ارزان اما پربها
مهران زنگ زد که در حال درستکردن باقلا قاتق است و اگر دوست دارم و «همچنان سر کار نیستم»، بروم و مهماناش شوم. قسمتیهایی از روحیات من و او شبیه هم است، مثلا میدانم که چندان اهل رفت و آمد و تماس نیست، بدون اینکه نشان کم لطفیاش باشد. برای همین زمانی که چنین تماسی بگیرد درمییابم که موقعیت خاص است و نباید از دستاش داد. مصاحبت با بعضیها قیمت دارد. با این همه از دست میدهم و با عذرخواهی میگویم که در یک نشست کاری هستم و متاسفانه «امروز هم همچنان سرکار هستم». گپ کوچکی با هم میزنیم و خداحافظی میکنیم.
من غذایی نخوردم ولی محبت زمانی که بیپیرایه باشد در دل آدم امضاء میکند. یک چیزهایی بیدلیل، بیعلت و بیاندازهاش بد نیست، از جمله محبت به آدمیزاد. محبت انواع و اقسام دارد، نازل و والا دارد، اشکال گوناگون دارد ولی به نظرم همه جورش خوب است.

حداقل سورس پاچ باقالا را جویا میشدید!؟