آرامش آغوش
روی کاناپه نشستهام، حتی کاپشنام را نکندهام کیفهایم در کنار افتاده و دخترک سر بر شانهام خواباش برده است. او هم حتی کفشهایاش را درنیاورده و پاهای کوچکاش در ورزشیهای صورتی به لبه کاناپه گیر گرده است. موبایلم – که معمولا در جیب راست شلوارم میگذارماش – زنگ میزند. دوست ندارم بردارم، بعد از ترس بیدار شدناش به آرامی گوشی را از جیبم در میآورم و جواب چاپخانه را میدهم. موبایل را رها میکنم کنارم و دوباره توجه میکنم به اندک عرقی که احتمالا گرمای تماس موجباش شده و حرارت ملایمی که از موهایاش بلند میشود.
بدن کوچکاش انگار تمام استرسهایم را دفع میکند، به شکل غیرقابل وصفی سرخوشام. متنی که قرار است ویرایش کنم را روی زانوهایم میگذارم و از بالای شانهاش به کاغذ نگاه میکنم. موهایاش بوی شوینده میدهد، خیلی نرم. بشقاب غذا کنارم است و با دست چپ قاشق را بر میدارم، که چند قاشقی بخورم. او تکان نمیخورد، یک لحظه صدا میآید و سرش را بلند میکند و میگوید: «خوابم پرید». دوباره سرش را میگذارد و میخوابد.
هنگام برگشت به خانه میبینم که یکی از طرحهایم را دارند برای مشتری اجرا میکنند، با خودم میگویم: «بد نشده، به نظرم برایاش کار کند» و با یک عالم بار و بنه ترجیح میدهم زیر باران پیاده راه روم و فارغ از دنیا به صدای لئونارد کوهن گوش دهم.

