یک استاد نداشته و هزاران استاد داشته

نوشته شده توسط هادی, ۱۹ بهمن ۱۳۸۷

خدا حفظ کند دوستی را که در ماه‌های اولیه آشنایی‌مان به هر قیمتی می‌خواست بداند که مرشد و استاد من چه کسی بوده است. چندین بار پرسش‌های صریحی کرد تا کنجکاوی – هر چیز دیگری که درش بود – را آرام بخشد ولی با هیچ یک از پاسخ‌هایم راضی نمی‌شد. اما حقا واقعیت این است که تا جایی که به یاد دارم در طول زندگی مراد، مرشد، استاد یا چیزی مشابه این‌ها نداشته‌ام (اصلا چرا باید می‌داشتم؟)، گرچه در طول زندگی از هزاران چیز ریز و درشت آموخته‌ام و تاثیر گرفته‌ام – چیزهای بد و خوب. مثلا فرآیند خستگی‌ناپذیر یادگیری کودکان که به طور معمول با شادی و نشاط و جست و خیز همراه است، بر من تاثیر عمیق دارد. همان‌طور که یک رایحه، یک نگاه، یک طعم، بعضی از حالت‌های زن‌ها، برخوردهای خردمندانهء کهن‌سالان، طراحی خوب، چیزهایی که از زمان گذشته مانده، خلاقیت‌هایی که ناگهان مثل صاعقه بر سر آدم فرو می‌آید، دست زحمت‌کش و هزاران استاد این چنینی تاثیرهای مستقیم، غیر مستقیم و همیشه قوی خود را بر من می‌گذارند.

نمی‌دانم عاقبت آن دوست چه پاسخی برای سوالش یافت، اما جواب من هنوز همان است. با این که معلم خوب در زندگی می‌تواند نقش بسیار مهم و مثبتی داشته باشد. ولی با کمال تاسف بیشتر مشاهده‌ها و خاطره‌های من از معلم‌های درس و مدرسه وحشتناک بود! شاید برای همین به نوعی دچار نوعی هرج و مرج یادگیری شدم و در میان هرج و مرج ناگهان دریافتم که آموختن چه لذت وافری دارد. اما بدبختانه بعد از مدتی امر مشتبه شد که «چیزهایی که یاد می‌گیری ظاهرا به هیچ دردی نمی‌خورد!» تا روزی دوست جوان و خردمندم، حسن، گفت که نگران نباشم و تمام این‌ چیزهای نامرتبط و گاه عجیب روزی به هم خواهند پیوست. این سخن ایمانم به یادگیری را همچنان راسخ نگه‌داشت. ولی خودمانیم، هنوز پیوستگی‌ چندانی مشاهده نکرده‌ام.

هنوز که هنوز است، خداوند مهربان برای این که این بندهء ناشکر نابه‌کارش خیلی دلشکسته نباشد، هر از چند گاهی نشانه‌ای می‌فرستد برای خوش‌شدن دل‌پسرکی که یک جایی بین کله و دلم گیر کرده است (می‌دانید منظورم از دل چیست؟ چیزی که حوالی معده است و زمانی که عاشق می‌شدیم سرد و گرم می‌شد و وقتی که حس تنهایی می‌کنیم، فشار می‌خورد). همین اواخر بود که اتفاقا به مدخل Autodidacticism در ویکی‌پدیای عزیز برخوردم و خاطرم کمی جمع‌تر شد، گفتم «بابا قضیه جدی است حسابی است». متوجه شدم که خیلی بیش‌ از انتظار من کتاب، مقاله و تحقیق در این باره منتشر شده، تا جایی خوشحال شدم که به دام‌چالهء «آکادمی تایید کرد پس تایید است» نیفتم.

نمی‌دانم اگر فرزندی می‌داشتم چه تصمیمی برای آموزشش می‌گرفتم، اما سعی می‌کردم به او نشان دهم که از آموختن انتظاری نداشته باشد، خصوصا انتظار رونق در معاش. دیگر نمی‌دانم چه بهش می‌گفتم، به نظرم چیزی نمی‌گفتم و سعی می‌کردم از او در نگاه کردن به چیزها کمک بگیرم…

۷ دیدگاه در “یک استاد نداشته و هزاران استاد داشته”

  1. مون می‌گه:

    اصلن من فکر می کنم که کسی که عشق یادگیری داشته باشد همین طور است ،نیاز به معلم و استاد ندارد و از کوچک ترین چیزها بزرگ ترین درس ها را می گیرد . کسی که عاشق یادگرفتن است همیشه مانند کودکان پرنشاط و خستگی ناپذیر است و هیچ وقت دچار کهولت نمی شود .
    از صمیم قلب واقعن آرزو می کنم دل پسرک نازنین وجودتان همیشه خوش حال باشد.

  2. م.ک. می‌گه:

    نمی‌دانید چه‌قدر این نوشته‌تان و چه‌قدر نشانی‌تان از دل را دوست داشتم. شاید چون همیشه به موضوع این نوشته و به محل قرار گیری دل (سویدا) فکر کرده‌ام.
    این نوشته‌ها غصه‌ام را زیاد می‌کند از خیال دیگر ننوشتن شما.

  3. امیر می‌گه:

    جالب که من همیشه این را به فرزندانم گفته ام که بیاموزید بدون اینکه از این آموخته ها انتظار معاش داشته باشید . اما مطمئن باشید این آموخته ها زمانی به یک دیگر می پیوندند و مثل قطرات باران نهرهای یزرگ ورودهای عظیمی را خواهند ساخت تا به دریا به پیوندند.و آن ها همیشه گله داشته اند که چه فایده این همه یاد گیری در دنیایی که خیلی ها هیچ نمی دانند و خوشبخت تر و آسوده تر زندگی می کنند . و من پاسخ قانع کننده ای برایشان نداشته ام.شاید باید می گفتم آن کودکی که بین کله و دلشان زندگی می‌کند شاد خواهد شد و این ارزشش دارد.

  4. مهدی می‌گه:

    من فکر می کنم با باید یک سری از کلمات نظیر خوشبختی، فهم، یادگیری، ارزش های اجتماعی، علم و غیره را بازتعریف کنیم. تا وقتی که مدرک ملاک علم باشد و نمره ملاک یادگیری و تمول مادی ملاک خوشبختی روزگار همین است. فکر می کنم جای درس هایی مثل موسیقی، سخنرانی، اصول کار تیمی، مقاله نویسی، درک هنری و چیزهایی نظیر این در سیستم آموزشی ما خیلی خالی است.

  5. افشین می‌گه:

    من هم فکر می کنم آموخته های واقعی ما -چه خوب و چه بد- ، آنهایی هستند که تاثیری موقت یا دائمی در رفتار یا شخصیت ما یا دست کم در دیدگاه هامان داشته باشند. و البته در این صورت می توان گفت که آموخته ها نیز، خود تحت تاثیر شخصیت انسان هستند. این دو همدیگر را مدام تغذیه می کنند. به این خاطر است که من -نوعی- به عنوان یک انسان خاص، رفتاری خاص دارم، با افراد خاصی معاشرت دارم، کتاب های خاص می خوانم، فیلم های خاص می بینم…
    آموخته های واقعی معمولا به صورت الگویی در می آیند که در موقعیت های مختلف، نوع رفتار ما را تعیین کند.
    مرشد ها شاید همان الگوهای ذهنی ای هستند که منشا انسانی دارند. برای من بارها پیش آمده که در موقعیتی خاص رفتارم –حتی شاید ناخودآگاه- مطابق با رفتار کسی بوده که در آن زمینه قبول اش داشته ام. هرچند در زمینه های دیگر رفتارهایم مخالف او بوده است.

  6. ترگل بهرامی می‌گه:

    نوشته ی صمیمی ای بود. می شد ازش آموخت…

  7. بیتا می‌گه:

    در مدرسه ها به ما می آموزند که نه هفت تا میشود شصت و سه تا ، اما هیچ وقت یاد نمی دهند که اگر در خیابان دیدیم تکه نانی به روی زمین افتاده ، خم شویم و آن را برداریم و به کناری گذاریم ، یاد نمیدهند که برای درست کردن دماغ آدم برفی ، به جای هویج ، می توان از میخ هم استفاده کرد و یا یاد نمی دهند که “راست” بگوییم ، این راست را ، “درست” بگوییم و این درست را ، “دقیق” بگوییم.

    نمیدانم اینها را در کجا خواندم.

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License