ما تو این شهر قشنگ…

فیل: نوکرتم، چاکرتم
تو یک کلوم فقط بگو
یه آدم فلکزده
یک بختبرگشتهای که سجل بخواد، بایس چه کاری بکنه؟
راس راسی تکلیفش چیه؟
خرس: وااالا آقا کار شما اینجوریا حل نمیشه
این جور چیزا تمبر میخواد؛ مهر میخواد؛ امضاء میخواد؛ کاغذ میخواد؛ مداد میخواد؛ قلم میخواد؛ دوات میخواد؛ آخوند میخواد؛ ملا میخواد؛ سفارش از بالا میخواد؛ تعارف و سلام میخواد؛ آدم خوش کلام میخواد؛ پول میخواد؛ مقام میخواد.
…
تمبر پیش ذیحسابه.
مهرمونام خرابه!
امضاء پیش رییسه
رییس پیش مداده
مداد پیش دواته
دوات توی اتاقه
اتاق درش کلیده
خلاصه…
چطوری بگم فلونی؟ (خنده)
خودت باید بدونی!
(هنگامی که فیل از ترس عاقبت به ادارهء ثبت رفته تا شناسنامه بگیرد و از بدبخت و بیچارهشدن خود پیشگیری کند)
مرحوم بیژن مفید شهر قصه را چهل و دو سال پیش نوشت و اجرا کرد. این نمایشنامه به سرعت نزد عام و خاص و بزرگ و کوچک مشهور شد، آنهایی که نمایش را ندیده بودند بارها از طریق نوار کاست به آن گوش دادند، تاجایی که بیشتر شنوندگان، قطعات بلندی از آن را حفظ شدند. به نظر من آثاری مثل شهر قصه و یا رمان دایی جان ناپلئون ایرج پزشکزاد که ارزشهای ذاتی و اهمیت تاریخی را با هم آمیختهاند و بین عامهء مخاطبان محبوبیت بزرگی کسب کردهاند، آثار ملی هستند. تردید ندارم که اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان دایم اینجا با شهر قصه آشنا هستند، با اینحال توصیه میکنم اگر چند وقتی است که از آن دور افتادهاید، یک بار دیگر گوش کنیدش.

سلام
نام نویسنده را اصلاح نمائید بیژن مفید بجای بهمن مفید
درست گفتهاید. اصلاح شد.
آه شهر قصه. حتا فکر کردن بهش من را خوشحال میکند. من نمایشش را به طور کامل هیچ وقت موفق نشدم ببینم، اما کاستش را تا دلتان بخواهد میشنیدم از بچگی. شاید باورتان نشود، همین چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که پستی دربارهاش بنویسم. بس که مرا به دنیای خودش میبرد همیشه. اما نشد.
پست امروزتان، امروزم را ساخت. از شما ممنونم.همین امشب دوباره باید بشنومش. «نه دیگه این واسه ما دل نمیشه…»
من هنوز هم هر وقت که دلم می گیرد. هروفت که از همه شلوغی و ازدحام زندگی خسته می شم. یا هر دوسه ماه یکبار تمام این کاست رو یک بار دیگه گوش می کنم. واقعا لذت بخشه و هیچ وقت هم برای من تکراری نمی شه. ممنون از این یادآوری