زندگی رسانهای من ۲
من و فیلم

اولین فیلمی که دیدم و صحنههایی از آن در خاطرم حک شد، نسخهای از «اسپایدرمن» بود (در کودکی علاقهی مفرطی به اسپایدرمن داشتم، تا جایی که موسیقی انیمیشن تلویزیونیاش را حفظ بودم). این فیلم را در سینما دیدم؛ پاریس یا لیل، یادم نیست. خاطرهی جنبیای که در این ارتباط دارم، همان ساندویچ معروف در سینماست که در یاد سینمایی خیلی از افراد مشترک است. البته این خاطره چاشنی شخصی دارد: در حال بررسی محتویات ساندویچم بودم که پدرم تشر زدند «با غذایت بازی نکن!».
به نظرم سال ۱۳۶۱ بود که پای ویدئو به خانهی بعضی مردم ایران باز شد، دورهای که ما حتی تلویزیون درست و درمانی نداشتیم. اما وسوسه خرید ویدئو به جان پدر افتاد، اگر اشتباه نکنم آن زمان حقوق ماهشان کمتر از یک چهارم قیمت ویدئو بود. اما ماشین خود را به پدربزرگم فروختند که ویدئو بخرند (این ماشین دو سه بار فروختند و دوباره هدیه گرفتند!). یاد روزی که قرار بود ویدئو به خانه ما بیاید در ذهنم بسیار روشن است؛ پیش از ظهر بود و من سعی میکردم سرم را با خواندن کتاب «هکل بری فین» گرم کنم، که نمیشد. هر بار صدای زنگ در میآمد، میجستم و دوان دوان به سوی در میرفتم؛ اما خبری نبود. بالاخره هم آن روز از ویدئو خبری نشد. این حادثه تاثیر خیلی مستقیمی روی من گذاشت: هنوز زمانی که چیزی میخواهد به دستم برسد نوعی بیقراری احساس میکنم و سعی میکنم که ترتیبی بدهم تا تاخیری پیش نیاید.
گمان میکنم قیمت کرایهی نوار ویدئویی بتاماکس شبی سی تومان بود، صحبت از زمانی است که بهترین برنج ایرانی را میشد کیلویی بیست و خردهای تومان خرید، عناوین فیلمها اما قابل توجه بود. فیلمهای یک آب شستهتر، حتی گاهی کلاسیک، با دوبلهی خوب زیاد بود. پدرم در انتخاب فیلم صاحب سلیقه بودند و به لطف سینماشناسی او من از هشت نه سالگی با آثار مهم سینما آشنا شدم و تعداد قابل توجهی از شاهکارهای سینما را روی بتاماکس و ویاچاس دیدم. مثالش هم این که اولین یا دومین فیلمی که با ویدئو دیدم، همشهری کین بود. فکرش را بکنید: جیب خالی، خریدن ویدئو و تماشای همشهری کین.
پدرم در طی سالها مجموعه کوچک اما خوبی از فیلمهای سینمایی جمع کردند. نوار بتاماکس گرفتاریهای خودش را داشت و به مرور از کیفیت میافتاد و به اصطلاح خط برمیداشت. همین ضعف باعث شد که هیچ گاه به فکر جمعآوری نوار ویدئو نباشم. اما ویدئو حق بزرگی به گردن من دارد؛ صدها عنوان فیلم ممتاز را با آن دیدم، آن هم در زمانی که تقریبا تفریح دیگری وجود نداشت. ویدئو مرا با دنیای کلیپهای موسیقی آشنا کرد. ویدئو خیلی بهداشتیتر از رسانههای دیداری امروز بود، خصوصا در خانهی ما، شاید برای همین من هیچگاه به پورنوگرافی عادت نکردم. ویدئو در بخشهایی متفاوتی از من تاثیر گذاشت.
پ.ن.: عکس بالا از دو ویدیوئی است که در خانهپدری داشتیم. این دو نزدیک به پانزده سال به ما خدمت کردند.
ادامه دارد
قسمت اول «زندگی رسانهای من»

وقتی بچه بودم هنوز (مثلاً هفت سالم بود) به گمانم وسع خانواده آنموقع نمیرسید به ویدئو خریدن. یادم میآید که خانواده آن موقع بزرگ ما – شامل پدربزرگ و مادربزرگ و سه دایی و دو خاله و من و والدینم – ویدئو کرایه میکردیم. از همین تی۷های سونی که کاست به شکلی کاملاً علمی-تخیلیمانند از بالایشان بیرون میآمد و داخل میرفت.
یادم میآید که همراه با ویدئو یک ساک ورزشی پر از فیلم هم کرایه میکردند داییهایم و پیش میآمد که یک شبانهروز فیلم میدیدیم. مثلاً یک دفعه خیلی عیش کردیم وقتی فهمیدم که سه چهار تا جمیز باند هست بین فیلمها – دو تا شون کانری و یکی دو تا راجر مور -. هنوز هم گاهی دلم نمیآید پیگیر جیمز باند نباشم؛ برایم نوستالژیک شده یک جورهایی.
چند بار برای بچه های کانون فیلم که فهمیده بودند من دوست فرزند ” دکتر صباغ – منتقد کانون فیلم مشهد” هستم فیلم هایی مانند پرندگان و سرگیجه را از تو به امانت گرفتم که در ان هنگام تنها نسخه های موجود در مشهد بودند و ده ها نسخه از روی ان تکثیر کردیم.
یک بار که یکی از این فیلم ها را دیر تر پس دادم دلگیر شدی و ….
دوران عجیبی بود که با جزییات در خاطرم مانده است.