۷+۱
اگر عمری باشد، بودن و مجازی بودن تا یک هفتهء دیگر بهروز میشود و پس از آن متن خداحافظی با خوانندگانش را به عنوان آخرین مطلب خواهد داشت. هر چیزی در این دنیا عمری دارد و کارکردی، گاه عمر چیزی به سر میرسد و گاه کارکردش (که البته دومی نیز شکلی از اولی است!).
شاید بعضی افراد سوالکنند که حالا چرا با فاصله زمانی؟
چند موضوع هست که احساس میکنم باید چیزی دربارهشان مینوشتم ولی تا کنون مقدور نشده است، همچنین میدانم که بعضی از خوانندگان اینجا هر روز هستند و این یک هفته به نوعی هفتهء خداحافظی نرم با آنها هم به حساب میآید. بی مقدمه قطعکردن چیزی مانند حادثهای غیر منتظر است، دوست نداشتم با کسانی که لطف، مهر و وفا داشتهاند چنین رفتاری کنم. آرشیو مجازی بودن تا حداقل یک سال روی وب میماند، در حال حاظر نمیتوانم بگویم که آیا دوباره زمانی به نوشتن وبلاگ به این شکل روی میآورم یا خیر – اما احتمالش زیاد نیست.
میدانم که در زندگی شما این قضیه خاصی نیست، و من هم نمیخواهم خاص نمایشش دهم. فقط خواهش میکنم که از چرایی قضیه سوال نکنید. ممنون از وقتی که گذاشتهاید و درکی که میکنید.

این دلگیر ترین و غصهدار ترین پستی بود که من در مجازی بودن خوندم و از صمیم قلب آرزو می کنم چیزی پیش بیاد که انگیزه ی شما رو برای نوشتن در این جا برگردونه ..
اصلن خیلی هم قضیه خاص و مهمی ست دیگه ننوشتن شما و متروکه شدن مجازی بودن ..
کاش حتی اگه خسته هستین دست کم هراز گاهی بنویسین هادی یا مثلن یه هفته تعطیل بشه و دوباره یه شروع تازه ..چه طور واقعن دلتون میاد این جا سوت و کور شه
نه! آخه چرا؟ من نمیتونم نپرسم. من واقعا غمگین شدم
ببخشید من میخواستم از این نماد استفاده کنم
سلام بر هادی!
میشناسمات رفیق! کم و بیش، اما نمیتوانم حدس بزنم چرا چنین تصمیمی گرفتهای. گفتهای هم که پرس و جو نکنم، خوب! باید تاب آورد نبودنات را در این برگه، اما سخت امیدوارم به بازگشتنات به خاطر خیلی چیزها؛ مثلا آن جوراب کوچولوی آیپاد را یادت هست؟ خواهرم با دانستن این که به یادش بودهای، هنوز که هنوز است سر ذوق میآید. معرفت خودت به جای خود، این برگه هم برای خودش هویت و شخصیتی دارد. تک تک کلمات این پستها هستی دارند و آدم دوست دارد هستیشان ادامه یابد. و با این همه، خوب درک میکنم که گاه آدمی ناگزیر چنین تصمیمی میگیرد. ناگزیرش از سرش ناتوانی نیست لزوما، شاید همهی راههای تعقل به اینجا ختم شوند؛ یک تصمیم عاقلانهی ناگزیر.
.
.
.
از حالا باید تا یک هفته هی آه بکشیم!
پیشنهاد من این است که از این پس از میان موضوعاتی که طی یک هفته به ذهن میرسند یکی و مهم ترین ان را انتخاب کنید
و هفته ای یک بار پست تازه ای بنویسید.
به نظر میرسه که این تصمیم ، یک جورهایی فی البداهه و خلق الساعه باشه ، اما به هر حال ، این حق هر کسی است که در دنیای مجازی ، از لحظه ایی که احساس میکنه نمیخواد خودش رو با دیگران تقسیم کنه ، این کار رو نکنه و همه چیز رو توی کهکشان نامتناهی سایبر رها کنه و بپیچه توی یک کوچه دنج خاکی ، کناره جاده ایی بی عبور و مرور و ساکت ، تا دمی ، نفسی تازه کنه .
امیدوارم روزی ، پس از تازه کردن نفس های به شماره افتاده مجازی بودن ، دوباره شاهد تپش منظم ضربان قلبش باشیم .
سلام. خبر خوبی نیست اما من با شناختی که از شما دارم مطمئنم دلیل قابل توجهی برای گرفتن این تصمیم دارشته اید. خوشحال بودم از اینکه بعد از چند سال دوری فرصتی پیدا شده بود تا از این طریق با هم گفتگویی کنیم. خوشحال می شوم اگر به تاریخچه سری بزنی و ارتباطمان از این طریق حفظ شود. راستی مشهد نمی آیی؟ اگر آمدی خبری بده تا دیدارها تازه شود.
هادی: چشم آقای دکتر. در ضمن به تکتک مطالب تاریخچه توجه دارم.
امیدوارم این کار را برای انجام کار بهتری ترک کنید. من که دلم تنگ می شود.می دانید که تقریبا هر روز به اینجا سر می زنم و هیشه در ذهنم است. رابطه ای عجیب که حتی برای خودم هم باور نکردنی است. امیدوارم که همیشه سالم ، خوب ،خوش و حساس باشید که از این حساسیت انسانی تان خیلی چیز ها یاد گرفتم.
نمیدونم چرا میخواهی این کارو کنی ولی من که دلم گرفت. ولی این هم معلومه که هر کاری عمری داره و دورهاش به سر خواهد آمد. برایت بهترینها را آرزومندم.
عجب! خب راستش من کمی دیر اینجا را پیدا کردم. حتی فرصت نشده آرشیوش را به طور کامل بخوانم. وبلاگی که هرگاه بازش می کنم مطلب تازه و معمولا قابل تاملی دارد به گمانم کمترین کارکرد آن برای نویسنده اش، برآوردن نیاز مداوم به نوشتن است و کشف کردن و کشف شدن. و اما کارکرد اینجا برای خوانندگانش… چه بگویم؟ هرکسی از ظن خود…
من باور نمی کنم که آن نیاز رفع شده باشد. مگر آن که به مانعی – درونی یا بیرونی- برخورده باشد و به هرحال قرار بود سوال نکنیم گیرم در لفافه.
امیدارم اگر در تصمیم تان مصمم بودید، حس بودن شما را فراموش نکنم.
هادی عزیزم با اینکه این وبلاگ وسیله ای شده بود تا پس از سالها دوری ارتباطی نزدیکتر با تو داشته باشم اما…
امیدوارم همیشه و در همه حال سلامت و سرزنده باشی.
سلام
خداحافظی را جدی نمی گیرم
می دانم که برمی گردی
دستی را که به نوشتن رفت
به سادگی نمی تواند از کاغذ برداشت
فرهاد( جعفری) هم زمانی که وبلاگ را می بست چنین گفت چیزی نگذشت که یا سایت گفتمگفت برگشت و در میانه راه گفتمگفت هم از تعطیلی گفت اما ادامه داد پس برو بچه های کافه هادی، موضوع را جدی نگیرید همه چیز روبراه خواهد شد و باز هادی هم می نویسد و ما می خوانیم
مهدی در کامنت شماره ۱۰ نکته جالبی را گفته این وبلاگ مثل این است که در این روزهای دوری کنار هم هستیم و روزی چند دقیقه گپ می زنیم پس امید وارم بعد از یک هفته یا چند ماه باز هم همین چند دقیقه را باشی و از ما دریغ نکنی که این روزها همصحبت برای گپ زدن بدجوری قحطی شده(حداقل برای خودم اینجوری احساس می کنم)و دیگه مدتهاست کسی حوصله قصه گوش کردن نداره(این جمله مال قیصر بود).
می دونم که برمی گردی بزودی.
…می دونم که احساساتی و بیفکر نیستی مثه من… پس تصمیم هایت را با فکر و تعقل خاص هادیگونه با دیگران در میان می گذاری…امیدوارم هر جوری زندگی می کنی و هر کاری که انجام می دهی از آن لذت ببری و شاد و خوش و سرحال و خوشبخت و راضی باشی دوست خوب من… برای کسایی مثه من که می خوان ازت یاد بگیرن و از دیدت به مسایل با خبر بشن فرصتیه که تکونی به خودمون -خودشون- بدن و احوالاتتو مستقیم تر بپرسن دوستم…اینجا تنبلم کرده و با سرزدن هر روزه فکر می کردم ازت به اندازه ی کافی خبر دارم…خوش باشی و موفق، همیشه
هادی عزیز … لازم میدانم یک خسته نباشید خدمتت عرض کنم امیدوارم این تنها وداعی موقت باشد.
زمانی که تصمیم می گیریم از طریقی به ارایه نظرات مان اقدام کنیم و طبیعتن پس از مدتی مخاطبینی نیز پیدا می کنیم – حال کم یا زیاد- در واقع حقی دو جانبه ایجاد کرده ایم. حق مولف و حق مخاطب . اگر قرار است صاحب این وسیله اریباطی آن را تعطیل کند باید دلیلی منطقی به مخاطبینش ارایه کند. چه تفاوتی است بین کسی که از گفتن بازش دارند و یا کسی که روزه سکوت بگیرد. شاید نویسنده چیزی بنویسد که مورد قبول مخاطب نباشد و مخاطب نظری بگذارد که مولف آن را نپسندد. بدیهی است که حقیقت مخلوطی از این دو است . اگر این کنش ها مسبب این واکنش است منطقی نیست . اگر علت شخصی است باید مخاطب تا حدودی در جریان آن قرار بگیرد. این حق او است. اگر نویسنده کم آورده است – که بعید می دانم در مورد تو صدق کند- ملزم نیست به روز باشد. اگر فکر می کند روالی صحیح نداشته می تواند آن را تصحیح کند. اما به هر حال باید خواننده در جریان امر باشد. او حق دارد چون وقت می گذارد وجه اینترنت می پردازد و نظر می گذارد. مسلم است با تعطیل این بلاگ هیچ اتفاقی نخواهد افتاد جز اینکه نویسنده حق خود و مخاطبش را سلب کرده است . و این ظلمی مضاعف است که گویا معمول شده است . به هر حال آمدن در این ورطه مبارک بود و حال ترک آن نیز مبارک باشد. صلاح مملکت خویش – گویا- خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش .
به طور قطع این تصمیم شما خوشایند ما دوستداران مجازی بودن نیستو باعث تاسف است.اما گمانم درکتان می کنم،واقعا خسته نباشید و ممنون از همه ی آن چه با دقت و حوصله در اختیار خوانندگان مجازی بودن قرار دادید.دلمان تنگ می شود.
این وبگاه یه جورایی برای من مثل کلاس درس میمونه، خیلی دوسش دارم و هیچ دلم نمیخواد تعطیل بشه مگر اینکه هادی واسهی تعطیل کردنش دلیلی در حد مرگ و زندگی داشته باشه!
امیدوارم هادی در نظرش دچار تجدید بشه.
خبر خوبی نبود هادی جان. رک بگم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ناراحت شدم.عادت کرده بودیم به هر روز اومدن به اینجا. به هر حال حس میکنم برای تصمیمت دلایل کافی و مهمی داشته باشی و به ما خیلی هم مربوط نمیشه تو مسائل خصوصی و تصمیم های شخصی دیگران (حتا دوستامون) دخالت کنیم. فقط ای کاش این امید باقی میموند که شاید روزی روزگاری دوباره بتونیم مجازی بودن رو دنبال کنیم. فقط یک امید برامون کافی بود…. موفق باشی!
من چندان با دوستانی که احساس حسرت و اندوه افسردگی شان را ابلاغ کرده اند موافق نیستم.همه از عادت نوشته اند.به نبود چیزی هم درست مانند بودنش عادت می کنیم.ضمن کمال تشکر و ابراز مراتب امتنان و قدردانی بخاطر تلاش نگارنده ی “مجازی بودن”در طول این مدت، تبریک صمیمانه من را به عنوان یکی از خوانندگان این وبلاگ که از آن آموخته های بسیار دارم، برای تصمیمی که گرفته اید بپذیرید.پایدار و عاقبت به خیر باشید.
متاسفم… همین. میدونم وقتی تصمیمی میگیری حسابی منطقی و فکر شده اس برای همین نمیگم که ای کاش بنویسی و هی بخوام راه حل ارائه بدم… تصمیم گرفتی دیگه چه کارت میشه کرد؟
من هم راستش وقتی فکر میکنم که یکی از با اخلاقترین دوستامو و از نکتهسنجترین ها را دیگه نمیشنوم و نمیخوانم دچار دلتنگی میشوم.
آدمهایی که نگران روابط انسانی و دارای شاخکهای حساسی هستند خیلی کمند و به سختی میشه یافتشون پس تا زندهای و تا نفس میکشی اش و دست بر ندار از حضورت و رفاقتت.
امیدوارم تجدید نظر کنی هادی جان.
عجب! گاهی چه زود دیر می شه…نه؟!! من تازه امروز با وبلاگ شما آشنا شدم.
هادی: دیر نشده که خانم، خوش آمدید.
[...] مصمم به قطع این وبلاگ شده بودم، پس از این تصمیم مدام یاد دریغهای مرتبط میافتادم: [...]