دسته:خرده‌گیری

پیگیر ضعف‌ها – ۲

نوشته شده توسط هادی, ۹ شهریور ۱۳۸۹

طی مناظره‌های پرماجرای دهمین انتخابات ریاست جمهوری، رییس دولت فعلی در یکی از جلسات کاغذی که عکس همسر کاندیدای رقیب روی آن نقش بسته بود را از میان انبوه سازوبرگ‌اش درآورد و با حالت تهدید آمیزی در هوا تکان‌تکان داد و در ضمن این کار برای افشاگری رخصت خواست. افشاگری ظاهرا مربوط به مدرک دانشگاهی همسر کاندیدای رقیب بود.  آگاهان می‌دانند که قبل و بعد از این اتفاق، چندین عضو دولت به سرقت علمی و کسب مدارک دانشگاهی قلابی متهم شده‌اند. تاجایی که از بالا دستور آمد «دیگر بس کنید».

در مناظره‌ای دیگر با کاندیدایی دیگر، کاندیدایی که از عکس همسر رقیب پرچم برافراشته ساخته بود معترض شد که چرا این دیگری عکس (یا شرحی) در مورد همسر وی در روزنامه‌اش چاپ کرده است. بعد مشخص شد که اصل قضیه محل سوال است و هرگز چنین اتفاقی نیافته است. او به خود اجازه می‌داد که چنان رفتاری با عکس همسر دیگری کند ولی با حق‌به‌جانبی معترض درج عکس همسر خود شود. این داستان حاوی عصارهء یکی باورهای شایع ماست: «کار درست آنی است که من می‌کنم. اگر شما با من یا کارم موافق نباشید حق دارم که هر کاری – هر کاری به معنی دقیق – که خواستم برسرتان بیاورم». از آن‌جایی که چندان قوم قوی‌بنیه‌ای نیستیم، بیش‌تر اوقات ترجیح می‌دهیم که هجوم را با بنیهء زبانی آغاز کنیم. از هر طرف که چرخید، چه باک؟!

بعضی مخالفان رییس دولت دهم واقعهء مذکور را – در کنار وقایع دیگر – دست‌آویزی کردند برای هتاکی و فحاشی به وی، رییس دولت هم در مناسبت‌هایی آن‌ها را خس و خاشاک و بزغاله خواند. تنی چند از مداحان به صرف مخالفت با نظرات یکی از نورچشمی‌های ریاست‌جمهوری، وی را عورت و آلت لقب می‌دهد. پس از کشته‌شدن ندا آقا‌سلطان کسانی پیدا شدند که حیثیت و شرافت زنانه او را زیرسوال بردند چون اصل ماجرا را مشکوک می‌دانستند. کاش این ماجرا فقط در خلوت خانه بود، اما بدبختانه این گونه نیست. این اواخر معاون اول ریاست جمهوری چیزهایی در مورد مردم انگلستان و استرالیا گفت که صدای مقامات آن‌کشورها درآورد. (البته آن‌ها هوشیارتر از آنی هستند که مقابله به مثل کنند، تدبیر دارند و رسانه. از طریق این ابزارها خوب بلدند که چه‌طور پاسخ دهند. درست یا غلط، اما آب زیرکاه و بارعایت نسبی آداب.)

و داستان ادامه دارد… اما نه فقط در فضای سیاست ایران.

***

هجو در ادبیات فارسی سابقه دیرینه دارد. قطعات خیلی تندی در ادبیات ما وجود دارد که منسوب به شعرای بزرگ ماست. می‌گویند که فردوسی چون پاداشی درخور نگرفته بود خطاب به محمود سرود: «اگر مادر شاه بانو بدی/ مرا سیم و زر تا به زانو بدی» – کسانی این شعر را متعلق به فردوسی نمی‌دانند. ولی افراد در اصالت عارفنامهء ایرج میرزا ظاهرا حرفی ندارند. ما به سختی از حریم ناموس و آبروی خود دفاع می‌کنیم، تا جایی که در اعلامیه ترحیم مادر هفتاد ساله‌مان نام آن مرحومه را نمی‌آوریم. نسوان اهل بیت خود را با انواع نام‌ها و لقب‌ها می‌خوانیم، به غیر از نام خودشان؛ بچه‌ها، منزل، خانم، حاج خانم، متعلقات، و چیزهای دیگر. این حرکات لابد نشان از ناموس‌پرستی و غیرت‌ورزی ما دارد. اما ما غیوران ناموس‌پرست زمانی که قرار است گفتهء همسر رییس جمهوری فعلی کشور فرانسه را نقد کنیم، او را فاحشه می‌خوانیم.

این‌ها نشانه‌هایی از آداب‌دانی قومی است که تربیت ندارد (برای شرح بیشتر: ۱ و ۲). نگارنده در مشاهدات زندگی شخصی خود بارها کسانی را در حال هتاکی و فحاشی به دیگری مشاهده کرده که تا چندی پیش از آن او را به جایگاه خدا رسانده بودند. هنگامی که پرخاش‌گریم، نه به کوچک نگاه می‌کنیم و نه به بزرگ، نه بالا را می‌شناسیم و نه پایین. در چنین لحظاتی تنها چیزی که برای‌مان مهم است موضع درست یا نادرستی است که نسبت به خصم داریم: «تو با کار درست من و یا من مخالفی؟ پس بگیر که آمد!». عطش خفیف‌کردن وی ما کور می‌کند، و پرواضح است که آن کسی که درنهایت خفیف می‌شود، کیست.

در حاشیه: داستان غم‌انگیز خصم‌یابی و خصم‌دانی ما نقل کتاب عبرت‌آموزی است. مثلا هاشمی رفسنجانی که در دوره‌ای امیرکبیر زمان بود، بعدترها تبدیل شد به یکی از عالیجناب‌هایی که در قتل مخالفین نقش اساسی داشته است، و نصف دارایی‌های کشور به او و خاندانش منتسب گشت. چند سالی که گذشت یار کم آوردیم و او این‌بار تبدیل شد به یکی از مهره‌های جنبش مخالف حکومت فعلی و فرزندانش نیز مبارزانی برحق معرفی شدند. گروهی از ما خجالتی نمی‌کشد که در نهایت فرصت‌طلبی و چندرویی مقام کسی را پی‌درپی تغییر دهد. ما حتی در روابط بین‌المللی خود چنین هستیم، لازم است از عربستان یا عراق یادآوری کنم؟

بهش می‌گفتند اسنوب؟

نوشته شده توسط هادی, ۱ شهریور ۱۳۸۹

با مصطفی صحبت بود از یکی از خوانندگان درجه اول. گفتم که هنوز ترغیب نشدم که کارهایش را با توجهی شایستهء مقام او مرور کنم، چون از جمله کسانی است که باید صبر کرد که سروصدای اطراف‌اش بخوابد تا بتوان بدون افتادن در جریان‌های نازل «من آدم مهمی هستم ها، ببین به این هم گوش می‌کنم» از موسیقی و هنر او لذت برد.

آدم با چشم‌های کوچک‌اش، چیزهای بزرگی می‌بیند. مثل کسانی که از چهره‌شان مشخص است که نسبت به طعم تلخ و سنگین قهوه اسپرسو چه حسی دارند، اما برای این که واجب می‌دانند، لیوان لیوان از آن را سر می‌کشند – غافل از این که در نوشیدن اسپرسو اندازه نگه‌داشتن از آداب اصلی ماجراست. دیگرانی که از دهان‌شان کمل، لد زپلین، جیمی هندریکس و اسامی مربوط و نامربوط دیگر نمی‌افتد ولی برای رضای خدا حتی نمی‌توانند دو دقیقه حرف حسابی در مورد کارهای این بزرگان بزنند. اگر چیزی بگویند از دز مصرف مواد مخدرشان یا وقایع جانبی زندگی و زمانه‌شان است. من ترجیح می‌دهم که کسی تیروم تیروم جمال وفایی گوش کند، ارتباط برقرار کند و لذت ببرد و شورش را منتقل کند تا مجموعهء وینیل‌های فلان اجرای موتزارت را ردیف کند به منظور پوشاندن گوشه‌ای از کمبودهایی که در خود احساس می‌کند.

این طور است که من هنوز حتی یکی از آثار تارکوفسکی و پاراجانف را تماشا نکرده‌ام. قسمت بزرگ و مهمی از موسیقی راک دههء شصت و هفتاد را نشنیده‌ام. به نمایشگاه‌ها و گالری‌ها نمی‌روم. به مد لباس اعتنایی ندارم و فعلا احساس می‌کنم که چایی سرد با طعم‌های مختلف طبیعی را بیش‌تر از قهوه‌هایی که اسم یک خطی ایتالیایی دارند، می‌پسندم.

من اینو می‌خوام!

نوشته شده توسط هادی, ۷ تیر ۱۳۸۹

یک بچهء لوس، زشت و فربه – که از فرط خپلی نمی‌تواند تکان بخورد – را در نظر بگیرید که هر چه دست هر کسی می‌بیند، می‌خواهد. دور تا دور او پر است از نعمت‌های حرام‌شده، اما باز او می‌خواهد و وقتی ندهندش چنگ و دندان نشان‌می‌دهد و والدش را صدا می‌کند. تنها قابلیتی که خدا به او داده این است که بهترین نعمت‌ها را تبدیل به زباله کند.

این بچه نه آسایش برای همسایه‌ها و اطرفیان‌اش گذاشته و نه آرامش. بوی فساد آشغالی‌هایی که اطرافش را پر کرده محل را گرفته و او همچنان می‌خواهد و همچنان جیغ و داد می‌کند.

در جست‌وجوی آداب -۲

نوشته شده توسط هادی, ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

چند روز پیش که یادداشت در جست‌وجوی آداب را منتشر کرده بودم، خواننده‌ای برای‌ام نامه‌هایی نوشت به شرح زیر:

اولی:

سلام آقای صباغ
این مطلب را برای شما نوشته ام چون به نظرم خیلی بی ظرفیت هستید
آن آدمی که آنقدر به او چوب می زنید دست کم کمی بشناسید
(پیوند مطلب را برای ناشناس ماندن نویسنده حذف کرده‌ام)
دومی:
درضمن حیف کسی که بخواهد به شما محبتی بکند یا برای تسلایتان چیزی بگویید
به نظر می رسد با گیاه خوار بودن مغزتان هم کمی افول کرده بی زحمت نه هوای حیوانات را داشته باشد و نه آدم هارا زنده زنده تیر بزنید
در ضمن وبلاگتان آن قدر هم که فکر میکنید چیز خاصی نیست که بخواهید به خاطر یک کامنت به بقیه درس های مزخرف بدهید!!
در پاسخ ایشان نوشتم که نمی‌دانم قضیه چیست و احتمالا سوء تفاهمی در کار است.
اما تامل که کردم، از این‌که ایشان – که هیچ شناخت نزدیکی ازشان ندارم، به غیر از این‌که بدانم از خواننندگان محترم این‌جا بوده‌اند – با برخورد و رفتارشان در واقع نظر مرا در مطلب مذکور تایید و تثبیت کرده‌اند. آیا با خود اندیشه‌اند که چرا باید من بنشینم و خاص ایشان مطلبی تنظیم کنم؟ این همان بحث مهم «شناخت اندازه و منزلت خود» است.
زمانی که تصور کنی که دیگری در مورد تو مطلب می‌نگارد، به خودت اجازه می‌دهی او را بی‌ظرفیت، بی‌لیاقت، دچار افول مغزی، ارائه دهندهء درس‌های مزخرف و هکذا… بدانی. از ایشان سپاسگزاری می‌کنم چون عملا به نمونه‌هایی که در این اواخر دیده بودم، یکی دیگر نیز اضافه و مرا در اندیشیدن به این موضوع جدی‌تر کردند.

انگیزهء کشتار

نوشته شده توسط هادی, ۱۸ فروردین ۱۳۸۹

شکار زمانی معنا داشته است: بشر برای خوراک و پوشاک خود مجبور به آن بوده. امروزه چطور؟ چه باعث می‌شود که عده‌ای با صرف هزینه و زمان قابل توجه حیوانات نگون‌بخت را معدوم کنند؟ به نظرم شکار به جز در موارد خیلی خاص باید در سراسر کرهء زمین قدغن شود. برای استفاده از آن موارد خاص هم باید هزینه‌ء قابل توجهی اخذ و صرف نگه‌داری از طبیعت گردد.

ما را چه می‌شود -۶

نوشته شده توسط هادی, ۱۰ فروردین ۱۳۸۹

به این سری یادداشت‌ها ایراد می‌گیرند که «تا کی ما می‌خواهیم از بدی‌های خودمان بگوییم و…». راست‌اش نمی‌دانم ما چه کسانی هستند، اما به نظرم حتی اگر زیاد به رفتارهای نامناسب‌ یا حتی بدمان اشاره کرده باشیم، به ریشه، منشاء و علت آن‌ها فکر نکرده‌ایم. برای درد درمانی توصیه نشده است.

البته ما برای رفتارهای‌مان توجیه داریم – به شکلی استادانه – انواع و اقسام آن را. اگر ما این کار را می‌کنیم یا این رفتار را داریم، علت‌اش این است که این‌ و این‌، در ضمن مگر دیگران چه می‌کنند؟

ما را چه می‌شود -۵

نوشته شده توسط هادی, ۸ فروردین ۱۳۸۹

در این طرف و آن طرف خواندم که بعضی از خوانندگان محترم این سری مطالب آورده‌اند که «اگر ما این طوریم، دیگران مگر چطورند؟».

در سنین کودکی فیلم عمر مختار را دیدم، به روشنی یک صحنه از آن در خاطرم مانده است: یکی از یاران جوان عمر مختار خواهان آن شد که با اسیر جنگی همان رفتاری شود که طرف متخاصم با اسرا دارد. عمر مختار به او گفت «مگر آن‌ها معلم ما هستند؟».

نمی‌خواهم وارد بحث شوم که مردمان دیگر کشورها چه رفتارهایی دارند، این موضوع به بحث من ارتباطی ندارد. من به عنوان یک انسان دوست دارم که خودم و دیگر انسان‌ها هر روز بهتر، مهربان‌تر و نسبت به هم روادار تر باشیم. به عنوان یک شهروند ایرانی هم احساس می‌کنم که ما مسائل جدی فرهنگی، رفتاری، اخلاقی و فکری داریم. مسائلی که باید برای حل‌شان بکوشیم. این است که هنوز این‌جا مانده‌ام و سعی دارم در محدوده خیلی خیلی کوچک زندگی و ارتباط‌هایم چیزها را بهتر کنم و از بیش‌تر کردن خرابی بپرهیزم.

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License