غلبه با قوی است
ظاهرا در هر عصری تمدن غالب وجود دارد. مورخها، جامعهشناسها و اندیشمندها باید تعریفهای مختلف تمدن را عرضه کنند؛ اما برای درک مفهوم غالب نیاز به اندیشهورزی چندانی نیست. به نظر میآید زمانی که اجزای گوناگون تشکیلدهندهی یک تمدن شیوع گسترده یابند، مقبول همگان به نظر آیند و گاهی حتی تحمیل شوند، میشود از غلبه صحبت کرد.
در این زمانه، تمدن مغرب زمین غالب به نظر میرسد. سلیقهی غذایی، روش اندیشیدن، آثار هنری، ارزشهای فرهنگی، علوم و دانشهای گوناگون، نگرههای معنوی، اصول اقتصادی مغربزمین در اقصی نقاط دنیا با قوت شیوع یافته است. گروهی از افراد با رگهای بیرونزدهی گردن از آفات این غلبه صحبت میکنند؛ غافل از این که گاه خود در بحث و جدل از ابزارهایی استفاده میکنند که کمابیش نشاتگرفته از سازههای همین تمدن است. مثلا کسی که با تکیهزدن با نظریههای فلسفی غربی، زوال و پایان آن را در بوق و کرنا میکنند و در مقابل کسانی هستند که دستاوردهای بشری را متعلق به همهی بشر میدانند و اعلام میدارند که در دنیای کوچک امروز مرز معنی ندارد. شخصا جز هیچ کدام از گروههای مذکور نیستم اما از یک جنبه این اوضاع دلتنگم:
من میتوانم چند سبک موسیقی غربی را نام ببرم، چند دورهی هنری را تشخیص دهم، موسیقی روز اروپایی و آمریکایی را تفاوت قائل شوم، طعم کوکا و پپسی را تمییز دهم، محل تقریبی کشورهای غربی را روی نقشه حدس بزنم، نام چند غذا و چند آشپز غربی را بازگو کنم و دهها عنوان از فیلمهایی مطرح سینمای آمریکا را به خاطر بیاورم. اینها به چه معنی است؟ آیا جستجوگر خوبی نبودهام؟ شاید صرفا چشم به غرب دنیا دوختهام؟ گمان نمیکنم. تصور میکنم که مانند صدها میلیون نفر دیگر از میان انتخابهای موجود، انتخاب کردهام و اگر چیز غیر غربیای هم به تورم خورده از دریای غرب بوده است. موسیقی جادویی هند و آشپزی رنگین چین مثالهای خوبی هستند، اینها باید از همسایگی من به هزاران کیلومتر آن طرفتر بروند و از آنجا به من معرفی و عرضه شوند.

در واقع غرب در طی سالیان طولانی ارزش ها سلایق هنر و نکات موثر تمدن های قدرتمند گذشته را گرفته و تمدن نو ساز خود را فربه کرده است . و تمدن های مذکور آن ها را فراموش کرده اند. قدرت اتفاقی به دست نماید. بلکه نتیجه تلاش و اعتماد به نفس میباشد . شعار کسی را قدرتمند نمیکند
آنها فروشندگان خوبی هستند.
غربی و شرقی فی نفسه نه حسن است و نه قبح.
جغرافیا نمی تواند ملاک حق و باطل باشد. باید آن چه را بر می گیریم با سنجه ای وزین تر بسنجیم.
هادی: البته صحبت بر سر آن است که چه چیزهایی موجود است که برگیریم و از چه مسیرهایی.
یاد حرف رفیقم می افتم که می گفت آی ی نمی دونم چرا این دیزنی و پیکسار(نماد انیمیشن غرب)نمیرن یه کار درمورد یکی از داستانهای ایرانی با توجه به مینیاتورهای ایرانی بسازن…خیلی دلم می خواد بدونم که دقیقا از چه قسمتهایی ایده می گیرن…
هادی جان ، مطلبت رو که خوندم ، با خودم فکر کردم اگر حسن ازغدی ( معرف حضورت که هست!؟) این پستت رو خونده بود ، چه میگفت!
هادی: هست اما نمیدانم چه میگفت؛ شما چه فکر میکنید؟
به نظرم اول از همه میگفت برادر جان ، شما برو توی فلسفه یونان باستان یک چرخی بزن ، ببین حتی هومر هم برمبنای احادیث اسلامی به زیور طبع آراسته شده یا نه ، بعد بیا برای غرب مرجعیت قائل شو ! و اگه تو مات و متحیر نگاهش میکردی و میگفتی فلسه یونان باستان !!!!؟؟؟؟؟….. هومر ؟ … . احادیث اسلامی !!!!؟؟؟؟ فاصله زمانی نگارش هومر و…. ظهور اسلام … !!!!؟؟؟؟؟
میگفت …… نه …نه هادی جان ، چیزی نمیگفت ، روشو میکرد اون طرف و میگفت سوال بعدی لطفا!
اینها البته شوخی بود هادی جان . اگه میخواستم جدی باشم ، باید میگفتم ضمن این که با دلتنگیت همراهم ، اما در بخش های آخر پستت ، اساسی باهات اختلاف نظر دارم ، اما اینجا که جای بحث به این جدی ایی نیست ، هست ؟!