هایش را نگشته باشد. احیاناً برای این که یک تعداد عکس قدیمی پیدا کند تا با نگاه کردن بهشان؛ یاد گذشته هایی بیفتد که این خانه برای خودش کیا و بیائی داشته است و هیچ جمعه ای نمی شده است که تمام خانواده، از دخترها گرفته تا پسرها تا نوه ها و نتیجه ها؛ دَرِش دور هم جمع نشوند و خوش نگذرانند و ناهار مهمان مادربزرگ شان نبوده باشند که یا باقالی‌پلو با قیمه بار می گذاشته یا سبزی‌پلو با ماهی.

یا شاید هم برای این که احتمالاَ یک گرامافون با چندتا صفحه ی بیست و پنج دور بنان و دلکش و مرضیه پیدا کند. آنوقت گرامافون را کوک کند و بعد که خاک روی صفحه را گرفت بگذاردش روی قسمت گردان گرامافون. آن‌وقت سوزن را بکشاند روی صفحه و گوش بدهد به صدای خش‌داری که از بلندگوی شیپوری گرامافون بیرون می‌زند. اما با این که دنبال یک چنین چیزهایی می گردد تا با آن خاطرات کودکی اش را زنده کند و افسوس بخورد که چرا قدرش را ندانست یا چرا این قدر زود و به سرعت گذشتند؛ لابلای آن همه خرت و پرت – حالا از این سماورهای روسی که محض محکم کاری چندتا مُهر پطرکبیر دور تا دورش کوبیده اند بگیرید تا دست‌آبریزهای آب‌طلائی که فقط توی خانه های اعیانی مثل شان پیدا می شود‌- یکهو چشم اش بیفتد به یک چراغِ روغنی گردوخاک گرفته ی برنجی که لوله ی منحنی بلندی هم دارد و هنوز سر نیم‌سوز یک فتیله‌ی پنبه ای ازش بیرون زده است.

خب معلوم است که وقتی می گویم من یک چنین پدربزرگی نداشته ام که… منظورم این نیست که من هیچوقت از خودم پدربزرگی چیزی نداشته ام. چون مگر ممکن است که آدم از خودش پدربزرگی چیزی نداشته باشد؟ بلکه منظورم این است که از بخت بد؛ هیچ کدام شان از آن خانه هایی که برای تان گفتم نداشته اند.

اما اگر یک چنین پدربزرگ هایی داشتم و آنها هم یک چنین خانه های داشتند که توی زیرزمین شان پر است از صندوق و صندوقچه و دوات‌دان و چراغ نفتی و چراغ روغنی و آینه شمعدان های نقره و اینطور چیرها؛ و اگر یک ظهر تابستان که مادربزرگم را خواب گیر آورده بودم، به عنوان مثال می رفتم و کلید زیرزمین را از سنجاقی که همیشه ی خدا به چارقد سفیدشان وصل شده طوری با احتیاط بر می داشتم که مبادا بیدار شود؛ و اگر پاورچین پاورچین و روی نک پا، طوری با احتیاط از اتاقی که مادربزرگم جلوی دهنه ی بادگیرش خوابیده بیرون می رفتم که سرو صدائی را باعث نشوم؛ و اگر از پله های آجری خانه که از هر دو طرف به حیاط می رسند پائین می رفتم؛ و اگر بعدش با ملاحظه، طوری که صدای چرخیدن در چوبی زیرزمین روی لولای زنگ گرفته اش رسوایی به بار نیاورد کلید می انداختم و آن را باز می کردم؛ و اگر می رفتم تو، اولش یک کم دنبال کلید برقی چیزی می گشتم تا لامپ زیر زمین را روشن کنم اما وقتی نگاهم می افتاد به پاتروم و می دیدم که لامپی بهش وصل نیست – یا اگر وصل است رشته ی تنگستن توی لامپ پوسیده و ریخته توی گودی لامپ- و به این خاطر باید به همان نور خفیف و کمی اکتفا کنم که از پنجره های چوبی ای که روی کف حیاط باز می شوند تو می خزد و بعد که به رطوبت و ذرات معلق توی هوا بر می خورد حالت مرموزی پیدا می کند که کم ترساننده و دلهره آور نیست؛ و اگر وقتی جذب هوای سرد و رطوبتی زیرزمین، آرام آرام پیش می رفتم تا خودم را برسانم به قفسه ها و طاقچه هایی که پُرَند از خزت و پرت هایی که برای تان گفتم، اما دائم‌خدا تارهایی که کارتنک ها تنیده اند می پیچید توی سر و صورتم، طوری که با نفرت مجبور می شدم دائم‌خدا آنها را از سرو وصورتم پاک کنم؛ و هربار که با دست آنها را از پیش روی ام پس می زدم صدای خس خس پاره شدن شان مو به تنم سیخ می کرد؛ اگر عاقبت به یکی از آن طاقچه ها می رسیدم و کمی که با وسایل روی شان ور می رفتم و انداز وراندازشان می کردم ناگهان چشم ام می خورد به یک چراغِ روغنی گردوخاک گرفته ی برنجی که لوله ی منحنی بلندی دارد و هنوز سر نیم‌سوز یک فتیله‌ی پنبه ای ازش بیرون زده است؛ و اگر بی‌هوا درش را بر می داشتم تا ببینم روغنی چیزی دارد که بشود کبریت کشید و روشن اش کرد و آن وقت گرفت پیش رویت که دور و اطراف ات را بهتر بتوانی واررسی کنی؛ اما یکهو یک غول نکره ی بی شاخ و دم و دست به سینه ازش بیرون بزند که اغلب شان هم شال سفیدی دور سرشان پیچیده اند و جلیقه های دکمه‌‌دوزی شده ی مراکشیِ جلفی تن شان است، ریشِ بزی نسبتاً بلندی دارند اما یک گردی سیاه از مو هم، زیر گودی لب شان گذاشته اند که باقی بماند و در عین حال که همه ی شان دست به سینه اند هیچ کدام پا ندارند و دنباله ی شان توی چراغ است و کافی ست که درِ روغن‌دان را بگذاری سر جایش، یکهو کشیده می شوند توی چراغ و مجدداً محبوس می شوند؛ حتم دارم که از ترس ام چراغ را می انداختم زمین و بعد که از خانه ی پدربزرگم با سرعت می دویدم بیرون، تا جایی که می توانستم ازش دور می شدم.

چون این خیلی غیرطبیعی ست که یک چنین غولی با چنین ابعادی، بتواند توی چراغی به آن کوچکی جا بشود. گذشته از آن چرا باید یک چنین غولی که می تواند هر آرزویی که داشته باشی برآورده کند، نتواند خودش در روغندان چراغ را بردارد و ازش بیرون بیاید و حتماً لازم باشد یک کسی آن را برایش بردارد؟!

می خواهم بگویم حتی اگر از این مسئله صرف‌نظر کنیم که اصلاً منطقی به نظر نمی رسد که کسی توانسته باشد غولی با این همه استعداد و توانائی را توی یک چنین جایی محبوس کرده باشد؛ این هم غیرمنطقی ست که از وقتی این غول توی روغندانِ چراغ محبوس بوده دو سه هزار سالی گذشته باشد در حالی که لابد تا وقتی که مادربزرگ یا پدربزرگ من آن را از دستفروشی کسی خریده؛ صد دست بین مردم گشته تا به آنها رسیده. این است که این سؤال برای آدم پیش می آید که چرا توی این همه مدت، یعنی تا وقتی تو عاقبت درش را با زکرده ای؛ هیچ‌وقتِ خدا پیش نیامده بوده که کسی درش را باز کند و غول را نجاتش بدهد؟!

نمی خواهم بگویم چنین چیزی احتمالش خیلی کم است یا اصلاً غیرممکن است که یک کسی دو سه هزار سال توی چراغی چیزی محبوس باشد. اما اگر به هر گوشه ی این قصه نگاه کنید، می بینید از بنا منطقی نیست. حالا چرا باید این بخش اش منطقی باشد که بتوانید سه تا آرزو بکنید و هر سه تایش هم برآورده شود؟!

این است که هیچوقت ذهن گلگیسو را با این قبیل داستان ها خراب نمی کنم و هر بار که ازم خواسته است برایش یک نسخه هری پاتر بخرم تا بخواند یا فیلم اش را برایش بگیرم تا تماشا کند؛ بهش گفته ام محالِ ممکن است بابت چیزی پول بدهم که ذهن ات را فاسد می کند و کاری می کند که از واقعیت فاصله بگیری. اما عوضش حاضرم همینه را برایت بگیرم تا با هم تماشا کنیم و از این همه حماقت که دور و اطراف مان در جریان است، از خنده روده‌بر شویم.

حقیقت اش را بخواهید من که فکر می کنم همان قدر که امی نم بزرگترین خطری ست که بعد فلج اطفال بچه های امریکایی را تهدید می کند؛ هری پاتر و ارباب حلقه ها هم از حیث این که عقل آدم را ضایع می کنند و از حیث این که بزرگ و کوچک سرشان نمی شود؛ هیچ کم از امی نم نمی آورند. حتی به نوبه ی خودشان تهدید بزرگ‌تری محسوب می شوند. چون واقع اش را بخواهید؛ بشریت را تهدید می کنند.

این است که هر چقدر برای اگزوپری احترام قائلم، برای این زنک جی کی رولینگ و مخلوقات عجیب و غریب و ترسناک اش که فکر کنم اثرات قهوه های تلخ بی شماری باشند که پای نوشتن هری پاترهایش زهرمار کرده؛ پشیزی ارزش قائل نیستم. و واقع اش را بخواهید، فکر کنم آنهایی که دو سه شبانه روز توی صف می ایستند تا یک نسخه هری پاتر گیرشان بیاید در حالی که اگر سه روز بعد هم بروند به کتابفروشی می توانند هزار نسخه ازش بخرند؛ اغلب شان دچار یک مریضی واگیردار شده باشند. می خواهم بگویم اگر بنشینند و از این تست های روان شناسی بدهند بهشان تا علامت بزنند؛ تمام شان جزو کسانی هستند که اگر چراغ جادویی بیفتد دست شان یا آن را توی زیرزمین خانه ی پدربزرگ شان، لای یک عالمه خرت و پرت پیدا کنند؛ همین که درش را باز کنند، منتظر می شوند بلکه غولی چیزی ازش بیرون بیاید. یعنی این قدر ذهن شان فاسد شده.

یک دیدگاه در “فصل شانزدهم رمان قطار چهار وبیست دقیقه عصر”

  1. مهدی می‌گه:

    خوب بود.
    من کتاب‌شو جایی ندیدم هنوز.

    هادی: علتش این است که هنوز منتشر نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License