یادتان هست در باره «جان کارمک» و شرکت «آیدی سافتور» منبع و ماخذ خواسته بودم؟ کسی کمکی نکرد! به هر حال من در حال نوشتن مقالهای بودم که شکر خدا تمام شد.
با خودم فکر کردم که ممکن است کسانی اصلا کارمک را نشناسند. بد نیست که قطعه کوچکی از زبان کارمک بیاورم ( بخشی از یک ترجمه):
چگونه شروع کردید؟ منظورم از لحاظ شخصیتی و درونی است. اید سافتور چه نقشی در تحول شما داشت؟ خوب یا بد؟ من از بچگی میدانستم که میخواهم با رایانه کار کنم؛ اما حین رشد کارهای عجیب و غریب زیادی هم کردهام: شکستن قفل برنامهها، هککردن، بمب، موشک و مواد منفجره، رمانهای علمی –تخیلی، داستانهای مصور و مضحکقلمی، جنگ و دعوا و…. من در نوجوانی قدری ناباب و بیاخلاق[!] بودم. به خود میبالیدم که از بقیه آدمها با هوشترم اما بدبختانه نمیتوانستم تمام وقتم را روی کاری بگذارم که دوست دارم. من بعد از یک خلافکاری و تشخیص ناجور یک روانشناس یک سالی را در دارالتادیب گذراندم.
دو ترمی هم به کلاسهای دانشگاه میسوری رفتم، به غیر از کلاسهای CS چیز دندانگیری ندیدم، اما همین هم چندان ارزنده به نظرم نیامد. در یک بازنگری، شاید من بیشتر از آنی که کسب کردم میتوانستم بیاموزم، اما در آن زمان من بلد نبودم که از تمام منابعی که در اختیار دارم، استفاده کنم. دانشگاه را ول کردم تا بتوانم تمام وقت برنامهنویسی کنم، اما برنامه نویسی قراردادی برای «اپل۲» در سال ۱۹۹۰ راه خوبی برای پول درآوردن نبود، و من فقط ماهی یکی دو هزار دلار در میآوردم. پول کافی نداشتن پریشانی میآورد، و من کارهایی میکردم که نمیخواستم. یک بار برای دویست چوق یک برنامه طالع بینی نوشتم…
شرکت سافتدیسک بالاخره مرا مجاب کرد که برای مصاحبه به شِوِرپورت [واقع در لوئیزیانا] بروم. من برای جِی ویلبور و تام هال به صورت قراردادی کار میکردم، بنابراین میدانستم در آنجا آدمهای خیلی با حالی وجود دارند؛ اما در ملاقات با جان رومرو و لِین روت بود که طالب شدم کار را بپذیرم. بالاخره ملاقات با دو برنامهنویس زیرک که کارهای تاثیر گذاری کردهبودند و با تجربهتر از من بودند، محشر بود.
از کار در سافتدیسک راضی بودم. در تمام ساعاتی که بیدار بودم برنامه مینوشتم، درباره برنامهنویسی میخواندم و از برنامهنویسی حرف میزدم. سالی ۲۷هزار دلار حقوق میگرفتم که با آن میتوانستم هر کتاب یا پیتزایی که میخواهم بخرم، و کامپیوترهای جانانهای در محل کار بود که مرا از خریدن یک رایانه بینیاز میکرد (۳۸۶با ۴مگابایت رم و ۲۰مگابایت دیسک سخت!).
در مدت اندکی چیزهای خیلی زیادی یاد گرفتم، آن دوران شاید در شکلگیری شخصیت من نقطه عطفی بود. هنوز خوب به خاطر دارم که چه حالی به من دست میداد زمانی که آدمهای دیگر را در چیزهای گوناگون نفهم میدیدم، اما بعد از این که مهارت برنامه نویسی ام ظرف شش ماه دوبرابر شد دریافتم که چه قدر همه چیز نسبی است. این نظر در طول هفت سال گذشته بارها تقویت شده است. در تمام این مدت، از زمان کار در سافتدیسک تا تاسیس آیدی سافتور، و حین ساخت محصولات – همیشه تا حد مقدور آموختهام و سخت جان کندهام و سعی کردهام که به بهترین نحو که میتوانم کار کنم.
میخواهم چیزی بگویم که میدانم اکثر مردم باورشان نمیشود؛ صد برابر شدن درآمدم آن قدر مهم نبوده که تاثیری بر شخصیت من بگذارد. البته خوبه که در وضعیتی باشی که آدمها نتوانند در کارت اعمال نظری کنند، اما قطعا این هدف اصلی زندگی من نبودهاست. الان من با یک سواری «فراری» سر کار میروم، اما روش زندگی من مانند هشت سال پیش است: بلند میشوم، سر کار میروم، اگر بشود کار مفیدی میکنم و به خانه برمیگردم. من همچنان خوشبختم.
***
به سایت «اید سافتور» سری بزنید.

