لطفا مرا خواهر صدا نزنید

نوشته شده توسط هادی, ۱۳ خرداد ۱۳۸۷

نوشته‌ی سمیرا زمانی

۱. اصفهان، سال ۱۹۹۰

تابستان است.در خانواده کوچک ما کسی فوتبال دوست ندارد، و من به تنهایی تا پاسی‌از شب برای تماشای فوتبال بیدارم. بازار خرید آدامس‌هایی که لای عکس بازیکنان فوتبال پیچیده شده‌اند بسیار گرم است، و من مصرانه مشغول جمع آوری مجموعه کاملی از عکس‌ها هستم. آنقدر مصرانه، که تعداد فراوانی آدامس را یکی‌یکی در سوپر محله می خرم و همانجا باز می کنم تا عکس مورد نظر را بیابم. آدامس های نجویده بر روی پیشخوان، در برابر چشمان حیرت زده فروشنده جمع شده‌اند و او هم با راهنمایی در در انتخاب رنگ‌ها‌، تلاش در سهیم شدن در این شوق کودکانه را دارد.

البته راه دیگری هم برای تکمیل مجموعه عکس‌ها وجود دارد. روشی به نام تاق زدن. استفاده از ضرباتی تند و ناگهانی برای برگرداندن عکس‌ها به طرف دیگر و صاحب شدن آنها. البته هر کس روش مخصوص به خود را دارد. اما چون دختر هستم کسی مرا در این بازی جدی نمی گیرد. حتی این  فرصت را ندارم تا از روش‌های آزموده شده در خلوتم سخنی به زبان آورم.

شب فینال تمامی پسرها در خانه همسایه جمع شده‌اند و البته این بسیار خوب است که کسی از من برای حضور در آن جمع دعوت نکرده است. دیدن اشک‌های بعد از باخت تیم مورد علاقه‌ام می‌توانست موجبات خنده و تفریح پسرهای محله را فراهم آورد.

 

۲. اصفهان، سال ۱۳۷۰

خانم همسایه، که دخترش همبازی من است، با پدر و مادرم صحبت می کند: «من ترسم از اینه که فردا که اینا می‌خوان توی این محله سنگین و با نجابت رفت وآمد کنند، با انگشت نشونشون بدن که اینها همونایی نیستن که تا دیروز تو کوچه پس کوچه‌ها دوچرخه سواری می کردن؟»

پدر و مادر نه حرفهای خانم همسایه را رد می‌کنند و نه مرا تشویق به ادامه دوچرخه سواری. کلمه نجابت با آن مرزهای مبهم و نا مشخص مرا وادار به تسلیم می‌کند. دوچرخه‌ام را به زیر زمین می‌برم.

 

۳. اصفهان، سال ۱۳۷۶، دانشگاه صنعتی

دوران، دوران اصلاحات است و ما دانشجویان جدیدالورود شور و شوق غریبی داریم. ترم اول است و استاد، عصبانی از جریانات اخیر، رسما به اصلاحات توهین می‌کند. هر کس چیزی می گوید؛ اما دخترها آرام هستند. من دوست دارم اظهار نظر کنم و شاید هم خودنمایی. هجده سالگی است و آدم عمیق به انگیزه اعمالش نمی‌اندیشد. پسرها همگی به سمت من بر می‌گردند که آخر کلاس نشسته‌ام و حرفهای نامربوط می‌زنند. بحث برای من جدی است، رو به استاد کلاس خواهش می‌کنم که به آنها تذکر بدهد که وقتی من حرف می زنم ساکت باشند. ولی استاد جواب خواهش مرا اینچنین پاسخ میدهد: «وقتی خواهرمون حرف میزنند نفس هم نکشید»؛ همه میخندد. بحث فراموش شده است. جو به وجود آمده آزارم می‌دهد. درپاسخ می‌گویم: «لطفا مرا خواهر صدا نزنید که من از این نوع خطاب‌شدن بی‌زارم» باز همه می خندد، این بار بلندتر.

از فردا همه جا با انگشت، و دقیقا با انگشت، نشان داده می‌شوم. این وضعیت اصلا خوشایند من نیست. پس سکوت می کنم.

 

۴. اصفهان، سال ۱۳۷۹، خیابان چهار باغ

سوار تاکسی هستم. تاکسی با شتاب زیادی روبه‌روی بیمارستان شریعتی به ماشین دیگری برخورد می‌کند. راننده تاکسی عصبانی و پشیمان بر روی فرمان می‌کوبد و به غفلت خود اعتراف می‌کند و به سرعت پیاده می‌شود. پنجره تاکسی پایین است. راننده دیگر هم پیاده می‌شود و من چشمان پر از اشک او را می‌بینم، با صدای بلند و لرزانی به راننده تاکسی می‌گوید: «زنم داره تو این بیمارستان می‌میره! حوصله هیچ جر و بحثی را ندارم. برو و راحتم بذار».

تکان‌خوردن‌های زیاد آقای بغل‌دستی حواس مرا به درون تاکسی می‌کشاند. در اثرشدت تصادف پول‌های راننده تاکسی به عقب و کف ماشین ریخته‌اند و آقای کناردستی مشغول جمع آوری غنایم برای خود است. نگاه پرسشگرم را با نگاهی خشم آلود و تهدیدآمیز، که از منظر او شایسته ترساندن یک دختر تنهاست، پاسخ می‌دهد. می‌خواهم حرفی بزنم که راننده تاکسی برمی گردد. خوشحال است، پیروزمندانه می‌گوید: «خوب شد یارو حالش جا نبود و گرنه باید کلی می سلفیدیم».

از حرف‌زدن پشیمان می‌شوم، اما نه به خاطر آن نگاه تهدیدآمیز.

آقای بغل‌دستی چند لحظه بعد پیاده می‌شود‌. هر بار که به آن روز فکر می‌کنم تلخی یادآوری این حادثه با تصور تفکرات آقای بغل دستی، که به حتم دلیل سکوتم را نفهمید، دو چندان می‌شود.

 

۵. تهران، سال ۱۳۸۱، اداره کل نظام وظیفه تهران

برادر سربازی نرفته‌ام با ودیعه از ایران به همراه پدر خارج شده است. چون میان برگشتن و ماندن مردد است از من می‌خواهد که پیگیر تمدید اجازه خروجش باشم. آقای «ن» مهربانانه مرا همراهی می‌کند. در سالن نشسته‌ایم که ناگهان سرهنگ «الف» مرا فرا می‌خواند. از رابطه‌ام با آقای «ن» می‌پرسد. جواب می‌دهم: «ایشان دوست من هستند». سرهنگ «الف» این‌بار جدی‌تر، با یادآوری نقش خود به عنوان پلیس، سوال را تکرار می‌کند. من با تاکید می‌گویم: «هر نوع رابطه‌ای که شما فکرش را بکنید با ایشان دارم ولی فکر می‌کنم من تنها موظف به پاسخگویی به سوالات شما در حوزه اجتماعی هستم. بسیار ساده لباس پوشیده‌ام و هیچ حرکتی مخالف با هنجارهای جامعه اسلامی انجام نداده‌ام». ولی این تنها گمان من است. ایشان در پاسخ به این جملات جوابی به ظن خویش گستاخانه دارد که بسیار مرا می‌رنجاند: «شما که در مقر پلیس با رفقایت رفت و آمد می‌کنی، معلوم نیست در خارج از اینجا چه می‌کنی؟»

مادرم نیز به مهلکه فرا خوانده می‌شود. با حضور او اهانت‌های سرهنگ «الف» شکل جدیدی به خود می‌گیرد. او به من و مادرم به بدترین شکل ممکن اهانت می‌کند. حتی شغل آموزگاری مادر را هم به باد تمسخر می‌گیرد و برای اشراف به تمامی این تهمت‌ها یک مجوز محکم در دست دارد: «مردهای خانواده ایران نیستند». این را از پرونده برادرم خوانده است.

هویت ما وجودی مستقل برای دفاع کردن از خود ندارد. حکم از پیش تعیین شده‌ای در انتظار آن است.

 

۶. اصفهان، سال ۱۳۸۲

مراسم ازدواج من است. دوست دارم همه چیز همان طور که در ایده‌آلم نقش بسته، رقم خورد. مهمانی ساده ده نفری که در آن عروس بار اول بله می گوید و مهریه‌ای به جز یک شاخه گل نطلبیده است. با سرزنش اقوام و دوستان مواجه‌ام: «دختر در جامعه ما آسیب پذیره. مهریه تنها چیزیه که در ازدواج تو دست توست و تو اینم از خودت گرفتی؟ نگفتی دیگران راجع به تو چی فکر می‌کنند؟ نمی‌گن این دختره چه عیبی داشته که به این سبک ازدواج کرده؟»

و البته احتمالا عاقد هم فکر مشابهی کرده است؛ چون هنگام خواندن مهریه از پشت در اتاق تا نیم‌تنه به داخل خم می‌شود تا عیب و ایراد عروس را مشاهده کند.

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License