و کسانی که می‌مانند

نوشته شده توسط هادی, دی ۳۰, ۱۳۸۹ ۱۴:۰۳

بر خواننده این‌جا پوشیده نیست که به کاری که منشاء اثر مثبت باشد، و انجام دهندهء آن خیلی احترام می‌گذارم و علاقه‌ دارم. با این همه امروز هنگام مرور صفحهء فیس‌بوک‌ام از دریافت نکته‌ای متعجب شدم:

شلوغ بازی در شبکه‌های اجتماعی را دوست ندارم، تعداد دوستان‌ام در حال حاضر زیر پنجاه نفر است. در مروری که بر این پنجاه نفر داشتم ناگهان به ذهنم رسید که ببینم هر کدام از این‌ها به چه مشغول هستند (در حدی که صاحب اثر باشند). پیش از این هیچ‌گاه چنین به مساله فکر نکرده بودم. آماری که به دست آوردم چنین بود:

نوشتن و روزنامه‌نگاری: ۶ نفر
برنامه‌نویسی و رایانه:  ۵ نفر
طراحی و گرافیک: ۴ نفر
نقاشی و تصویرسازی: ۳ نفر
عکاسی: ۳ نفر
تدریس و تحقیق: ۲ نفر
معماری: ۲ نفر
موسیقی: ۲ نفر
طراحی مد و لباس: ۲ نفر

مجموع: ۲۹ نفر (حدود شصت درصد)

چند نکته را بگویم: ۱. من پیش از این هیچ‌گاه به ذهنم نرسیده بود که کسی را به خاطر این‌که صاحب اثر است اضافه یا حفظ کنم.
۲. تعدادی از دوستان اعضای عزیز خانواده هستند و برای حفظ ارتباط دورادور و به یادشان بودن‌ در فهرست هستند.
۳. از مشغولیت فعلی تعدادی نیز بی‌خبرم و احتمال می‌دهم اگر مطلع بودم به فهرست فوق‌تعدادی اضافه می‌شد.

نتیجه این نیست که «ببینید من عجب دوستانی دارم!»، بلکه این است که صاحبان اثر حتی در روابط نزدیک ماندگارتر و با ارج و قرب‌تر هستند.

غفلت از مشاغل فنی

نوشته شده توسط هادی, دی ۲۴, ۱۳۸۹ ۱۱:۲۹

حدود دو سال پیش، یادداشتی تحت عنوان «فقدان مهارت و زوال سلیقه» در این وبلاگ منتشر کردم. تازگی که برای تعمیرات خانه در جستجوی تعمیرکار بودم، دوباره یاد آن بحث افتادم.

به درستی نمی‌دانم که چرا بخش بزرگی از نیروی کار جوان ما تمایلی به کسب مهارت‌های فنی و راه‌اندازی کسبی بر اساس آن ندارد. با یک حساب ساده سرانگشتی روشن می‌شود که درآمد یک نیروی نیروی فنی نسبتا ماهر حداقل چهار برابر یک نیروی از دانشگاه درآمده پشت میزنشین است. حتی اگر قصد مهاجرت و جلای وطن باشد، کشورهایی چون استرالیا به پروندهء نیروهایی که تخصص فنی دارند، بیشتر توجه دارد و خیلی زودتر رسیدگی می‌کند. از طرف دیگر سرمایه‌گذاری لازم برای شروع خیلی از مشاغل فنی به مراتب کم‌تر از هزینه مخارج تحصیلات – اکثرا – بی‌فایدهء دانشگاهی است.

پس گیر کار کجاست؟ آیا شان این گونه از مشاغل در سطح مناسبی ارزیابی نمی‌شود؟ آیا راهکار مشخصی برای کسب چنین مهارت‌هایی وجود ندارد؟

من تقریبا یک نیروی فنی هستم، و صادقانه می‌گویم که از انتخابم پشیمان نبوده‌ام. اگر دلخوری‌ای وجود دارد از عدم مهارت کافی و شایسته ناشی می‌شود. پس به خودم اجازه می‌دهم که صمیمانه و مشفقانه به جوانانی که قصد ورود به بازار کار دارند جدا توصیه کنم که راه آسان و همگانی را انتخاب نکنند و حتما در مورد مشغول شدن در مشاغل فنی بیندیشند.

غلط در لفظ کرده‌ای

نوشته شده توسط هادی, دی ۱۱, ۱۳۸۹ ۰۵:۴۹

در خبرها دیدم که ببر بی‌چاره‌ای که برای اهداف خیر – با معیارهای ما جاه‌طلبانه – زیست‌محیطی به ایران کوچانده شده بود، پیش از رسیدن به مقصد نهایی و در باغ وحش مرده است. منابع آگاه هنوز خبر موثقی از علت مرگ این ببر که در غربت مرد، منتشر نکرده‌اند. نگارنده تصور می‌کند که گربه‌سان‌های بزرگ‌ جثه، نوعا غیور هستند و بر اساس این باور، بعید نمی‌داند که ببر غریب بر اثر فشارهای ناشی از مهاجرت اجباری و مواجهه با بعضی صحنه‌های خاص منحصر به فرد دق کرده باشد.

اما عده‌ای از کارشناس‌ها نظر متفاوتی دارند و اعلام کرده‌اند که ظاهرا گوشت خر به مزاج ببر مهاجر فقید نساخته و سبب مرگ او شده است. اگر این طور باشد، افراد بی‌مسوولیتی که با بی‌دقتی گوشت خر برای جناب ببر سرو کرده‌اند باید جدا تنبیه شوند. این ندانم‌کاران ظاهرا شنیده بودند که در مواردی تناول مغز خر باعث ترقی و کسب مدارج شده است، اما از روی ندانم کاری به جای مغز، گوشت خر را به حیوان بیچاره داده‌اند. شاید هم مغز خرهای گوشتی را در بازار سیاه به قیمت‌های گزاف می‌فروخته‌اند.

زندگی چونان بازی

نوشته شده توسط هادی, دی ۱۰, ۱۳۸۹ ۲۳:۳۹

دیوید فینچر شخص عجیب و غریبی است: فیلم‌سازی کاربلد و کم‌کار که تاثیر خیالات، جنایت، خشونت، قتل و موقعیت‌های خاص را بر آدم‌ها نشان می‌دهد. دنیای فینچر البته شیرین نیست، اما پیش‌پا افتاده هم نیست. فیلم هفت از آثار شناخته‌شده‌اش است، اما من بازی را بیش‌تر می‌پسندم.

بازی خشونت عریان نمایش نمی‌دهد. روایتی است امروزی از افسانهء دولتمندی که بر اثر تجربه و مشاهده منقلب می‌شود. گرچه این طرح چندان بدیع نیست؛ شخصیت ابنزر اسکروج دیکنز یکی از شخصیت‌های مشابه در ادبیات است. مردی گوشه‌گیر و عبوس که به‌یک‌باره درمی‌یابد در مسیر موفقیت مالی کسان و چیزهای زیادی را از دست داده است، او مانده و مقام‌اش و پول‌هایش. اما نیکلاس ون‌اورتون مثل اسکروج در هنگام سال نو متحول نمی‌شود بلکه پس از قبول هدیهء تولد غیرعادی‌ای که برادر طغیان‌گرش به او می‌دهد، مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند…

امروز که ناگهان وسوسهء تماشای چندبارهء بازی سراغم آمد، متوجه شدم که صحنه‌هایی از بازی – پس از چند بار تماشا – هم‌چنان تاثیرگذار است. شاید بازی به اندازهء یک فیلم تخیلی، غیرواقعی باشد و جز آثار خاصی که گاهی تماشای آن مایهء فخرفروشی می‌شود به حساب نیاید، اما طرح خلاقانهء باور «زندگی بازی است»، باعث می‌شود که تماشاگری مثل من با طیب‌خاطر آن را بارها تماشا کند.

کمی کم‌تر از شش سال

نوشته شده توسط هادی, دی ۱, ۱۳۸۹ ۰۲:۳۹

وی با تاکید بر اینکه مجلس هفتم به مردم قول داده با فقر و فساد مبارزه کند، تصریح کرد: حال باید صداقت خود را در کاهش فقر و تبعیض نشان دهیم و واضح است در اولین قدم نمی توان به مقصد رسید ولی نخستین قدم را در مسیر درستی می توان برداشت. البته مجلس با طرح تثبیت قیمت ها نخستین قدم را برداشته است و حال که قیمت گاز، برق و تلفن افزایش نمی یابد، مردم می توانند نفس راحتی بکشند.

غلامعلی حداد عادل در مقام ریاست مجلس شورا در زمان ریاست جمهوری سید محمد خاتمی
(به نقل از روزنامه همشهری منتشر شده در تاریخ ۸۳/۱۰/۲۳)

آداب فیس‌بوکی‌ من – نسخه۰.۲

نوشته شده توسط هادی, آذر ۲۹, ۱۳۸۹ ۱۷:۰۳

نمی‌دانم چطور شد که به فیس‌بوک پیوستم. شاید خاطره‌های جالبی که از اوایل کار با سایت اورکات داشتم، مشوق‌ام شد. در اورکات آدم‌ها می‌توانستند حتی پس از مدت‌ها هم را پیدا کنند. ویژگی دیگر آن این بود که کاربر را به شناسایی و یادآوری علایق‌اش تشویق می‌کرد. البته گذشت زمان کمی تا قسمتی نشان داد که گم‌شدن آدم‌ها در زندگی احتمالا بی‌حکمت نیست. کسانی که با هیجان پیدا می‌شوند و می‌گویند: «ایییییی سلاااااامم چقدر سال گذشته ندیدمت کجایییی آخه؟»، معمولا زمانی که شور و ذوق‌شان فروکش می‌کند، شما را هم از یاد می‌برند. تنها چیزی که از سایت اورکات برای من ماند، دوستی با شروین افشار است. گرچه او هم جلای وطن کرد و الان گاهی از هم حالی می‌پرسیم، اما دوستی مهربان، دانا و ارزشمند است که برایش آرزوهای خوب دارم.

در فیس‌بوک بدون هیجان خاصی عضو شدم، شاید برای این‌که عضو یک شبکهء اجتماعی باشم. روزی که فرانک آمد و پرسید «این فیس‌بوک چیه که همه ازش می‌گن و عضوش هستن؟ چرا منو عضو نکردی؟!» متوجه شدم که تب این یکی هم ظاهرا بالا گرفته است. در دو سه سالی که گذشت فیس‌بوک کارکردهای مختلفی برای کاربران ایرانی داشته است، حتی کار به جایی رسید که در دادگاه‌های سیاسی نیز نام‌اش برده شد.

***

یک بار احساس کردم که حضورم در فیس‌بوک لزومی ندارد، فضای‌ آن با روحیات‌ام چندان سازگار نیست و به اصطلاح «این‌کاره نیستم». پس پروفایلم را غیرفعال کردم. اما بعد دریافتم که در فیس‌بوک می‌توانستم از حال چند نفر از کسانم جویا شوم و به نوعی ازشان خبر بگیرم، و دوباره بازگشتم. اما این بار برای خودم قواعدی وضع کردم:

۱. اضافه کردن کسی را که نمی‌شناسم، توجیهی ندارد. در این موارد از شخص مورد نظر می‌پرسم که «یک‌دیگر را می‌شناسیم؟» و معمولا ماجرا همین‌جا تمام می‌شود. البته اگر برای آشنایی و دوستی بیشتر دلیلی مورد قبول دو طرف وجود داشته باشد، چرا که نه؟

۲. خوشم نمی‌آید در فهرست چند صدنفره دوستان کسی باشم. چنین شخصی احتمالا سلبریتی است، یا می‌خواهد باشد. به راه یافتن در چنین فهرست‌هایی علاقه ندارم.

۳. به ظواهر توجه دارم، رفتار کسی که پی‌درپی عکس‌های آن‌چنانی‌ای از خودش می‌گذارد برایم خیلی قابل هضم نیست. خصوصا اگر زیر عکس‌ها پر از لایک و قربان صدقه و لاس‌زدن شود.

۴. اگر ببینم فردی روی دیوارش پی‌درپی چیزهایی می‌نویسد که به نظرم سخیف یا نامربوط است، ترجیح می‌دهم در دنیای او شریک نباشم. هر کسی می‌تواند هر طور دلش می‌خواهد زندگی و فکر کند، من هم می‌توانم هر کسی را که صلاح می‌دانم از فهرست‌ام حذف کنم.

۵. اگر دوستی آشنای دوری را از روی ادب پذیرفته باشم، بعد از مدتی که آب‌ها از آسیاب بیفتد، محترمانه از فهرست حذف‌شان می‌کنم. در ابتدای امر تصور می‌کنم که او تازه به این فضا آمده و دوست دارد که تمام آشناها را در یک جا جمع کند،‌ بعد از مدتی می‌دانم که این حس احتمالا فروکش کرده است.

۶. البته چند بار پیش آمده که به مناسبت‌هایی برای افرادی که نمی‌شناخته‌ام، پیام‌هایی گذاشته‌ام، یا سوال‌هایی مطرح کرده‌ام، اما هیچ وقت کسی را با بی‌محابا اضافه کردن، به رودربایستی نمی‌اندازم.

***

خیلی دوست دارم که شبکه‌ای به عظمت فیس‌بوک امکانی داشت که با توجه به علاقه‌ها و گرایش‌های افراد، آن‌ها را به هم معرفی کند. من و شروین در اورکات از معدود علاقه‌مندان یک انیمیشن تخیلی بودیم و این موجب آشنایی‌مان شد، چون متوجه شدیم که علایق مشترک دیگری نیز داریم. گمان نکنم که تعبیه چنین امکانی از نظر فنی خیلی دشوار باشد، شاید مساله هراس از پیوند آدم‌های جور و ناجور مانع است.

نوبت می‌رسد

نوشته شده توسط هادی, آذر ۲۸, ۱۳۸۹ ۱۷:۴۶

وزیر سابق امور خارجه در حین ماموریت خارجی عزل شد و پس از بازگشت، در مراسم تودیع خود شرکت نکرد. معاون اول رییس‌دولت اعلام کرد که این عزل پیش از سفر «هماهنگی» شده بوده و قرار بر برگزاری مجلس مهم‌تری برای وزیر معزول و صحبت از مقام دیگری برای اوست. البته برنگارنده معلوم نیست که چه انواعی از عزل باید در چنین بزنگاه‌هایی رخ دهد و مجالس مهم‌تر پس از عزل‌های این چنینی از چه نوعی هستند.

اما مطرح‌کردن پرسش‌هایی با وزیر سابق بی‌جا نیست: از آن‌جایی که ایشان به رعایت صداقت در گفتار توصیه کرده‌اند، باید پرسید که در طول وزارت ایشان آیا این تنها باری بوده که صداقت رعایت نشده است؟ اگر پاسخ منفی است، چطور آقای متکی همکاری با کسانی که صادق نیستند را پذیرفته بودند؟ شاید تشخیص صداقت، نیاز به عزل‌شدن از مقام دارد؟ گمان نمی‌رود. پس چطور ایشان پیش از عزل و پس از علم به این عدم صداقت، محترمانه و «صادقانه» استعفا نکرده بودند؟

نکته این‌جاست: آدمی‌زاد تصور نمی‌کند روزی نوبت‌اش خواهد رسید؛ اما می‌رسد.

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License