ساختن زمانی بهتر
واقعا نمیدونم چی باید بگم. به بزرگترین نبرد زندگی حرفهای ما سه دقیقه مونده، همه چیز به امروز ختم شده. چه بخوایم به عنوان یک تیم بهتر بشیم، یا خورد بشیم. قدم به قدم، بازی به بازی، تا زمانی که کار تموم بشه.
آقایون باور کنید که ما تو جهنم هستیم، میشه اینجا بمونیم، و پدرمون دربیاد، یا میتونیم برای هدفمون بجنگیم و به روشنایی برگردیم. میتونیم از جهنم بیرون بیاییم، قدم به قدم.
از دست من برای شما کاری برنمیآد. من دیگه پیر شدم. به اطراف نگاه میکنم و این قیافههای جوون رو نگاه میکنم، فکر میکنم، یعنی میخوام بگم که هر اشتباهی که یک مرد میانسال میتونه مرتکب بشه رو مرتکب شدهام. من… پولهامو به باد دادم، باور کنین یا نکنین. کسایی که دوسم داشتن رو ول کردم. و این اواخر حتی نمیتونم قیافهء خودمو تحمل کنم.
میدونین؟ وقتی پیر میشین، چیزا یکییکی ازتون گرفته میشه، این، این بخشی از زندگیه. ولی فقط وقتی متوجهش میشین که در حال از دستدادن هستین. متوجه میشین که زندگی بازی لحظههاس، مثل فوتبال. چون در هر دو بازی – زندگی یا فوتبال – اجازهء خطا خیلی کمه. منظورم اینه که یک لحظه دیر یا زود باعث میشه که موقعیت رو از دست بدین. نیمثانیه زودتر یا دیرتر باعث میشه که توپ رو از دست بدین. لحظاتی که بهش نیاز داریم در اطرافمون هستن، در هر لحظه بازی. در هر دقیقه در هر ثانیه.
در این تیم ما برای این لحظه میجنگیم. در این تیم ما خودمون و دیگران رو برای این لحظه جر میدیم.
ما با چنگ و دندون برای این لحظه میجنگیم. چون میدونیم وقتی این لحظهها رو روی هم بگذاریم، لامصب یک فرق اساسی به وجود میاد، فرق بین بردن و باختن، فرق بین مردن و موندن.
میخوام بهتون بگم در هر جنگی، کسانی هستن که جونشون رو کف دستشون گرفتن که اون لحظه رو به چنگ بیارن. و من میدونم اگر زندهام به خاطر اینه که میخوام به خاطر این لحظه بجنگم. چون این مفهوم زندگیکردن است.
من نمیتونم کاری بکنم، باید به چشمای کسی که کنارتونه نگاه کنین. به نظرم کسی رو میبینین که با شما اون به لحظهای که گفتم میرسین. کسی رو میبینین که برای این تیم خودش رو قربانی میکنه، چون میدونه زمانی که وقتش برسه، شما هم این کارو برای اون میکنین.
آقایون این یک تیمه، میتونیم به عنوان یک تیم بهتر شیم یا به عنوان یک آدم جدا از تیم بمیریم. بچهها این فوتباله. و همهء این چیزیه که هست.
حالا میخواین چی کار کنین؟
بخشی از فیلمنامهء Any Given Sunday نوشتهء دانیل پاین و جان لوگان – اصل سکانس در یوتیوب
(ترجمهء آزاد – با تشکر از غزاله)
***
در آستانهء سال جدید چیزهایی بهتر از متن بالا به عقلم نمیرسد. سال خوبی برایتان آرزو میکنم، با یادآوری این که زمانهای خوب ساخته میشود، اتفاق نمیافتد.
هوشمندی طبیعت
میکی: و طبیعت از اون چیزی که ما فکر میکنیم باهوشتره. کمکم ما دوستامون رو از دست میدیم، همه چیزو از دست میدیم. از دست میدیم و از دست میدیم تا زمانی که بگیم: «من چرا زندهام؟ دیگه انگیزهای برای ادامه دادن ندارم». ولی با تو پسر، من انگیزه برای ادامهدادن دارم. زنده میمونم تا ببینم تو کارت خوب شده.
به نقل از راکی ۵ (این هم برای کسانی که به یوتیوب دسترسی دارند)
گزارش
از امروز تا حدود دو هفته دیگر به مسافرت میروم. دوست دارم مثل همیشه روزانه دقایقی را با شما سر کنم، اما نمیدانم مقدور میشود یا خیر. نه تنها در آستانه سال جدید، بلکه همیشه برای تکتک شما آرزوهای خوب دارم.
برای عاقبت بهخیری و سعادتمان دعا کنید.
از چهل و هشت قرن پیش
لوحهای باقی مانده از آسورد، حدود سال ۲۸۰۰ پیش از میلاد، کشف شده که در آن آمده: «زمین ما در روزهای اخیر در شرف نابودی است. نشانههایی وجود دارد مبنی بر اینکه دنیا به سرعت به پایانش نزدیک میشود. رشوهخواری و فساد در همه جا رواج دارد.» بیش از ۲۰۰۰ سال بعد، سقراط شکایت میکند که: «کودکان حالا به ظالمانی بدل شدهاند… آنها دیگر زمانی که بزرگتری وارد اتاق میشود از جای برنمیخیزند. آنها با والدینشان مخالف میکنند، سر میز غذا گوشت را میبلعند، پاهایشان را روی هم میاندازند، و با آموزگارانشان مستبدانه رفتار میکنند.» و افلاطون راجع به شاگردانش نوشت: «سر جوانان ما چه دارد میآید؟ آنها نسبت به بزرگترشان بیاحترامی میکنند، و از والدینشان فرمان نمیبرند. آنها قانون را نادیده میگیرند. آنها با افکار دیوانهوار در خیابانها آشوب به راه میاندازند. اخلاقیات آنها روبه انحطاط گذارده است. قرار است چه بر سر آنها بیاید؟»
هزار و یک شگفتی/ ایزاک آسیموف/ پروانه مکانیک/ تهران فاریاب/ ۱۳۶۲ تهران




