بهش میگفتند اسنوب؟
با مصطفی صحبت بود از یکی از خوانندگان درجه اول. گفتم که هنوز ترغیب نشدم که کارهایش را با توجهی شایستهء مقام او مرور کنم، چون از جمله کسانی است که باید صبر کرد که سروصدای اطرافاش بخوابد تا بتوان بدون افتادن در جریانهای نازل «من آدم مهمی هستم ها، ببین به این هم گوش میکنم» از موسیقی و هنر او لذت برد.
آدم با چشمهای کوچکاش، چیزهای بزرگی میبیند. مثل کسانی که از چهرهشان مشخص است که نسبت به طعم تلخ و سنگین قهوه اسپرسو چه حسی دارند، اما برای این که واجب میدانند، لیوان لیوان از آن را سر میکشند – غافل از این که در نوشیدن اسپرسو اندازه نگهداشتن از آداب اصلی ماجراست. دیگرانی که از دهانشان کمل، لد زپلین، جیمی هندریکس و اسامی مربوط و نامربوط دیگر نمیافتد ولی برای رضای خدا حتی نمیتوانند دو دقیقه حرف حسابی در مورد کارهای این بزرگان بزنند. اگر چیزی بگویند از دز مصرف مواد مخدرشان یا وقایع جانبی زندگی و زمانهشان است. من ترجیح میدهم که کسی تیروم تیروم جمال وفایی گوش کند، ارتباط برقرار کند و لذت ببرد و شورش را منتقل کند تا مجموعهء وینیلهای فلان اجرای موتزارت را ردیف کند به منظور پوشاندن گوشهای از کمبودهایی که در خود احساس میکند.
این طور است که من هنوز حتی یکی از آثار تارکوفسکی و پاراجانف را تماشا نکردهام. قسمت بزرگ و مهمی از موسیقی راک دههء شصت و هفتاد را نشنیدهام. به نمایشگاهها و گالریها نمیروم. به مد لباس اعتنایی ندارم و فعلا احساس میکنم که چایی سرد با طعمهای مختلف طبیعی را بیشتر از قهوههایی که اسم یک خطی ایتالیایی دارند، میپسندم.
