هنگامی که فصلی از یک رمان به پستی از یک وبلاگ تقدیم میشود
در انتهای فصل پانزدهم از رمان «قطار چهار وبیست دقیقه عصر» که تاکنون هفده فصل آن را نوشتهام؛ راوی و دوستاش در رستوران قطار نشستهاند که دوست از راوی می پرسد: اگه یه چراغ جادو داشتی که غولش می تونست سه تا آرزوتو برآورده کنه، چی آرزو می کردی؟!
فصل شانزدهم که در ذهن راوی می گذرد؛ در حقیقت پاسخی به این پرسش اوست. و البته ایدهای عاریه گرفته شده از مضمون یکی از پستهای نه چندان قدیمی «مجازی بودن» است. همان وقت می خواستم به این پرسش هادی جواب بدهم. اما هر چه فکر کردم دیدم قادر به اولویت بندی آرزوهایم نیستم. تا اینکه چند شب پیش، بر همان اساس، این فصل از رمان را نوشتم که تقدیماش می کنم به «هادی» و «مجازی بودن»اش. و البته با این توضیح که «هنوز پرداخت نهایی شده است و قطعاً کم و کاستی هایی دارد».
(میخواهم فصل مذکور را بخوانم)
