لوازم روحی استادی
خاطرم نمیآید آخرین باری که یک برنامه تلویزیونی را تعقیب میکردهام، کی بوده است. کلا میانه خوبی با تلویزیون ندارم و آن را یک رسانه مهاجم منفعلکننده میدانم. این یکی دو ماه اخیر به اتفاق با برنامهای آشنا شدم به نام «آشپزخانه جهنم». حکایت یک آشپزباشی بسیار سرشناس به نام «گوردون رمزی» که یک مسابقه رقابتی طولانی مدت و دشوار میان چند داوطلب منتخب ترتیب داده بود. برنده مسابقه بخت صاحب شدن رستوران رویایی خود را داشت. این برنامه را با دقت تعقیب کردم و زمانی که تمام شد، افسوس خوردم.
گوردون رمزی مردی است تند مزاج و تند زبان. هنگام کار به هیچ وجه کوتاه نمیآید، تازمانی که به نتیجه دلخواهش، یک بشقاب غذای بینقص با استانداردهای سختگیرانه، برسد. در این راه فحاشی میکند، دستور میدهد، تمسخر میکند و گاهی حتی زور میگوید. اما پس از مدتی شخصیت رنگارنگ او برایم بسیار جذاب و محترم شد.
اولین نکتهای که به آن پیبردم این بود که گوردون تمام اینها را در جهت تربیت شاگرد انجام میداد، مشکل شخصیتی و عقده او را به تحقیر افراد وانمیداشت. او میخواست نشاندهد که «کار حرفهای کردن سخت است». زمانی که صحبت کار نبود، میگفت و میخندید و همقد شاگردانش ظاهر میشد، انگار نه انگار که این همان آشپز جهانی میلیاردر است. زمان کار از همه نگرانتر بود، دلش بیشتر میتپید و حرص میخورد. همان طور که در انتقاد خشن بود، در تشویق هم بخشنده و دقیق و خلاق به نظر میآمد. تشویق خلاق شاگرد را به نکاتی در خودش متوجه میکند که تا قبل، از آن بیخبر بوده است. داوریهایش گاهی نپذیرفتنی به نظر میآمد، اما توضیح متعاقب آن، خرد نهفته در نظرش را نمایان میکرد.
تمام اینها باعث شد که شخصیت رمزی را شخصیت استادی بدانم. استادانی چون استادان پیر و عبوس هنرهای رزمی شرقی که جهانی در خود نهفته دارد. بسیار کسانی هستند که در انجام فعلی استادند، اما لباس استادی بر شخصیت آنها نمیبرازد.

یاد کیلبیل و آموزش کامپیوتر افتادم!