قضیهء هنر

نوشته شده توسط هادی, ۸ بهمن ۱۳۸۸

بارها از خودم پرسیده‌ام: «چیزی باید واجد چه صفاتی باشد که آن را اثر هنری بخوانیم؟». بعد از مدتی اندیشیدن، به نظرم آمده که محدود کردن هنر به چند رشتهء مشخص جفاست. چرا ما شکل‌هایی برگزیده‌ایم و کسانی که آثاری در این اشکال می‌آفرینند را هنرمند می‌خوانیم؟ منظورم این است که آیا همهء موسیقی‌سازها، پیکرتراش‌ها، معمارها، نقاش‌ها و… هنرمند هستند؟ به نظرم این‌گونه نیست.

حکایت مرغ و تخم مرغ تداعی می‌شود: اول هنر است یا اول هنرمند؟ ظاهرا باید پیش از پاسخ به این سوال تعریفی و مشخصاتی برای هنر عرضه کنیم، بدون توجه به شکل و قالبی که در آن عرضه می‌شود. هنر را با زیبایی قرین می‌کنند، اما مصیبت دو چندان می‌شود. اصلا زیبایی چیست؟ این سوالی است که لااقل از زمان افلاطون به بعد بر سر آن بحث بوده است (تردید ندارم که اندیشیدن به زیبایی به خیلی قبل از آن برمی‌گردد و افلاطون را به عنوان نمونه آوردم).

بالاخره نتیجه گرفتم که زمانی اثری از حدود شناخته شده رسانه‌ای که با آن عرضه می‌شود، پا فراتر بگذارد، می‌گوییم کسی هنر کرده است. برای توضیح بیش‌تر ظرفی را تصور کنید و مظروفی. حالا خیال کنید، خیال‌اش که محال نیست، که مظروف ظرفیت‌های ظرف را گسترش دهد. مخاطب متوجه ظرفیت‌ها و قابلیت‌های جدید ظرف شود، ظرف دیگر چیزی نباشد که قبلا بوده است. می‌گویند ایرانی‌ها شاعرپیشه‌اند، پس مثالی از شعر بزنم: ما به چه چیزی می‌گوییم شعر؟ دارا بودن وزن، قافیه و دیگر مشخصات شعری کافی‌ است؟ واقعیت این است که اشعاری داریم در اوج قلل ادبیات و فاقد این مشخصات. به نظرم در شعر ممتاز روابط جدیدی بین کلمات کشف و عرضه می‌شود، روابطی که پیش از آن وجود نداشته است. میلیاردها نفر از ابنای بشر گفته‌اند – یا بلد هستند بگویند – «دوستت دارم، برایت هر کاری می‌کنم. برای عشق تو از مهم‌ترین چیزها می‌گذرم». اما حافظ می‌گوید:

گر تیغ‌ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم
لاکن چه چاره از بخت گمراه

باریدن تیغ در کوی ماه و گردن زیر تیغ‌ها نهادن روابطی است که حافظ تعریف می‌کند. مولوی می‌گوید: «شب خانه روشن می‌شود، چون یاد نامت می‌کنم» و با این چند کلمه معشوق را بر صدر آسمان می‌نشاند. کلمه‌ها ساده و عادی هستند اما به ترتیبی در کنار هم قرار گرفته‌اند که یک ترکیب خارق‌العاده ایجاد می‌شود، ترکیبی که پیش از آن به این شکل وجود نداشته است. مولوی و حافظ زبان فارسی را گسترش می‌دهند، ظرفیت‌هایی از آن نمایش می‌دهند که شناخته شده نبوده است. این جاست که مظروف روی ظرف تاثیر می‌گذارد.

احتمالا در این باره باز هم خواهم نوشت.

یک دیدگاه در “قضیهء هنر”

  1. مون می‌گه:

    همیشه به این فکر کرده‌ام که کسی اگر ذات هنرمندانه‌‌ای داشته باشد نیازی ندارد که هنرش را که همان خلق زیبایی‌ست،در چهارچوب وقالب‌های از پیش تعیین و تعریف شده‌ی هنری بیان کند و با هنرمندی از هر چیز پیش پاافتاده می تواند زیبایی را که یک چیز بالقوه است استخراج کند.
    و اما موضوعی که شما راجع به آن صحبت کرده‌اید را از نظر من می شود به این شکل نگاه کرد که کسانی در این هنرمندی که درجاتی دارد، آن‌قدر در درجه‌ی نخستی قرار دارند که می توانند تاثیرگذار باشند و سبک و شیوه‌شان راه‌گشای دیگرانی شود که میل به به‌تر و زیباتر کردن جهان‌شان را دارند اما شاید آن‌قدرها استعداد و قریحه‌ی ذاتی نداشته باشند. من این بحث را خیلی دوست دارم و امیدوارم باز هم در موردش بنویسید.

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License