اوبامایا
چند شب پیش تو میدان جمهوری منتظر تاکسی بودم. یک پیکان نگه داشت و تا سوار شدم شنیدم راننده داشت میگفت «توجه فرمودین حاج آقا؟» و از «بله. بله.» گفتن حاج آقا معلوم بود صحبتشان حسابی گل انداخته. «حاج آقا» مسافری بود که حدوداً شصت ساله به نظر میرسید، با کمی ریش خاکستری و تسبیح، و با این که لاغر بود آن جور که پاهاش را از هم باز کرده بود نصف صندلیهای عقب ماشین را گرفته بود.
احساس کردم حاج آقا میخواهد حرف مهمی بزند، چون لبهاش را مردد باز کرده بود، اما چیزی نمیگفت و با چشمهاش یکی دو ثانیه این ور و آن ور را نگاه کرد. بالأخره گفت:
«آقا من فکر میکنم این اوبامایا هم برنامهی گورباچوفو پیاده کنه.»
راننده از تو آینه نگاهش کرد؛ گفت «یعنی امریکا هم مثل شوروی بشه؟»
«بله! همون ماجرای فروپاشی شوروی میشه.»
راننده هم سریع به همین نتیجه رسید: «بله، درست میفرمایین.»
«مشخصه دیگه.»
راننده دلیل محکمی هم پیدا کرد: «پنجاه و دو تا ایالته دیگه.»
«احسنت! هر کدوم یه قانونی داره واسه خودش.»
«فرماندار داره!»
«بله.»
طی دو سه دقیقهی دیگری هم که من توی ماشین بودم این بحث همین جور ادامه داشت و ضمن این که همدیگر را تحویل میگرفتند هر چی میگذشت به حقانیت ایدهی حاج آقا بیشتر پی میبردند و دلایل محکمتری برای اثباتش پیدا میکردند!

راجع به شتاب دهنده ذره ای سازمان تحقیقات هسته ای اروپا حرفی نشد؟ دوست داشتم نظر حاج آقا رو راجع به ایمنی این آزمایشات بدونم.
آخ… کاش تخیلت رو یه کمی بیشتر پرورش میدادی… طنز خوبی از آب در میاومد!!! میشه من روش کارکنم؟!!!!
هادی: اجازه مطلب متعلق به مصطفا است. ظاهرا تخیلی هم نیست، واقعهنگاری است.
به امیر:
اگر طنزش کافی نیست برای این است که نخواستهام چیزی به آن چه واقعن رخ داده اضافه کنم! متوجه نشدم منظور از کار کردن روش چی است، اما اگر بحث اجازهی مطلب است این هم مثل باقی مطالب مجازی بودن کریتیو کامنز است.
احتمالا این اوبایاما باید با فوکویاما نسبتی خویشاوندییی چیزی داشته باشه! ؛)