ورود به نهمین سال
اولین نوشته معرفی است و توضیح حضور، ظاهرا این ادب و اصول است که حکم میکند که توضیح دهم که اینجا چه میکنم؟ و چرا از شما دعوت کردهام که «مرا» بخوانید؟
بودن و مجازی بودن: اولین یادداشت
اگر کودکی بود، الان سال دوم یا سوم ابتدایی تحصیل میکرد، اما نویسندهاش هنوز تصمیم بر داشتن فرزند ندارد. در خود چنین صلاحیتی نمیبیند، اما میتواند بنویسد چون خواندن نوشته الزامی نیست. خودش مینویسد، به هزینه خودش منتشر میکند و کسی هم الزامی به خواندن ندارد. اگر کسی بخواند، لطف کرده است و اگر رایاش را نیز شریک شود، بیشتر لطف کرده. قضیه ساده است. نوشتن روزانه مداوم در طول سی ماه برای بعضی توقع ایجاد کرد و بنابراین قطع آن موجب گلایه شد. از هیچ کدام نپرسیدم که چرا خود چنین نمیکنید اگر کار پسندیدهای میدانیدش؟
گاهی به نظر میرسد که دوره، دورهء راحتالحقوم شده است. یادداشتهای خردی که گاهی شبیه کاریکلماتور و گاهی شبیه اعتراض طعنآمیز لطیفی است که سر از جیب مراقبت درآورده و به مسخرهگی زندگی ایندنیا میخندد، طرفدار زیاد دارد. خرجاش هم یک Like است. دنیا است و عوض میشود. اما نگارنده گاهی به مقتضیات دوره کلا بیاعتناست. ای بسا نگارنده دورهای که به جوانی شهرت دارد را پشت سر گذاشته و دیگر مد روز را نمیفهمد. البته همو نمیفهمد که چطور از عمر شش هفت دههای یک انسان یک دههاش باید پررنگ شود و بقیهاش هم هر کدام اسمی داشته باشد که در نهایت یعنی: «خودت را بکش کنار». میدانید؟ صاحب این قلم به خیلی چیزهای این چنینی باور ندارد.
***
اگر نگاهم به بعضی از یادداشتهای سالهای دور این وبلاگ بیفتد، از فاصلهای که افتاده متعجب میشوم. گاهی مطالب خودم را نمیشناسم، یک خاطره بامزه تعریف کنم: یک بار در وبسایتی مطلبی دیدم که نحوهء پرداخت و ارائهء آن نظرم را جلب کرد. کنجکاو و برآن شدم که نویسندهاش را بشناسم، بعد از مدت کوتاهی پیبردم که مطلب مذکور، یکی از یادداشتهای خودم برای این وبلاگ است!

بنویسید. فقط بنویسید… بنویسید… هر جوری که می خواهید بنویسید… هر چه می خواهید… هر چه نمی خواهید… فقط بنویسید…
توی روزهایی که نمینوشتید، گرچه احساس میکردم صفحه باارزشی را از دست دادهام، هرگز به خودم جرات ندادم که شکایتی بکنم. چون به نظرم مثل شمردن دندان اسب پیشکشی بود. فقط برای خودم ناراحت بودم که شانس هر روز خواندن یک مطلب تازه را در صفحهای که همیشه چیزی برای گفتن دارد از دست دادهام. امیدوارم از این به بعد همیشه آنقدر سرحال باشید و دل و دماغ نوشتن داشته باشید که بخواهید دیگران را هم در موضوعاتی که بهشان فکر میکنید، شریک کنید.
لطف دارید. اما خیلی از افکار من جفنگ است و ارزش شریکشدن ندارد.
لطف دارید. اما گویا جمعی از خوانندگان یا این افکار را جفنگ نمیدانند، یا که اصولاً افکار جفنگ را دوست دارند! دست کم من جزء یکی از این دو گروهم!