هدف شغلی

یک مصاحبه تلویزیونی کوتاه با تونی شی، مدیرعامل فروشگاه برخط زاپوس، دیدم. از آنجایی که زاپوس کارش را با عرضهء کفش شروع و در در ظرف کمتر از ده سال فروشش را هزار برابر کرده است، مجری پرسید: «آیا به کفش علاقه خاصی داشتید؟» و او به سادگی پاسخ داد: «نه من قبل از زاپوس هر دو سالی یک جفت کفش میخریدم. الان ده جفت کفش دارم که برای من پیشرفت خوبی به حساب میآید! من دوست دارم که با کارم مردم را خوشحال کنم».
مردم را خوشحال کردن هدفی است که این نگارنده هیچ گاه از یک صاحب حرفهء هموطن نشنیده است. معنادار نیست؟


“خوشحال کردن مردم؟چه حرف ها! این مردم مگر خوشحال هم می شوند؟! اصلن خوشحالی مردم مگر برای آدم نون و آب می شود؟…” احتمالن ولی از این چیزها می شود شنید از صاحبان حرفه های مختلف هم وطن، معنایش هم یحتمل این است که ما مردم واقع بین تری هستیم!!
چه خوبه واقعن که آدم بتونه دیگران و خوش حال کنه و چه خوب تر این که آدم در هر شغلی این خوش حالی دیگران رو یکی از هدف هاش قرار بده . از این به بعد سعی کنم توی کارم اینو بیشتر لحاظ کنم و به نظرم چنین هدفی معنای قشنگی می تونه به زندگی می ده ..
درسته که ما در کارهامون کمتر به شاد کردن و راضی کردن دیگران فکر میکنیم، اما این مهمترین اصل در به دست آوردن موفقیت حرفهایه: «شاد کردن مشتری» که اگه بخوای بهش عمل کنی چندان هم کار دشواری نیست. فقط کافیه یادت بمونه که این مخاطبهای تواند که به تو چیستی و به حرفهات معنا میدند.
یادمه وقتی که به یک فروشنده لباس به خاطر غرولندهای زیر لب و روی ترش کردنش اعتراض کردم، به من گفت: «خانم من با این که خودم صاحب مغازهام اما اون لباس رو از او بالا برای شما آوردم پایین که ببنین!!! حالا شما میگین من بداخلاقی میکنم؟» شاید توقع داشت که من و همراهم قلاب بگیریم بریم بالا خودمون لباس رو برداریم و ببینیم.
اگر هم شنیدید هرگز باور نکنید.
اینجا حتتی اگر خوشحال باشی باید جریمه بدهی و توضیح که چرا خوشحالی… چه برسه به اینکه بخواهی به خوشحال کردن دیگران فکر کنی …اینجا همیشه باید مغبون و مغموم بود تا خیال همه راحت باشه و کاری به کارت نداشته باشن…