<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: نامه‌هایی به دختر نداشته‌ام – ۲</title>
	<atom:link href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240</link>
	<description>فضل جای دیگر نشیند</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Feb 2012 12:38:30 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
	<item>
		<title>با: پریسا</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/comment-page-1#comment-3209</link>
		<dc:creator>پریسا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3240#comment-3209</guid>
		<description>کاش پدرم می خوند.شاید خودم براش خوندم.
   راستی مرتب مطالب رو می خونم.اما اگه یه مدت کامنت نمی گذاشتم به خاطر رخوت ترسناکی بود که همه ی زندگیم رو فلج کرده بود.حالا بهترم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش پدرم می خوند.شاید خودم براش خوندم.<br />
   راستی مرتب مطالب رو می خونم.اما اگه یه مدت کامنت نمی گذاشتم به خاطر رخوت ترسناکی بود که همه ی زندگیم رو فلج کرده بود.حالا بهترم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: هادی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/comment-page-1#comment-3208</link>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3240#comment-3208</guid>
		<description>راستش اگر پسر هم بود، می‌شد همین سوالات را مطرح کرد. فرض بر خلق شخصیتی خیالی است برای نشان‌دادن محبت، شفقت و سهیم‌شدن افکار.
ممنون که می‌خوانی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستش اگر پسر هم بود، می‌شد همین سوالات را مطرح کرد. فرض بر خلق شخصیتی خیالی است برای نشان‌دادن محبت، شفقت و سهیم‌شدن افکار.<br />
ممنون که می‌خوانی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سهیلا</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/comment-page-1#comment-3207</link>
		<dc:creator>سهیلا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3240#comment-3207</guid>
		<description>سوالی برام پیش اومد و اونم اینه که: چرا نامه هایی به دختر نداشته ام؟ چرا برای پسر نداشته ات نامه نمی نویسی؟ آیا اصولا دخترها بیشتر نیاز به راهنمایی دارند؟ یا با دخترها راحت تر میشود درد دل کرد؟ یا چی؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سوالی برام پیش اومد و اونم اینه که: چرا نامه هایی به دختر نداشته ام؟ چرا برای پسر نداشته ات نامه نمی نویسی؟ آیا اصولا دخترها بیشتر نیاز به راهنمایی دارند؟ یا با دخترها راحت تر میشود درد دل کرد؟ یا چی؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: شهاب</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/comment-page-1#comment-3206</link>
		<dc:creator>شهاب</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3240#comment-3206</guid>
		<description>چه نوشته‌ی اساسی‌یی بود. حسابی وجود آدم را تکان تکان می‌دهد. اصلا خود زلزله است.
و البته خیلی تلخ ...
گاه این تلخی در یک کلمه‌ی گذرا وسط انبوه کلمات دیگر، یک باره مچ پایت را می‌گیرد و گرفتارت می‌کند.
بگذریم ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه نوشته‌ی اساسی‌یی بود. حسابی وجود آدم را تکان تکان می‌دهد. اصلا خود زلزله است.<br />
و البته خیلی تلخ &#8230;<br />
گاه این تلخی در یک کلمه‌ی گذرا وسط انبوه کلمات دیگر، یک باره مچ پایت را می‌گیرد و گرفتارت می‌کند.<br />
بگذریم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نیشابور</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/comment-page-1#comment-3204</link>
		<dc:creator>نیشابور</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3240#comment-3204</guid>
		<description>خواهر کوچک عزیزم ناکتا
قلب تو حال گل‌های «میچکاجومه» را پیدا کرده است. طاقت دست زدن به آن نیست. باید با آن مدارا کنی. تو گلی و گل‌ها آشیانه اشک و تبسمند.
چندان به صدایی که قلب تو را تحریک می‌کند گوش نده، همه وقت، همه جا، صدای حزین مجهولی قلب‌های بهانه جو را می‌آزارد.
اسد/۱۳۰۲
طهران</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواهر کوچک عزیزم ناکتا<br />
قلب تو حال گل‌های «میچکاجومه» را پیدا کرده است. طاقت دست زدن به آن نیست. باید با آن مدارا کنی. تو گلی و گل‌ها آشیانه اشک و تبسمند.<br />
چندان به صدایی که قلب تو را تحریک می‌کند گوش نده، همه وقت، همه جا، صدای حزین مجهولی قلب‌های بهانه جو را می‌آزارد.<br />
اسد/۱۳۰۲<br />
طهران</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نیشابور</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3240/comment-page-1#comment-3203</link>
		<dc:creator>نیشابور</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3240#comment-3203</guid>
		<description>مواظب قلبت باش شبیه نامه های نیماست به خواهر کوچکش. الان دم دستم نیست، شاید رفتم پایین و پیدایش کردم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مواظب قلبت باش شبیه نامه های نیماست به خواهر کوچکش. الان دم دستم نیست، شاید رفتم پایین و پیدایش کردم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

