کافه پیانو

نوشته شده توسط هادی, ۲۷ فروردین ۱۳۸۷

بین ساعت دوازده تا یک شب تلفنم زنگ می‌زند. وقتی برمی‌دارم، فرهاد جعفری پس از سلام و احوال‌پرسی شروع می‌کند به پرسیدن سوال‌هایی در مورد سازنده‌های بعضی از وسایلی که استفاده یا مصرف می‌کنم. دست آخر می‌گوید که ممکن است این تماس‌ها تکرار شود، می‌گویم مانعی ندارد. بعد از دقایقی دوباره زنگ می‌زند و از ترجیح و سلیقه‌ام در یکی دو مورد می‌پرسد. آخر سر اس‌ام‌اس می‌زند و از سازنده‌ی ماده پس از اصلاحم می‌پرسد. همه را جواب می‌دهم.

گفت که در حال نوشتن یک قصه است که یکی از شخصیت‌های فرعی‌اش را از من الهام گرفته (آدم قحطی!)؛ نه از موضوع‌ پرسیدم و نه در پاسخ سوال‌هایش تردید کردم. بعد یکی از فصل‌های کتابش را، که شخصیت مذکور در آن معرفی می‌شد، برایم فرستاد؛ در ضمیمه هم توضیح داد که من صرفا دست‌مایه هستم و مبادا از چیزی دلخور شوم. پس از خواندن پاسخ دادم که او زندگی‌نامه‌نویس بنده نیست و موقعیت را می‌فهمم. اصلا شاید اگر توضیح نمی‌داد به راحتی نمی‌توانستم حدس بزنم که این شخصیت از من الگو گرفته شده است.

باید نزدیک بیست سال باشد که فرهاد نویسندگی می‌کند، و آشنایی ما ریشه در قصه داشته. زمانی که در روزنامه قدس مشهد کار می‌کرد، نمی‌دانم چه کاری، اما باید چیزی بوده باشد مربوط به ادبیات یا قصه. تنها دفعه‌ای که به دفتر این روزنامه رفتم برای گرفتن قصه‌هایش بود، هفده سال قبل. قصه‌هایش را را در جلسات قصه‌ی خلوت و نجیب آن زمان نیز عرضه می‌کرد و کارهایش علاقه‌مندان زیادی داشت. 

چند سال بعد در همان جلسات با دختری آشنا شد که اکنون همسرش است. بعد کاندیدای نمایندگی مجلس از شهر مشهد شد، رای شگفت‌انگیزی که آورد نشان‌گر این بود که چیزی می‌خواهد در این کشور تغییر کند. اما فرهاد به مجلس نرسید، چون صدایش کردند و محترمانه گفتند که اشتباه‌هایی رخ داده است. بعد امتیاز هفته‌نامه‌ای گرفت که بعد از چند سال فراز و فرود بسته شد، هفت هشت شماره‌ی اول کمک‌ دستش بودم. اگر درست یادم باشد ماهانه بیست و پنج هزار تومان حقوق می‌گرفتم (ده سال پیش). در تمام این سال‌ها می‌نوشت، در قالب‌ها و به منظورهای مختلف. مدتی تهران زندگی می‌کرد و بعد نمی‌دانم چه شد که به مشهد بازگشت. 

دو-سه سال پیش برایم فایلی فرستاد و خواست که پرینت بگیرم و به دست همسرش که تهران بود، برسانم؛ در ضمن بخوانمش و نظرم را هم بگویم. فایل حاوی قصه بلندی بود با عنوان کافه پیانو. خواندم و نظرم را در قالب یک تصویر ساخته شده در رایانه برایش فرستادم، ابتدا فکر کرد که طرح جلد پیشنهاد داده‌ام که بهش گفتم که این به راستی نظر من است. اشتباه نکنم در فضایی کاملا سیاه نام کتابش رنگین اما کج و در هم در یک چهارگوش قاب گرفته شده بود.

با هر زحمتی که بود برای کتابش ناشر معتبری پیدا کرد، ولی اعتبار و اشتیاق ناشر باعث تسریع کار نشد. این عید که به مشهد رفتم بالاخره یک جلد از کتاب چاپ شده را در ماشینش دیدم که ظاهرا باید به رویت مقامات می‌رسید تا ناشر بتواند به بازار بفرستدش. عکس بالا نمای محوی از این کتاب است در کنار یک فنجان کاپوچینوی متوسط‌الحال که در یک نشست قهوه‌خانه‌ای دوستانه برداشته شده (در کنار امیر قادری، علی ترابی و خود فرهاد). به او گفتم که فایل کتابش را برایم بفرستد، چون در موردش چیزی خواهم نوشت. همچنین پیشنهاد دادم که در سایتش قسمتی را به کافه پیانو اختصاص دهد، چون رسم شده که امروزه کتاب‌ها سایت وب هم داشته باشند. تایید کرد و گفت فایل را می‌فرستد؛ ولی نفرستاد. شاید یادش رفت.

از به بازار آمدن کتابش هنوز خبری ندارم. اما همان طور که گفتم فرهاد در حال نوشتن قصه بلند دیگری است با اسمی مثل «قطار ساعت …». اگر از من بپرسید که کتابش را توصیه می‌کنم یا نه، فکر کنم بگویم که به خواندش می‌ارزد، البته خود نویسنده بهتر می‌داند که از جوانی خیلی کشته‌ی سبکی که در روایت‌کردن دارد، نبوده‌ام. اما همه که مثل من فکر نمی‌کنند.

یک دیدگاه در “کافه پیانو”

  1. سلام
    دوست عزیز در اولین شماره ی مجله ی اینترنتی راهی دیگر با فرهاد جعفری نویسنده ی کافه پیانو گفتگویی انجام دادم که به نظرم خوب شده خوشحال میشم بیای ونظرتو بدونم
    با تشکر زهره پدرام نیا
    http://www.rahidigar.tk

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License