نوشتن
در ابتدای جوانی، علاقهی خاصی به نظریههای ادبی داشتم. صحبت سالهای اول دههی ۱۳۷۰ شمسی است که منابع فارسی در این زمینه محدود بود و اگر کسی اشتیاقش را داشت میتوانست اکثر آنها را جمعآوری و مطالعه کند.
یکی از کتابهایی که بسیار نظرم را جلب کرد، «وظیفهی ادبیات» بود با ترجمهی دقیق ابوالحسن نجفی. کتابی بسیار هیجانانگیز؛ گزارشی از جمعشدن نویسندگان پیرو سبک رئالیسم سوسیالیستی و نویسندگان مدرن اروپایی در یک سمینار ادبی. متن سخنرانیهای این دو گروه شدیدا متضاد مجموعهای جدلی ساخته بود که چشم دوستداران ادبیات را خیره میکرد. خلاصه که چنین جمع عجیبی گردهمآمده بودند که منادی و مدافع شیوهی کار خود باشند.
یکی از سخنرانان، آلن ربگریه نویسندهی مدرن و خاص فرانسوی بود، او یکی از سردمداران رمان نو به حساب میآمد که با رمان پاکها به شهرت رسید. تا جایی که در یادم مانده، ربگریه دو سخنرانی در این سمینار داشت، عنوان یکیاش به روشنی روز در ذهنم نقش بسته است: «من مینویسم که بدانم چرا دارم مینویسم».

