علت ناکامی

لوک برای حفظ تعادل و حرکتدادن سنگی با کمک نیروی ذهنی به سختی تمرکز کرده، اما بعد از مدت کوتاهی تمرکزش به هم خورد و سنگ میافتد؛ کشتی فضاییاش بیشتر در گل فرو میرود.
لوک (با دلخوری): دیگر نمیتونیم بیروناش بیاوریم.
استاد یودا: مطمئنی تو چهقدر (آهی میکشد). میگویی نمیشود همیشه. چیزی شنیدی از اینها که گفتم؟
لوک: استاد حرکت دادن سنگ با درآوردن این کشتی کاملا فرق دارد.
استاد یودا (با تحکم و اعتراض): نه. فرق نه.دارد فرق در ذهن تو. چیزهای که یادگرفتهای را از یاد ببری باید.
لوک (با ناباوری): باشه سعی میکنم.
استاد یودا: سعی نکن. سعی نه. انجام بده یا نده! وجود ندارد سعی.
لوک دست به سوی کشتی دراز و تمرکز میکند، کشتی تکانی میخورد. یودا شاد میشود اما کشتی دوباره بیشتر فرو میرود. یودا آه دیگر میکشد. لوک به سوی یودا میآید و در نزدیکی او بر زمین مینشیند: «نمیتونم. خیلی بزرگه».
استاد یودا: نیست اندازه مسالهای. به من نگاه کن، از روی جثهام میتوانی بکنی قضاوتی؟ هوم؟ نباید بکنی. یار من نیرو است، عجب قدرتمند یاری است. زندگی میآفریند آن را، رشد میدهدش. انرژی آن احاطه کرده ما را. به هم پیوسته ما را. تابان موجوداتی هستیم ما. این نیروی خام ندارد که اهمیتی (به بازوی لوک میزند). در اطرافت حس کنی باید نیرو را، بین خودت و من. درخت…، سنگ…، همه جا. بله؛ حتی بین کشتی و زمین.
لوک (بلند میشود و راهش را میکشد): کار نشدنی میخواهید.
یودا با آرامش و بدون فشار تمرکز میکند و کشتی از آب و گل بلند میشود و بر زمین مینشیند. لوک حیران نگاه میکند و دور کشتی میگردد و به آن دست میزند.
لوک: باورم نمیشود.
استاد یودا: برای همین است که نمیتوانی.

هیچ وقت فکر نمی کردم چیزی به این اندازه ترغیبم کند به تماشای یک فیلم علمی تخیلی . رسمن عاشق استاد یودا شدم با این چهره ی دوست داشتنی و چشم های نافذ و نوع صحبت قاطی پاتی اش و حرف هایی که می تواند یک زلزله ی حسابی در درون آدم راه بیندازید .
ایول! خیلی خوب بود! من زنگ اس ام اس ام هم استاد یودائه! :دی
یه سری جلوی معاون دانشکده صداش دراومد! مردم از خنده! :دی
میگه :Mmmm! Message From Dark Side There is!