بیست و سه و بیست و هفت دقیقه
و لطفا چیزی بنویسیم که گلهآمیز نباشد. چیزی که از روزمرهگی، سیاهیها، مرگها، ظلمها، آرزوهای برباد رفته، زوال، از دسترفتن فرصتها، گذر عمر، بخت بد، نداشتن همزبان، بیکاری، دلمردگی و… نگوید.
به سلامت بیدار میشویم و زمین هنوز زیر پایمان است، فرصتهایی هنوز باقی مانده، لبخند زنی قشنگ، صدای کودکی که چند ماهی است به حرف آمده، یادگرفتن چیزهای تازه، تحت تاثیر قرارگرفتن از هنر و آسمانی که با وجود کوچکی نسبی همچنان با ابرهای زیبا و رنگهای مختلف بالای سر ماست.
من دوست ندارم ده سال پیش بود، من برای این ده سال تاوانها پرداختم. ده سال پیش به مراتب نادانتر و نپختهتر بودم. حالا که به پشت سرم نگاه میکنم، هر چیز پیش آمده خوب بوده – گرچه واکنش من همیشه خوب نبوده است.
آری ما تنها هستیم. قرار هم نبود جز این باشد. دوستانمان خیلی وقتها که لازمشان داریم، نیستند. دعا کنیم تا جایی باشند که بیشتر بهشان خوش بگذرد. چه اشکال دارد؟ ما هم تنگه تنهاییمان را در خلوت خودمان خرد کنیم و مخفیانه آرزو کنیم که کاش الان یک نفر بود که حرفهای هم را میفهمیدیم و بعد بخار میشد! بعدی در کار نبود که توقعها رشد میکرد و حتی حرمتها ریخته میشد.
کاش میتوانستم بروم در خیابان و به اولین کسی که احساس میکنم ازش خوشم میآید پیشنهاد بدهم باهم چیزی بخوریم، یا بنوشیم. شاید میپذیرفت و بعد از هم خداحافظی میکردیم. اما بلد نیستم، شاید هم خجالت میکشم. اعتراف نمیکنم، ابراز میکنم که سالها با چنین آرزویی دست و پنجه نرم کردهام.


سلام
این جور وقت ها فقط میشود در سکوت همراهی کرد …
هیچ کلمهیی به زبان راندنی نیست!
… .
( فقط خواستم نظری گذاشته باشم )
خیلی زیبا بود آقای صباغ. با اجازتون من یک قسمتهایی از این متن رو گذاشتم توی فیسبوکم.
لطف دارین و صاحب اختیار هستین. راستیِ؛ کم پیدا هستین.
ما که تنها نیستیم
همین الان شده ایم پنج نفر
اگر خدا را حساب کنیم می شویم شش نفر
اصلا تو بگو کل جمعیت زمین