چرا کسی نشدم که میخواستم باشم؟
دوستان حضوری و غیابی زیادی میبینم که قوارهی حقیقی خود را بسیار بزرگتر از چیزی میدانند که الان هستند. این یک رفتار فرهنگی است، و برخلاف تصور افراد مختلفی از طبقههای مختلف فکری و اجتماعی به اشکال مختلف مبتلا به آن هستند:
- آقا این حسن ریزه کارش این بود که آچارهای منو کنار دستم میچید و دستم میداد، قدمی کج میگذاشت پسگردنی میزدم که دو تا معلق بزنه. حالا اول تعمیرگاه ماکزیما تو شهر مال اونه.
- زمین پانصد متری در عباسآباد میدادند پانزده هزار تومان، هفده هزار تومان داشتم دادم پیکان خریدم. الان همان زمین سه میلیارد بیشتر میارزد و آن پیکان صدبار پوسیده.
- چه میخواستیم چه شد؟ مغازه حاشیه جمهوری را فروختم دو و نیم و سال بعد چهل تومان بود، حالا هم که اصلا نپرس.
- غوطه خردورزانه در نظریههای ساختاری نقد ادبی مدرن و تفحص در هرمنیوتیک و بوطیقای نوین، جد و جهد جوانی من بود. اکنون اما در آیینه مرد شکستهای میبینم که گرفتاریهای پوچ زندگی فرصت اندیشهورزی را از او ربودهاند.
- …
خوب که چه؟ ما آنی هستیم که هستیم. عوامل بسیار پیچیده و متعددی در چگونه بودنمان دخالت کردهاند، ضمن اینکه خودمان هم نقش بسیار پررنگی در آن میان داشتهایم (و داریم): حسن ریزه بعد از کتکخوردن از جنابعالی، اشکهایش را پاک میکرد و با کنجکاوی میرفت سراغ استادکاری که داشت موتور ماشین خارجی تعمیر میکرد. آن زمین عباسآباد را اگر داشتی احتمالا به محض تکان خوردن اندک قیمتش، طمع میکرد و میفروختی و تا امروز اصلا در مالکیت تو نمیماند تا میلیاردرت کند. مغازه حاشیه جمهوری را فروختی چون خواستی بری ژاپن و یک ساله ثروتمند شوی. آخری هم بهتر است اول حرف زدن راه و رسمی یاد بگیرد تا منظورش را درست بفهمیم! (تمام نمونههایی که آوردم خیالی است، شباهتهای اتفاقی را هم تکذیب میکنم!).
هزار قابلیت درونی و بیرونی، چندان کارآمد نخواهند بود اگر یاد نگیریم که «مسوولیت اعمال و تصمیمات خود را بپذیریم». اگر زمانه برای ما طور دیگری میگشت، شاید هزار اتفاق هم به تبع آن میافتد. ما ممکن است که در بیان قهرمان فتوحات خود باشیم و قربانی شکستهایمان، اما بدبختی این است که خارج از گفتار، خود میدانیم که خیلی هم خوب عمل نکردهایم.

