چیست این مکروه بانگ؟
مولوی در دفتر پنجم حکایت مسلمان سمجی را میگوید که اصرار داشت در دیار کفر اذان بگوید، به خیال اینکه با نوای او افراد به راه راست هدایت شوند. پس از این حرکت فردی با خلعت و هدیه پدیدار شد و سراغ اذانگو را گرفت:
شمع و حلوا با چنان جامه لطیف
هدیه آورد بیامد چون الیف
پرسپرسان کین موذن کو کجاست؟
که صلا و بانگ او راحتفزاست
مرد توضیح داد که دختری دارد که سودای مسلمانی داشته، و نصیحت قومی در او کارگر نیفتاده است:
هیچ این سودا نمیرفت از سرش
پندها میداد چندین کافرش
اما امروز با شنیدن اذان مدعی هدایت وحشت کرده و پرسیده «این بانگ مهیب چیست؟». به او گفتهاند که این شعار مسلمانی است و دختر بینوا ابتدا باورش نشده و بعد از این که تحقیق میکند:
چون یقین گشتش رخ او زرد شد
از مسلمانی دل او سرد شد
در دوران ما این حکایت خیلی مصداق دارد؛ کسانی مدعی پراکندن خیر هستند که منش و روششان هر عاشق خیری را فراری و دلسرد میکند. آدم دلش میخواهد از بعضی افراد محترمانه خواهش کند که لطفا اذان نگویند.

سعدی – علیه الرحمه – در باب چهارم گلستان حکایتی مشابه آورده است که « ناخوش آوازی ببانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی برو بگذشت. گفت: ترا مشاهره (حقوق ماهیانه) چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت، خود چندین چرا همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان. گر تو قرآن برین نمط خوانی/ ببری رونق مسلمانی.