قطعهی گفتوگو
هادی: شکر.
نیما: سکوت تموم شد
هادی: آهنگهای دلانگیز گوش میکنم و کارهای مانده میکنم.
نیما: شکر که خبر نیست. وظیفه بندگیه
نیما: کاش آهنگهای مانده گوش میدادی و کارهای دلانگیز میکردی
هادی: بله آن کارها را بلد نیستم.
هادی: آهنگهای دوست داشتنی من البته همشون مانده هستن.
هادی: معمولا بیست سال بیشتر عمر دارن.
نیما: آهنگ کهنهاش خوبه اما کار تازهاش
نیما: عمر مفید هر چیز خوبی زیاده بجز آدمیزاد
نیما: جملههامون داره مثل دیالوگهای کیمیایی میشه
نیما: نکنه پیر شدیم؟
هادی: گاهی آدمهایی که راهشون را درست انتخاب کردن هر چه میگذره بهتر میشن.
هادی: اما تلخی پیری شاید از الزامات حکمت پیری است.
نیما: از کجا معلوم درست انتخاب کردیم
هادی: هیچی مشکور به سعی هستیم.
هادی: زمانی که کارنامه این دنیا مون به ثلث سوم رسید معلوم میکنه.
نیما: حکمت پیری به تلخیش نمیارزه
هادی: اینو نمیدانم چون خیلی حیرون حکمتشون هستم.
این قطعهای از گفتگوی من با نیما است (کپی شده از یاهو مسنجر). حدود پانزده سال از اولین دیدارمان میگذرد، آن زمان هفده هیجده ساله بود و اولین نقد فیلمش - شاید برای فیلم رد پای گرگ - برای عرضه به سردبیر روزنامهی توس مشهد پاکنویس کرده بود. دود سیگار حالش را بد میکرد و از بابت هوای پر دود دفتر کلنگی روزنامه گله داشت. فکر میکنم عاقبت نقدش چاپ شد.
چند سالی است که دیگر هم را نمیبینیم. در واقع با هم در کاری شریک شدیم و عاقبتی بر سر رابطهمان آمد که معمولا در چنین موقعیتهایی قابل پیشبینی است، بدون گله از این عاقبت، پذیرفتیمش. حالا سالی یکی دوبار باهم گفتگو میکنیم یا برای هم پیام میفرستیم، به واسطه یک وسیله ارتباطی امروزی مثل موبایل، اساماس یا برنامه گفتگوی اینرنتی.
در انتهای گفتگوی مذکور گفت که درسایت پرطرفداری که با امیر قادری اداره میکند، به مجازی بودن لینک داده است، متوجه شدم که امتیاز قلابی ثبت کرده تا لینک در صفحه اول لینکها پدیدار شود، شاید به خاطر روزهای گذشته. او به سبک خودش عاطفی است و احتمالا عبارت روزهای گذشته ذهنش را به خاطرههای دوری میبرد. روزگاری که تا صبح بیدار میماندیم و بعد در اتاقی میخوابیدیم که هیچ پنجره نداشت (میخواستیم تفاوت شب و روز را متوجه نشویم)، روزگاری که نصف بیشتر حقوق ماهانهمان را در یک مراسم شام به باد میدادیم، بدون نگرانی اضافه وزن و غصه معاش؛ و بدون تردید فکر میکردیم آن شبها و آن شامها همیشه ادامه خواهد داشت.
گفتگوی فرضی ده سال دیگرمان خیلی مبهم است، نه فضایش را میتوانم حدس بزنم، نه مضمونش و نه ابزار و وسیلهاش.
