شکنندگی مخفی
هر کار به ظاهر پر دردسری که میخواهم انجام دهم، شمارش معکوس میکنم: یک پله تمام شد، دو تا تمام شد… و صدمی. از این بابت تفاوتی بین تمیزکردن تکتک دکمههای صفحهکلید با تمامکردن اجرای یک طرح پرجزییات قائل نیستم. احتمالا در این روش با خودم این طور فکر میکنم: «همین طور که اولی را تمام کردی، دومی را هم تمام میکنی و تا آخر پیش میروی».
اما دردسرها و دردهای درونی چنین نیست، سر و کلهاش که پیدا میشود، با نگرانی درمییابم: «باز آمد». و گاه فقط منتظر میمانم که برود، و منتظر میمانم، و منتظر میمانم.

سلام.ببخشید بی ربط می پرسم.دوستی گفته شما پستی مفصل درباره حجاب داشتید.امکان دارد لینک اش رو برایم بگذارید؟ممنون.
سلام
از چنین مطلبی چیزی به یاد ندارم؛ شاید دوستتان به وبلاگ دیگری اشاره کردهاند.
می گوید مطمئن هست که وبلاگ شما بوده.البته گویا خودتان مطلب خاصی ننوشته اید بلکه از خوانندگان زن وبلاگتان درخواست کرده بودید که در این رابطه یادداشتی بنویسند.
احتمالا منظورشان به یکی از مطالب سری دردسر زنبودن است.
راستش من زیاد موافق روش «منتظر میمانم» نیستم. ممکن است این حرفم شبیه حرفهای روانپزشکها و مشاوران روانی باشد! معتقدم آدم باید این مشکلات را هم مثل مشکلات فنی ببیند: مسألهای است که در هر صورت باید حل شود، و راهحلی دارد که آن راهحل نشستن و تماشا کردن نیست. هر کسی با دیگران فرق میکند، و راههای خودش را هم برای برطرف کردن این دلتنگیها دارد. اما من فهمیدم که یک نکتهی رایج این است که خیلیها این به قول تو دردسرها و دردهای درونی را به چشم مشکلی که نباید باشد نمیبینند.
من هم موافق نیستم. روش نیست، به نوعی درماندگی است.