دسته:و…

درک منزلت

نوشته شده توسط هادی, ۲۷ خرداد ۱۳۸۹

با بی‌دقتی و بی‌توجهی داشت یک سافت باکس پروفوتو را جمع می‌کرد. طاقت نیاوردم،‌ جلو رفتم و از دست‌اش گرفتم: «باید با وضو دست به این بزنید». با بی‌حوصله‌گی گفت: «بله؟». توضیح دادن فایده‌ای نداشت، چون می‌دانستم فکرها و نگاه‌هامان سال‌های نوری از هم فاصله دارد.

باید یک چیزی بسازید، تا قدر چیزهای خوب ساخته شده را بدانید. وقتی استیو جابز هنگام معرفی آی‌فون۴ گفت که این محصول به زیبایی یک لایکای قدیمی است، در دلم گفتم «باید کسی مثل تو به ساخت دوربین‌های کلاسیک لایکا و هزار چیز مثل آن دقت کرده باشه، ذوق زده باشه، کم‌آورده باشه، زیر و بالا کرده باشه… تا بتونه تیمی مدیریت کنه که آی‌فون۴ بسازه». ویلیام فاکنر در خطابهء نوبل‌ تعبیر مشهوری دارد: «عرق‌ریزی روح». درک این مفهوم خیلی آسان نیست برای کسانی که با طراحی، ساخت و آفریدن بیگانه‌اند. بدبختانه باید اعتراف کرد که ما خیلی با این مفاهیم آشنا نیستیم،‌ اگر برهان می‌خواهید نگاه دقیقی به دور و برتان بیندازید.

ورود به نهمین سال

نوشته شده توسط هادی, ۲۰ خرداد ۱۳۸۹

اولین نوشته معرفی است و توضیح حضور، ظاهرا این ادب و اصول است که حکم می‌کند که توضیح دهم که اینجا چه می‌کنم؟ و چرا از شما دعوت کرده‌ام که «مرا» بخوانید؟
بودن و مجازی بودن: اولین یادداشت

اگر کودکی بود، الان سال دوم یا سوم ابتدایی تحصیل می‌کرد، اما نویسنده‌اش هنوز تصمیم بر داشتن فرزند ندارد. در خود چنین صلاحیتی نمی‌بیند، اما می‌تواند بنویسد چون خواندن نوشته‌ الزامی نیست. خودش می‌نویسد، به هزینه خودش منتشر می‌کند و کسی هم الزامی به خواندن ندارد. اگر کسی بخواند، لطف کرده است و اگر رای‌اش را نیز شریک شود، بیش‌تر لطف کرده. قضیه ساده است. نوشتن روزانه مداوم در طول سی ماه برای بعضی توقع ایجاد کرد و بنابراین قطع آن موجب گلایه شد. از هیچ کدام نپرسیدم که چرا خود چنین نمی‌کنید اگر کار پسندیده‌ای می‌دانیدش؟

گاهی به نظر می‌رسد که دوره، دورهء راحت‌الحقوم شده است. یادداشت‌های خردی که گاهی شبیه کاریکلماتور و گاهی شبیه اعتراض طعن‌آمیز لطیفی است که سر از جیب مراقبت درآورده و به مسخره‌گی زندگی این‌دنیا می‌خندد، طرفدار زیاد دارد. خرج‌اش هم یک Like است. دنیا است و عوض می‌شود. اما نگارنده گاهی به مقتضیات دوره کلا بی‌اعتناست. ای بسا نگارنده دوره‌ای که به جوانی شهرت دارد را پشت سر گذاشته و دیگر مد روز را نمی‌فهمد. البته همو نمی‌فهمد که چطور از عمر شش هفت دهه‌ای یک انسان یک دهه‌اش باید پررنگ شود و بقیه‌اش هم هر کدام اسمی داشته باشد که در نهایت یعنی: «خودت را بکش کنار». می‌دانید؟ صاحب این قلم به خیلی چیزهای این چنینی باور ندارد.

***

اگر نگاهم به بعضی از یادداشت‌های سال‌های دور این وبلاگ بیفتد، از فاصله‌ای که افتاده متعجب می‌شوم.  گاهی مطالب خودم را نمی‌شناسم، یک خاطره بامزه تعریف کنم: یک بار در وب‌سایتی مطلبی دیدم که نحوهء پرداخت و ارائهء آن نظرم را جلب کرد. کنجکاو و برآن شدم که نویسنده‌اش را بشناسم، بعد از مدت کوتاهی پی‌بردم که مطلب مذکور، یکی از یادداشت‌های خودم برای این وبلاگ است!

در جست‌وجوی آداب

نوشته شده توسط هادی, ۱۹ خرداد ۱۳۸۹

از زمانی که با دکتر قنوات آشنا شدم نزدیک به دو دهه می‌گذرد. در آن زمان ایشان مدرک کارشناسی ارشد داشت و در دانشگاه تدریس می‌کرد، و مشهور بود به سخت‌گیری در کلاس‌های‌اش. غلط نکنم آشنایی‌اش با سردبیر توس هم به سخت‌گیری – یا مجموعه صفاتی که چنین تعبیر می‌شدند – باز می‌گشت. یک بار بین آقای قنوات و یکی از همکاران فقید بر سر مرحوم جلال آل‌احمد بحث شدید قلمی در گرفت. هر دو به تندی تاختند، البته هیچ‌کدام هم اهل زیرپا گذاشتن آداب مرسوم نبودند. وقتی که با دکتر قنوات در این مورد صحبت کردم، ایشان به نکته‌ای اشاره کرد که تا ابد در ذهن من نشست؛ او باور داشت «آدم باید اندازهء خودش را بشناسه» و پیرامون این موضوع دقایقی صحبت کرد.

آخرین که ایشان را ملاقات کردم، گمانم یک سال پیش بود. صحبت از هر جایی شد، با بزرگواری برایم وقت گذاشت و پذیرایی کرد. بین صحبت‌ها ماجرایی تعریف کرد که به نظرم مستقیم به بحث چهارده پانزده سال پیش ربط داشت: «یکی از دانشجویان هنگام حضور و غیاب در سر کلاس با لحن خاصی حضور خودش را اعلام می‌کرد، اما من ترجیح دادم اعتنایی به این رفتار نکنم. مدتی گذشت و خبردار شدم که در جایی صحبت‌هایی کرده که نباید می‌کرده و بنابر این مورد بازخواست قرارگرفته است. من خودم را گناه‌کار احساس کردم چون اگر با آن رفتار او برخورد می‌کردم، شاید متوجه اندازه و حد و حدود خودش می‌شد و چنین حرکتی از او سر نمی‌زد». (صحبت‌ها عین سخنان نیست و از حافظه نقل شده است).

در چند ماه اخیر، از بعضی کسانی که جزء نسل جوان کشور قلمداد می‌شوند، رفتارهایی دیده‌ام که سخت اندیشناک‌ام کرده است. به منشاء و ریشه‌های رفتارهای مذکور که می‌اندیشم، بحث معرفت به اندازه خود و تشخیص اندازه دیگران را کلید مهمی برای گشودن پیچیدگی‌های قضیه می‌دانم…

سخن‌ بسیار آمد

نوشته شده توسط هادی, ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

ای درویش! بیست رساله تمام شد، و درین بیست رساله سخن بسیار گفته آمد. و این گمان مبر که این سخنان من گفته‌ام، و به غیر از من کسی دیگر نگفته است؛ و این مپندار که این‌ها من دانسته‌ام، و به غیر از من کسی دیگر ندانسته است، که هیچ سخنی از تو، و هیچ علمی از تو، و هیچ عملی از تو به جهان نیاید، از جهت آن که هیچ سخن نگفته نماینده است، جمله گفته‌اند و می‌گویند: و هیچ علمی نادانسته نمانده است، جمله دانسته‌اند و می‌دانند و هیچ عملی ناکرده نمانده است، جمله کرده‌اند و می‌کنند. و از این‌جا گفته‌اند که هر چه هست،‌ بوده است و خواهد بود؛ و هرچه نیست نبوده است و نخواهد بود.

کتاب الانسان الکامل/ عزیزالدین نسفی/ ماریژان موله/ انتشارات طهوری/ تهران ۱۳۸۸

مسالهء استمرار و عدم استمرار

نوشته شده توسط هادی, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

هادی جان سلام

از نوشته‌ها و ننوشته‌های این روزت بوی تعطیل کردن «بودن و مجازی بودن» به مشام می‌رسد. فکر می‌کنم با منظم ننوشتن و اعلام آن داری کم‌کمک خوانندگانت را به تعطیلی وب سایتت عادت می‌دهی. من البته با شناختی که از شما دارم گمان می کنم برای این کارت دلیلی قابل توجه داری. از جزئیات زندگی خصوصی‌ات بی‌خبرم. شاید قصد سفر و ملحق شدن به همسرت را داری. به هر حال هیچ کدام از اینها هم که نباشد، شما یک انسان هستید و به هر دلیلی اختیار دارید که کاری را نکنید یا آن‌چه را می‌کنید متوقف کنید. من هم قصد اصرار برای تغییر تصمیم تان را ندارم، فقط خواستم یادآوری کنم – و می‌دانم خود نیز به‌خوبی آگاهید – که یکی از مشکلات تاریخی ملت ما «عدم استمرار» است. ما همیشه کاری را شروع می کنیم؛ با صد شوق و ذوق. ادامه‌اش می‌دهیم، برای آن فداکاری می کنیم، تا جایی هم آن را پیش می‌بریم. اما ناگهان به دلیلی یا علتی رهایش می کنیم. گاهی به بعضی از این موارد فکر می کنم: مثلا یک وقت فکر می کردم اگر توس جوادی می ماند، الآن در آستانه ۲۰ سالگی چقدر می توانست موثر باشد، چه بچه هایی که در آن نمی نوشتند و چه خوانندگانی که نداشت. اگر این همه مجله و روزنامه که در کشور ما راه افتادند، می‌ماندند، چه فضای فرهنگی و اجتماعی شادابی داشتیم. چقدر تیم‌های ورزشی داشته‌ایم که منحل شده‌اند و امروز دیگر از آنها نامی هم نیست، چه شرکت‌ها و کارخانه‌هایی داشته ایم، که منحل شده‌اند و طومارشان در هم پیچیده شده است. یک بار مرحوم دکتر شهیدی می گفت: «در تاریخ این کشور دو نسل را نمی بینی که یک راه را رفته باشند». شما بهتر می دانید که این تغییر مسیرها و این منحل شدن ها همه خسارت است. هیچ سنتی پا نمی‌گیرد، و نوعی سرخوردگی نیز ایجاد می شود.

شما اکنون ۸-۹ سال است که در «بودن و مجازی بودن» می‌نویسید. من نمی‌دانم چقدر مراجعه‌کننده دارید، ولی می‌دانم که این گونه نیست که آن‌ها به آسانی بتوانند روی آدرسی دیگر کلیک کنند، و به مطالبی شبیه آن‌چه شما می‌نویسید، دسترسی پیدا کنند. شما می‌توانید تصور کنید که یک جوان تازه‌کار وقتی می بیند، یک وبلاگ‌نویس ۸ سال است که هر روز می‌نویسد و خوب و مفید هم می نویسد، تا چه حد دلگرم می شود و الگوبرداری می کند. هادی جان! «عدم استمرار»ها معمولا ریشه بیرونی دارند، و تحمیلی‌اند،‌ اما شما این بار گویی خود می خواهید به کار خویش خاتمه دهید.

واقعیت این است که من به عنوان یک اهل تاریخ برای هر امر مستمری ارزش قائلم، چون حتی اگر امر مثبتی هم نباشد، استمرار آن حداقل این فایده را دارد که می‌توان بهتر در آن مطالعه کرد و آن را دقیق‌تر شناخت. من حتی دست به عصا رفتنی که این استمرار را تضمین کند، بر تندروی های مردم‌پسندی که به عمر یک کار فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و… خاتمه می دهد، ترجیح می‌دهم. بنابراین، از موضع یک اهل تاریخ می خواستم عرض کنم که به استمرار «بودن و مجازی بودن» بیشتر فکر کن.

ارادتمند
قنوات

۳/۲/۱۳۸۹

الهام

نوشته شده توسط هادی, ۲۷ فروردین ۱۳۸۹

می‌دانستید که ورزشکار با ورزش‌کردن به ماهیچه‌هایش آسیب ملایمی می‌زند، و ماهیچه‌ها حین بازسازی این آسیب محکم‌تر، قوی‌تر و مقاوم‌تر می‌شود؟

سقوط با تصور صعود

نوشته شده توسط هادی, ۲۶ فروردین ۱۳۸۹

به چیزها نگاه معصومانه‌ای دارد، و به نظر آدمی نیست که در حق دیگران بد کند. از حرکات جلف کسی مشمئز شده بود و من هم نظر بهتری از او نداشتم، چون گمان می‌کرد که ممکن است شناخت بیش‌تری داشته‌ باشم، پرسید که «چطوری فلان شخص این‌طور شد که الان هست؟». پاسخ دادم: «گرچه من این چهرهء او را نمی‌شناختم، اما الان که مشاهدات گذشته‌ام را مرور می‌کنم، می‌بینم که زمینهء بروز این حالات و رفتار در او مساعد بود. خبطی که کرد این بود که تفاوت بین دهان‌کجی و لجبازی خانوادگی و غیر آن را تشخیص نداد و بدبختانه بعد از اعتراض‌هایی که هر گام‌اش برانگیخت،‌ آش را شور‌تر کرد. در زندانی که ساخته ملاقات‌کننده کمی دارد و سطح‌اش هم در حدی نیست که درکی هر چند اندک از جهان کنونی داشته باشد، بی‌سوادی با خودبزرگ‌بینی آمیخته شد و عقده‌های جدی نیز چون بنزین بر این هیزم خشک مشتعل اثر کرد».

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License