عار ناید شیر را از سلسله
در دوران سربازی، بعضی از آثار مرحوم مطهری را میخواندم – یا بازخوانی میکردم. از بخشهای شوق میکردم و از بخشهایی درس میگرفتم. به یاد دارم که شبی، قسمتی از سخنرانی ایشان در شب ۲۵ رجب ۱۳۸۲ هجرى قمرى خیلی به دلم نشست؛ امشب دوست دارم قسمت مذکور را که در آن مرحوم مطهری شعر شاعری عرب را نقل، ترجمه و تفسیر میکند را با شما شریک شوم:
دو بیت عربى که در آغاز سخن خواندم معنىاش این است:
مرا ملامت کردند که تو زندانى شدى. گفتم این که عیب نیست، کدام شمشیر کارى هست که او را در غلاف قرار ندهند؟
مگر نمىبینى شیر را که به بیشه خود خو مىگیرد و از آن خارج نمىگردد و اما درندگان پست و ضعیف، آزاد و دائما در تردد و حرکت به این طرف و آن طرفند.دنباله آن دو بیت این است:
و الشمس لو لا انها محجوبة عن ناظریک لما اضاء الفرقد
اگر خورشید جهانتاب غروب نکند و مدتى چهره پنهان ننماید، فلان ستاره ضعیف آشکار نمىشود و نمودى نمىکند. بگذار به خاطر نمود این ضعیفها هم که شده خورشید جهانتاب چهره پنهان کند.و النار فى احجارها مخبوءة لا تصطلى ان لم تثرها الازند
آتش در داخل سنگ پنهان است و آنگاه مىجهد و ظاهر مىگردد و قابل استفاده مىشود که سنگ و آهن با هم تصادم کنند و اصطکاک سختى رخ دهد.و الحبس ما لم تغشه لدنیة شنعاء نعم المنزل المستورد
زندان ما دامى که به علت کار بد و جنایت نباشد، به واسطه عمل پست و زشتى نباشد، جایگاه و مکان خوبى است براى مردان.یک وقت کسى دزدى کرده، خیانت کرده، قتل کرده، شرارت کرده و عدالت او را به زندان انداخته. البته این ننگ است، عار است، مایه سرافکندگى است، بلکه خود آن کارها و لو منجر به زندان نشود موجب ننگ و عار و سرافکندگى است. و اما یک وقت شخصى به جرم شخصیت و عظمت و به واسطه حق گویى و حق خواهى و ایستادگى در مقابل ظلم و استبداد به زندان مىرود. این مایه افتخار و مباهات است.
بیتیجدد للکریم کرامة و یزار فیه و لا یزور و یحفد
زندان آن جایگاهى است که آنچنان را آنچنانتر مىکند. آنها که به موجب شرافت ذاتى و بزرگوارى و حق گویى زندانى مىشوند، در آنجا صافتر و خالصتر و مصممتر مىگردند و شرفى بر شرفهایشان افزوده مىگردد. آن جاست که دیگران خود را نیازمند مىبینند که به زیارت او بروند و افتخار مىکنند، اما او از رفتن به زیارت آنها بى نیاز است.باز همین شاعر مىگوید:
فقلت لها و الدمع شتى طریقه و نار الهوى فى القلب یذکو وقودها فلا تجزعى اما رایت قیوده فان خلاخیل الرجال قیودها
یعنى در حالى که اشک، جارى و آتش عشق در دلم زبانه مىکشید، به او گفتم که اگر پاهاى او را در قل و زنجیر بسته مىبینى بیتابى نکن و ناراحت مباش، خلخال و پاى برنجن و زینت مردان همین چیزهاست.
