تصنع در مصنوع
با یکی از دوستان صحبت میکردیم؛ اشارهء بهجایی کرد به تصنعی که در یادداشتهای شخصی میبیند. با او موافق بودم.
چه چیزی یک نوشته را طوری میکند که محکوم به اطلاق صفت نهچندان دلچسب تصنعی میشود؟ به گمان من غفلت از موضوع و اصرار به عرضهء چهرهء خاصی از خود که معمولا چندان شبیه واقعی نویسنده نیست، بلکه شبیه چیزی است که او اصرار دارد بنمایاند. در چنین حالی او چه بخواهد فاضل بنمایاند یا باحال یا هر چیز دیگری؛ نتیجه یکساناست.
فرض کنید نویسندهای موضوعی را بهانه کرده با این هدف که در دل خوانندهء بیچاره رعب فرهیختگی بیندازد. پس طبق دریافتی که از روش فرهیختگان دارد دست به کار میشود. با به کاربردن نحو و واژگانی عجیب و غریب کار را پیش میبرد و در پایان خود نیز از آشی که پخته سردرنمیآورد. نتیجه چونان ظاهرسازی دخترکی است که خواسته زنی جاافتاده و جذاب بنماید، یا پیرزنی که یاد دورهء نوجوانی کردهاست؛ چیزی میان دو نقطهء ترحمبرانگیز و مشمئزکننده. آرایشکردن نابلد او را جذاب نمیکند، بلکه مایهء عبرت و شاید وحشت ناظر ظریف اهل نظر خواهد شد.
ذکر دو خاطره شاید موضوع را روشنتر کند: در یکی از مقالات راسل – یادم نیست کدام – او در مورد زبان یاجوج و ماجوج بعضی از اهل بخیه انتقاد میکند. بعد جملهای غامض و پیچیده و گنگ میآورد، و معادل روشن آن جمله را. میگوید او روش دوم را انتخاب میکند و علمای ریشوسبیلدار سختگیر هم از او میپذیرند، چون میدانند که او اگر بخواهد، میتواند به شکل اول نیز بنویسد! دومین خاطره مربوط به گفتوگویی است که سالها پیش در محیطی مطبوعاتی شنیدم. سردبیر به یکی از نویسندگان ایراد میگرفت که «این چه جملات نزدیک به پاراگرافی است که نوشتهای؟ دل خواننده از خواندن اینها سیاه خواهد شد». نویسنده جویای نام پاسخ داد «بالاخره هر کس سبکی دارد!».
نگارنده بر این باور است که هر زمان نویسندهای هنگام نوشتن یک متن بیشتر خواست از خواننده عجب نویسندهای بشنود تا عجب موضوعی، نوشته به بیراهه میرود. یکی از شاخههای این بیراهه البته تصنع است.

نمی دانم این سخن از کیست که « یک نثر خوب آن است که عوام بفهمند و خواص بپسندند». اگر نویسنده ای بتواند بر این معیار بنویسد، نتیجه کارش خوب خواهد بود.