انتخاب در دوراهی

نوشته شده توسط هادی, ۲۳ مهر ۱۳۸۸

قبلا از فیلم رایحهء یک زن نوشته‌ام. این بار دوست دارم که در کنار هم سکانسی از فیلم را بازبینی کنیم، پس جسارت می‌کنم و ترجمه‌ء آزادی از متن آن را می‌آورم. متن به قدری قوی است  که حتی در ترجمه‌ای ریقو هم وجودش را نشان دهد.

برای این که مقدمه‌ای داشته باشید: چند دانش‌آموز نخالهء مدرسه برد روی خودروی آقای ترسک رنگ می‌ریزند. ترسک متظاهر که علاقهء خاصی به خودرو دارد، می‌خواهد به هر قیمتی خطاکاران را پیدا کند و چارلی و جرج را برای لو دادن خطاکارها، تحت فشار می‌گذارد. چارلی با سرهنگ بازنشسته نابینا، کلنل اسلید، آشنا می‌شود و اسلید تصمیم می‌گیرد که در جلسهء بزرگ دادگاه مانندی که ترسک برای اتمام حجت برپا کرده، شرکت کند (اشاراتی که سرهنگ اسلید به رهبری و ارزش‌هایی مدرسه برد می‌کند، به صحبت‌های مقدماتی پرطمتراق ترسک اشاره دارد).

آل پاچینو در صحنه می‌درخشد؛ حقوق عکس متعلق به صاحبان آن

ترسک: آقای سیمز شما با دغل مانع از کشف حقیقت می‌شوید… و یک دروغ‌گو هستید. به کمیتهء انظباطی پیشنهاد اخراج شما را می‌کنم.

اسلید: اما یک خبرچین نیست!

ترسک: معذرت می‌خواهم؟

اسلید: فکر نمی‌کنم عذرتان را قبول کنم.

ترسک: آقای اسلید!

اسلید: این حرف‌ها یک مشت مزخرفه.

ترسک: آقای اسلید مواظب حرف‌زدن‌تان باشید. شما در مدرسهء برد هستید، نه سربازخانه. آقای سیمز من یک فرصت دیگر برای صحبت به شما می‌دهم.

اسلید: آقای سیمز این فرصت را نمی‌خواهد. مایل نیست لقب «دانش‌آموز لایق برد» رو قبول کند. این چرندیات دیگر چیست؟
توصیهء شما چیست؟ «بچه‌ها از همکلاسی‌هاتون خبر بیارین، تا از تله فرار کنین». بله آقایان؛ وقتی گند چیزی در می‌آید بعضی آدم‌ها فرار می‌کنند و بعضی می‌ایستند. چارلی در برابر آتش ایستاده و جرج پشت سر بابای گردن کلفت‌اش قایم شده. شما چه کار می‌کنید؟ می‌خواهید به جرج جایزه بدهید و چارلی را نابود کنید.

ترسک: حرف‌هاتان تمام شد آقای اسلید؟

اسلید: نخیر. دهانم تازه گرم شده. نمی‌دانم کی‌ها تو این مدرسه بودند؛ ویلیام هوارد تاف، ویلیام جنینگ بریانت، ویلیام تل… یا هرکسی. منش آن‌ها دیگر مرده، اگر منشی داشتند. تمام شد و رفت. شما این جا یک لانهء موش ساخته‌اید. دم و دستگاهی برای خبرچین‌های جاه طلب. اگر فکر می‌کنید که این موش‌ها را برای نبرد با زندگی آماده می‌شوند، بهتره تجدیدنظر کنید. چون به نظرم شما روح ارزش‌هایی که مدعی‌اش هستید را نابود می‌کنید. چه افتضاحی. این چه نمایشی است که امروز راه‌انداخته‌اید؟ من آمده‌ام که بگویم روح این پسر پاک است و اهل بده و بستان نیست. می‌دانید چطور فهمیدم؟ کسی در این جا، کسی که من اسمش را نمی‌برم، خواست با او معامله کند. و چارلی تنها کسی بود که زیر بار معامله نرفت.

ترسک: آقا شما خارج از قاعده هستین.

اسلید: بهتون نشان می‌دم خارج از قاعده چیست، شما حتی نمی‌دانید خارج از قاعده چیست آقای ترسک. بهتون نشان می‌دهم…، اما من دیگر خیلی پیر شده‌ام و خیلی خسته‌ام و خیلی کورم. اگر مثل پنج سال پیش بودم، این جا را به آتش می‌کشیدم. خارج از قاعده؟ فکر کردی با چه کسی صحبت می‌کنی؟ من چیزها دیده‌ام، می‌دانی؟ زمانی بود که می‌توانستم ببینم؛ و دیدم. پسرانی مثل این‌ها، جوان‌تر از این‌ها، دست‌هاشان قطع، پاهاشان کنده شده. ولی هیچ چیز مثل منظرهء جراحی روح نیست. برای روح عضو مصنوعی وجود ندارد. فکر کردد که این سرباز پیاده با جبروت را دمغ به خونه‌ش تو شهر اورگون می‌فرستین. ولی من می‌گم که شما روحش رو شکنجه می‌دهید.
چرا این کار را می‌کنید؟ چون که او «برد»ی نیست. بردی‌ها شما به این پسر آسیب می‌زنید و می‌شین یک بردی نخاله، همه‌تون. در ضمن هری، جیمی و ترنت (شاگردان نخاله) هر کجا که هستید دهن شماهم سرویس!

ترسک: بنشینید آقای اسلید.

اسلید: حرفم تمام نشده. وقتی به این‌جا آمدم، حرف‌هاتان رو شنیدم: «گهوارهء رهبری». خب وقتی پایه بشکند، گهواره سرنگون می‌شود؛ و در این‌جا گهواره سرنگون شد. سقوط کرد. «پرورش‌دهندگان مردان»، «خالقان رهبران»، مراقب باشید که چه طور رهبرانی تولید می‌کنید.
من نمی‌دانم که سکوت چارلی درست است یا غلط. من نه هیات منصفه هستم و نه قاضی. ولی به شما می‌گویم که او کسی را نفروخت که آینده‌اش را بخرد و به این می‌گویند استحکام. به این می‌گویند جرات. و این‌ها صفاتی هستن که رهبرها باید داشته باشند.
من در زندگی‌ام با دوراهی‌های زیادی روبه رو شده‌ام، و همیشه می‌دانستم که راه درست کدام است. بدون استثناء می‌دانستم. ولی هیچ‌وقت راه درست را نرفتم. می‌دانید چرا؟ چون لامصب سخت بود. چارلی الان به دوراهی رسیده و راهی رو انتخاب کرده که درسته. راه اصولی. راهی که شخصیت‌سازه. اعضای کمیته، بگذارید او به راهش ادامه بده. شما آینده‌ء او را در دست‌هایتان دارید، آیندهء اون آیندهء با ارزشی است. باور کنید. پس نابودش نکنید، ازش محافظت کنید. ازش حمایت کنید. بهتون قول می‌دهم که روزی به این کارتان افتخار می‌کنید.

به قلم بو گلدمن

۳ دیدگاه در “انتخاب در دوراهی”

  1. مون می‌گه:

    واقعن این صحنه از فیلم واین حرف های کلنل اسلید باید قاب گرفته می شد از بس با شکوه و مهم و اساسی ست و این پست شما دقیقن مثل یک قاب عمل کرده است . ممنون. عالی بود.

  2. افشین می‌گه:

    این فیلم یکی از تاثیرگذارترین فیلم هایی است که به عمرم دیده ام و هربار که دیده ام مو بر تنم سیخ شده. چیز جالبی در این فیلم هست – هرچند شاید بی ارتباط با محتوای فیلم-و آن اینکه رابطه ای که بین چارلی و سرهنگ اسلید ایجاد شده ، برای من رابطه بین م.فرزانه و صادق هدایت را تداعی می کند. اگر کتاب آشنایی با صادق هدایت نوشته م.فرزانه را خوانده باشید شاید شما هم این شباهت را احساس کنید.

  3. پدرام شایگان می‌گه:

    دیالوگهای قشنگیه ولی اون کوبیدن روی میز هم خیلی در زیباییش اثر داشت .

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License