در حالی که گیتارم به نرمی میگرید

زمانی مصمم به قطع این وبلاگ شده بودم، پس از این تصمیم مدام یاد دریغهای مرتبط میافتادم: «چهطور هیچ وقت در مورد فلان چیز، یادداشتی نگذاشتم؟». این فلان چیزها البته کم نبوده و نیست، با این توضیح که همیشه در مورد چیزهایی بسیار اصلی و اساسی کمتر نوشتهام. در طول آن مدت گاه و بیگاه اسمها و موضوعها از ذهنم رد میشد. آن تصمیم اجرا نشد، اما همچنان در مورد بعضی چیزها ساکت ماندم. شاید چون به اندازهء نفس کشیدن با من هستند بدون این که نیاز به ذکرشان احساس شود، شاید گاه جربزه نوشتن از دردهایی ندارم که همچنان روح را میخراشند و عاقبت شاید توان نوشتن در مورد چیزی که بخشی از درونم را تسخیر کرده است، ندارم.

امیدوارم هرگز دوباره تصمیم به قطع مجازی بودن نگیری ؛به خاطر کسانی که در سکوت و دوری ، دوست تو هستند و مطالبت را میخواند.
در ضمن معذرت میخواهم که آدرس ایمیلی که گذاشتم ، واقعی نیست . اسمم را که خواندی ، نوشته ام انزوا طلب !!!!
شاید هم آدم نمی خواهد زخم هایش را با کسی تقسیم کند…
[...] هم از آن چیزهایی که از فرط نزدیکی و علاقه، جز زندگی میشود و آدمی یادش [...]
هیچوقت اینکارو نکن