چهار ماجرا

نوشته شده توسط هادی, ۱۳ خرداد ۱۳۸۷

نوشته‌ی آزیتا

فرصت دادگاه برای تشخیص موضوع

دوستی داشتم که ۲سال بعد از ازدواج فهمید همسرش معتاد است و به او خیانت می‌کند. ۵سال طول کشید تا دادگاه با تقاضای طلاق یک‌طرفه او موافقت کرد. تا وقتی خود را از این مخمصه خلاص کرد ۷سال از بهترین سال‌های عمرش را از کف داده بود اما ۱۰ سال پیرتر دیده می‌شد. دادگاه سرپرستی دختر ۶ساله اش را به «پدر» واگذار کرد.

 

لبخند رضایت

یک شب، که همسرم خانه نبود، دختر بیمارم را بغل کرده بودم و دوان دوان به درمانگاه می‌بردم. بچه تب داشت و استفراغ می کرد، به سرعت وارد درمانکاه شدم. ناگهان زنی که تمام پیکربه جز چشمانش را چادر سیاهی پوشانده بود مانعم شد و خواست حجابم را درست کنم: «خواهر موهاتو جمع کن بعد برو تو». همین کار را کردم و خواستم به سرعت حرکت کنم که دوباره گفت : «خواهر آرایشت را هم پاک کن» دستمالی از کیف در آوردم که ناگهان بچه عق زد و محتویات معده‌اش را روی صورتم ریخت. زن نگاهی رضایت آمیز به صورتم کرد و دیگر چیزی نگفت. شاید از این که دیگر شبیه خودش شده بودم احساس خوبی داشت.

 

نفرت 

یک روز صبح با دردی در گلو از خواب بیدار شدم، آب دهانم را به زور قورت می‌دادم. تصمیم گرفتم تا هنوز همسر و دخترم را بیمار نکرده‌ام، به درمانگاه بروم. سوار ماشین شدم و به همان درمانگاه کذایی رفتم کما فی سابق زن محجبه‌ای جلویم را گرفت و گفت: «حجابت را درست کن». من هم که حوصله کل کل نداشتم شالم را جلو کشیدم، غافل از اینکه شال را که جلو کشیدم موهایم از پشت بیرون زده بود. خلاصه رفتم دکتر. از بخت بد آمپول تجویز کرد و من مجبور بودم دوباره از جلوی الگوی اسلام بگذرم تا تزریق را انجام دهم.
از داروخانه که برگشتم رفتم فیش برای تزریق بگیرم که ناگهان زنک عصبانی مثل مادر فولاد زره جلوم ظاهر شد و گفت: «خودت را بپوشان و گر نه اجازه نمیدهم فیش بگیری».
من هم که بهم برخورده بود صدایم را بلند کردم و گفتم: «همچین می‌گی خودت رو بپوشون انگار لخت آمدم».
گفت: «من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم».
من هم با عصبانیت گفتم: «مرده شور وظیفه‌ات را ببرند» و آمدم بیرون.
روز جمعه‌ای دربه‌در دنبال جایی می‌گشتم تا آمپولم را بزنم. بالاخره درمانگاه دیگری پیدا کردم، همین‌که وارد شدم از یک خانم پرسیدم: «تزریقات کجاست؟» هنوز سوالم تمام نشده بود که دیدم بالای سر خانومه نوشته امر به معروف و نهی از منکر؛ یک لحظه نفرت تمام وجود بیمارم را فرا گرفت. و با تذکر آن زن البته مثل آدم به ناچار حجابم را، که بد هم نبود، رعایت کردم و موفق شدم آمپول پر دردم را بزنم و به خانه برگردم.

 

خرگوش و شمشیر

۵ساله که بودیم بچه‌ها می‌خواندند: «پسرها شیرند، مثل شمشیرند دخترها موشند، مثل خرگوشند». هر چه بزرگ‌تر شدیم معنی این شعر را بهتر فهمیدیم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License