من زیاد سوال می‌کنم ۱۱

نوشته شده توسط هادی, ۱۴ آذر ۱۳۸۷

اکثر ما ایرانی‌ها مدام در حال شکوه و شکایت هستیم، از زمین و زمان. همه بد عمل می‌‌کنند، دولت که مقصر عظماست، دنیا دائم در حال توطئه و دشمنی بر علیه ماست، هیچ کسی به غیر من نمی‌فهمد، همه چیز بدتر شده و…

به عنوان یکی از کسانی که پدیده‌ی ایرانی معاصر یکی از بزرگ‌ترین مشغولیت‌های و ابهام‌های ذهنی‌اش است، سال‌ها از خودم پرسیده‌ام «مشکل اصلی ایرانی چیست؟» آیا نابه‌سامانی‌ها و مشکلات را می‌توان به سرمنشاء مشخصی نسبت داد؟ طبیعی است که پاسخ‌های سطحی و سخیف سیاست‌زده و ضد دینی مرا برای یک لحظه هم متقاعد نکرده‌اند، بلکه خود به نظرم بخشی از مشکل هستند (سطحی‌بودن و نخوانده ملایی).

مشکل اصلی ما ایرانی‌ها چیست؟

از این سری

۸ دیدگاه در “من زیاد سوال می‌کنم ۱۱”

  1. مون می‌گه:

    تنبلی و تن پروری به شدت ، پرتوقعی و پرمدعایی و مفت خوری . مشکل ما ایرانی ها این است که به دنبال مشکل در بیرون از خودمان می گردیم ،در حالی که مشکل شخص شخیص خودمان است اصلن !

  2. ترگل بهرامی می‌گه:

    نمی دانم این مشکل اصلی مان هست یا نه ولی یکی لز عمده مشکلاتمان به نظرم نادانی ست و ایمان خدشه ناپذیری که به دانایی نداشته مان داریم.

  3. سیاوش می‌گه:

    به نظر من مشکل اصلی ” توسعه ناهمگون” جامعه ایرانی است.در بعضی جنبه ها مدرن هستیم در بعضی دیگر سنتی و در بسیاری جاها متعصب مذهبی و در پاره ای اوقات و اشخاص روشنفکر دینی (!!!!) و لایئک لامذهب.بسیاری مواقع خدا و خرما را با هم می خواهیم.
    این “توسعه ناهمگون” مبحث بسیار موسعی است و البته پیچیده.ارزشش را دارد مدتی را صرف مطالعه اش کرد.چیزهای جالبی دستگیرمان می شود.

  4. آرتمیس می‌گه:

    واای که من چقدر هی همش با مون خانوم دارم هی همفکر می شوم… راست می گویند همینه… خود خودم خیلی از موقع ها که سختم میشه و یه اوضاع بد برام پیش می آد می اندازم گردن بقیه و مشکل رو حل می کنم یعنی دستکم یه نفس راحت می کشم که فعلا ما نبودیم …تابعدش که برم بشینم یه خاکی تو سرم بریزم واسه گندی که زدم…دقت کردی تازگیا من چقدر زیاد حرف می زنم هی؟ ببخشید…

    هادی: خواهش می‌کنم. یکی از انگیزه‌های من شنیدن افکار و نظرات دیگران است.

  5. سمیرا می‌گه:

    من با آقای سیاوش موافقم.
    من این عدم وجود ساختار منسجم فکری را در آدم های بسیار بسیار نخبه و خاص هم دیده ام.
    از ساده ترین اظهار نظر ها تا پیچیده ترین.
    صداقت ناداشته با خودمان و نوعی بیگانگی با آنچه هستیم از ما آدم هایی ساخته که این تزلزل درونی به هر راهی ممکن است بکشاندمان بی هیچ پشتوانه ای.
    این نابسامانی حتی در مکالمات ساده هم خودش را نشان می دهد.
    تابستان که ایران بودم در جمع دوستانه ای گفتم : من چون آدم مدرنی نیستم زندگی در جوامع مدرن برایم بسیار آزار دهنده است. دوستان همگی با تعجب گفتن تو خیلی مدرن هستی و همه در توصیف مدرن بودن من حرفهایی زدن که اصلا در تعریف من از این کلمه نمی گنجید. مجبور شدم از ابتدا برایشان شرح دهم و بعد هر کدام برای شرح من کلمه ای را پیشنهاد کردن که باز این دور باطل ادامه پیدا می کرد.
    نمونه این اتفاق را بار ها دیده ام. این دریافت های اشتباه و سطحی اجازه هر نوع رشدی را هم از ما می گیرد.
    الان که این خاطره را اینجا نوشتم از خودم می پرسم چرا بعد آن روز من کمی مطالعه نکردم تا ببینم توصیفی که از خود نقل کردم چقدر با واقعیت منطبق است.
    واقعا چرا این کار ها را نمی کنیم تا حدی از این آشفتگی ها کم شود؟

  6. زمین شناس می‌گه:

    من هم با سیاوش موافق هستم. ما در دوره گذر از فرهنگ سنتی به مدرن هستیم و کمی هم توی این دوره گیر افتادیم. در واقع نقش دولت در گذشته تسریع مصنوعی فرایند گذر و در دوره جدید اصرار بر رجوع به سنت و کند کردن فرایند عبور بوده است. ساختارهای سنتی مثل اعتماد نفر به نفر، صداقت، ایمان و غیره برای تعداد زیادی (نه لزوما اکثریت اما به اندازه کافی زیاد که نظم را برهم بزند) از بین رفته و ساختارهای مدرن بویژه قانون جایگاهش را در ذهن مردم پیدا نکرده است. این توسعه ناهمگون که سیاوش گفته باعث بی تعادلی در سیستم شده است و در نتیجه نوسانات اجتماعی به شکل تشدید شده دیده می شود.

  7. افشین می‌گه:

    نشان دادن مشکل اصلی بیش از هفتاد ملیون انسان در مساحتی بیش از یک ملیون
    و ششصد هزار کیلو متر شامل ده ها قوم و نژاد و زبان گوناگون شدنی است؟
    آن چه سیاوش بدان اشاره میکند از دیدگاه سیاسی صحیح است اما سیاست تنها
    یکی از منظرها ی ممکن برای بررسی مساله است.اقتصا د و فرهنگ و سلامت و حقوق
    و تاریخ و جغرافیا و… هر کدام می توانند بخشی از حقیقت مساله را روشن سازند.
    جواب سر راستی برای این سوال ندارم. تنها می دانم که اگر هم چون بزرگانی مانند
    مولوی زندگی بشر بر روی خاک را فرصت خداوند به او برای “رشد ” بدانیم ,
    کسانی که در جغرافیای میهن ما در سیطره شر و پوچی و روزمرگی همه جانبه به
    اصطلاح زندگی می کنند انصافا شانس چندانی برای این رشد ندارند.
    برخی از دوستانم که سفرهایی به نقاط محرومی چون افغانستان و تاجیکستان
    داشته اند وضعیت مردم ان جا را از نظر سلامت روانی و احساس خوشبختی
    بسیار بهتر از ما می دانند.
    دلیل آن هم بهره مندی انها از موهبت گران بهای از ما دریغ شدی ” آزادی” است.

  8. قنوات می‌گه:

    سلام. من فکر می کنم آنچه را همه کسانی که اظهار نظر کرده اند، گفته اند بتوان این گونه جمع بندی کرد که مشکل به فرهنگ ما مربوط است و منظور من از فرهنگ عبارت است از همه شیوه های زندگانی یک ملت. اما اینکه چرا ما چنین مشکلی داریم و در تاریخ بر ما چه گذشته که اینچنین شده ایم، حدیث مفصلی است که در این مختصر نمی گنجد. فقط از باب نمونه عرض می کنم که دو گانگی میان ملت و دولت در بیشتر دوره های تاریخ ایران که ناشی از حمله و به دنبال آن حکومت عناصر غیر ایرانی بوده است تنها یکی از ریشه های مشکلات ماست. این وضع همواره رابطه میان ملت و دولت را تیره و تار کرده است و دولت ستیزی که خود یکی از مشکلات فرهنگی ماست، متاسفانه در تاریخ ما به یک عادت تبدیل شده است. باقی بقای شما.

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License