ما را چه میشود -۳
یکی دو خواننده محترم، مودبانه از تعبیر ایرانی تهرانی ابراز ناخشنودی کردهاند. ظاهرا توضیحاتی که در انتهای دو قسمت قبلی این نوشته داده بودم، برای رفع سوءتفاهم کافی نبوده است. ممکن است این اسمگذاری خیلی خوشایند نباشد، اما پیشنهاد میکنم که یا معادلی برای آن پیشنهاد داده شود یا برهانهایی در رد توصیفاتی که کردم بیاورند. چیزهایی که نوشتم البته جامع و مانع نیست، چیزهایی میتوان به آن اضافه یا از آن کم کرد؛ نکاتی از آن مهمتر است و نکاتی کماهمیتتر. دقت نوشته حداکثر به اندازهء یک یادداشت روزانهء وبلاگ است. اما به نظرم مشکل مطروحه وجود دارد، و جدی است. مسالهء تحقیر شهروندان دیگر سابقهدار است و مثلا مرحوم شهریار سالها پیش شکایت خود از آن را در قالب نظم درآورده است (رجوع کنید به ترجیعبند الا تهرانیا…*).
من تاکنون مطالعهای بر تبارشناسی ساکنان فعلی شهر تهران مشاهده نکردهام، و نمیدانم که چنین بررسیای انجام شده یا خیر. از سویی باید کارشناسها مشخص کنند که برای بومی خواندهشدن یک شهروند در یک شهر خاص چه زمان و شرایطی لازم است. بحث رایج تهرانی اصیل باید با اتکاء به چنین دادههایی پیش رود. به غیر از این همچنان شاهد این خواهیم بود که عدهای خواهند گفت که کسانی که تهرانی اصیل نیستند اوضاع را خراب کردهاند!
شخصا بر این باورم که به محل تولد – حتی اگر کرهء مریخ هم باشد – نمیتوان بالید. تبریزی بودن، پاریسی بودن، ماداگاسکاری بودن و… هیچ کدام بر دیگری نمیچربد. به درک یا نیت گوینده سخن «به ایرانیبودنم افتخار میکنم» باید با دیدهء تردید نگریست. متولد جایی بودن اختیاری و به دست آوردنی نیست که بتوان به آن بالید، یا آن از آن نالید.
از طرفی شهرهای بزرگ که نوعی مرکزیت دارند معمولا برای مهاجران داخلی و خارجی جذاب هستند، فرصتهای کاری و سطح زندگی نسبتا بالاتر شاید از عوامل جذابیت آنها است. ای بسا امر چنین شهرهایی بدون کمک مهاجران دایم و موقت نگذرد. تصور کنید که ناگهان تصمیم بگیرند که شهری مثل نیویورک را از افراد مهاجر خالی کنند، به نظر میرسد شهر به سرعت فلج خواهد شد.
