تنها تغییری که نشان تحول است
سال ۱۳۵۸ خورشیدی، پدرم پا در یک کفش کرد که «باید به ایران برگردیم» و بدون اعتنا به رای مخالف مادرم، با سرسختی تصمیمش را اجرا کرد (من و خواهرم کودک بودیم و تصوری از مرز، کشور، خاورمیانه، اروپا، انقلاب و… نداشتیم و برای شرکت در این بحثها داخل آدم حساب نمیشدیم).
پدرم خاطرهای مهم در این باره را تعریف میکنند:
رفتم پهلوی پروفسور ریش سفیدی که کاغذ بگیرم در تایید سابقهام. او پرسید «مگر میخواهی کجا بروی؟»
گفتم «انقلاب شده و میخواهم برگردم کشورم».
نگاهی کرد و گفت: «دکتر صباغ برنگرد، ما هستیم که در دنیا انقلاب کردهایم (شاید اشاره به انقلاب فرانسه) دو سه سال صبر کن و بعد تصمیم بگیر، دکتر صباغ برنگرد».
یکی دو سال پیش که برای نخستین بار اعتراف کردند که «آمدن ما به ایران اشتباه بزرگی بود»؛ مات نگاهشان کردم و گفتم: «پدر جان جنایت بود، اشتباه نبود!».
اگر بخواهم دو حادثهی بسیار تاثیرگذار بر زندگیام را عنوان کنم، بازگشت به ایران بیتردید یکی از آنهاست. با این حال تا سال گذشته به ادامهی زندگی در کشوری غیر از ایران معتقد نبودم، به دوستان مشورتجویی که در صدد چنین کاری بودند نیز نظر مخالفم را اعلام میکردم. اما بعد از سالها، روزی به این نتیجه رسیدم که اگر کسی بتواند با آبرو و احترام زندگیاش را به خارج از ایران منتقل کند، نه تنها اشکالی ندارد بلکه در مواردی واجب است.
امروز به مناسبتی با یکی از دوستانم به محل بازار بزرگ تهران رفتیم. بعد از مدتی گشتزدن در آن فضا فکری به سرم زد؛ اگر زمانی از کشور رفتم و در آن شرایط قرار باشد به کسانی نصیحت و وصیت بکنم، خواهم گفت: «یادتان باشد که چرا ما این جا هستیم؛ چون نتوانستیم در یک نظام جذب شویم یا آن را بهبود ببخشیم. زندگی خود را به جای دیگری منتقل کردیم به امید این که به باورها و اندیشههایمان نزدیکتر باشیم، هر چند دورتر از موطنمان. چیزهایی آزاردهنده و ناگوار بسیار بیش از آنی بود که بتوانیم خودمان را با آنها هموار کنیم. اما فقط و فقط یک نشان را علامت تحول بگیرید؛ هنگامی نظام اقتصادی از چنگال بازار سنتی و ساز و کار آن درآید و محل این بازارها مخصوص بازدید جهانگردها و عرضهی اجناس خاص شود تحول واقعی در ایران رخ داده است. هر اتفاق دیگری که افتاد، حتی اتفاقهایی که به نظر یک تحول عظیم میرسند، فرع بر این قضیه است».

جمله پدر جان جنایت بود اشتباه نبود زیبا ترین جمله ای بود که تا به حال از شما خواندم و می شود حال شما را در آن لحظه تصور کرد اگر چه که لحظه خوشایندی برایتان نبوده ولی جمله تان بقدری عمیق و سنگین بوده که فکر می کنم بد ترین جوابی بوده که تا حالا به پدرتان داده اید.
هادی: من آن جمله را محض زیبایی نگفتم، از دلم کنده شد. متاسفانه پدر من سخنان مزخرف و گستاخانه زیاد از من شنیدهاند که نمیدانم بدترینشان کدام بوده.
ای کاش اشاره ای هم به تنهایی ای که وقتی آدم مهاجرت می کند پیدا می کند، می کردی.همون غم غربت و اینها.من اکثر آدمهایی رو که از این کشور رفتند و یا می خواهند بروند رو درک می کنم و تا حد خیلی زیادی به آنها حق می دهم.ولی نمی دونم با این تنهایی و دوری چطور کنار می آیند.من خودم الان اینجا بین این همه آدم که درد ها و شادی های مشترکی داریم احساس تنهایی می کنم، چه برسد به اینکه جایی زندگی کنم که هیچ کس به زبان مادری ام هم صحبت نکند.نمی دونم، شاید من زیادی به اینجا وابسته ام.شاید از رفتن می ترسم.نمی دونم.
هادی این نوشته ات واقعا تلخ بود.ای کاش وضعیت ما کمی بهتر بود.