هنگامی که فصلی از یک رمان به پستی از یک وبلاگ تقدیم می‌شود

نوشته شده توسط هادی, ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

در انتهای فصل پانزدهم از رمان «قطار چهار وبیست دقیقه عصر» که تاکنون هفده فصل آن را نوشته‌ام؛ راوی و دوست‌اش در رستوران قطار نشسته‌اند که دوست از راوی می پرسد: اگه یه چراغ جادو داشتی که غولش می تونست سه تا آرزوتو برآورده کنه، چی آرزو می کردی؟!

فصل شانزدهم که در ذهن راوی می گذرد؛ در حقیقت پاسخی به این پرسش اوست. و البته ایده‌ای عاریه گرفته شده از مضمون یکی از پست‌های نه چندان قدیمی «مجازی بودن» است. همان وقت می خواستم به این پرسش هادی جواب بدهم. اما هر چه فکر کردم دیدم قادر به اولویت بندی آرزوهایم نیستم. تا اینکه چند شب پیش، بر همان اساس، این فصل از رمان را نوشتم که تقدیم‌اش می کنم به «هادی» و «مجازی بودن»‌اش. و البته با این توضیح که «هنوز پرداخت نهایی شده است و قطعاً کم و کاستی هایی دارد».

فرهاد جعفری

(می‌خواهم فصل مذکور را بخوانم)

دیدگاهتان را بنویسید

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License