سال ۸۸ آخرین روزهایاش را میگذراند. آخرین روزهای سال ۸۸ میگذرد.
چه فرقی دارد؟ نمیدانم. آیا من ۸۹ را خواهم دید؟ نمیدانم. پیش از این نوشته بودم که امسال چهارمین سال گاوی است که میگذارنم، در بعضی از متون طالعبینی نوشته شده که این سال برای متولداناش پر ثمر است. برای من بود؟ باز هم نمیدانم.
پر کارترین دورهء کاری من البته امسال بود. درگیر تلاطمهای عاطفی خاصی شدم. سعی کردم چند مشکل کهنه را حل و فصل کنم. تقریبا یک دوره جدید فکری-مهارتی را آغاز کردم. و الان احساس میکنم که ماجرا تازه آغاز شده و در سال پیشرو – اگر زنده باشم – خیلی خیلی کارها هست که باید انجام شود. کارهایی در قواره تغییر، تحول و تکمیل.
فصل جدیدی از بازی شروع شده است.
در دفتر یکی از مشتریهایم، خانمی میانسال کار دشوار و حساس خدمات را به عهده دارد. ایشان میداند که من چندان اهل چایی نوشیدن نیستم، و هر بار که متوجه میشود که من به دفتر شرکت آمدهام با لیوانی آب سراغم میآید و سلام میکند.
دیروز به ایشان گفتم: «برای شکستن سیاهی به نور زیادی نیاز نیست، شما با لیوان آب مرا کمک میکنید که تلخیها را راحتتر تحمل کنم. چون من متوجه میشوم در این دنیا کسی هست که به اندازه تعارف لیوانی آب به من محبت و توجه داشته باشد. واقعا سپاسگزارم». گفت که با این حرف خجالتش میدهم، ولی حقیقتا نظرم همین بود و هست.
خوبیهایی که در ظاهر به نظر کوچک میرسد، ممکن است که تاثیرات عمیقی روی اشخاص و حالشان داشته باشد.
دوستی تماس گرفت؛ حرفهایی زد که احساس کردم حالاش چندان روبهراه نیست. در آن زمان دیدم کاری از دستام برنمیآمد و از آن لحظههایی بود که آدمی باید منتظر بماند تا بگذرد. دلم را به این خوش کردم که این دوست باراندیدهتر از آن است که چنین لحظاتی از پا درش آورند. صبح که برخواستم، یکی از اولین کارهایم تماس با او و جویاشدن احوالاش بود. گفت که تمام شده – البته شاید منظورش این بود که موقتا تمام شده است.
احساس کردیم که باید با هم بخندیم، به ریش خودمان، به ریش دنیا. یادآوری کردم از خاطرهای که زمانی برایم تعریف کرده بود:
در اولین سالهای بعد از نوجوانی، روزی رسید که احساس کردم خیلی عاشقام و «آن آدم را پیدا کردهام». اما این رابطه بالاخره پژمرد، هر کاری کردم که چنین نشود اما شد. در یکی از آخرین تلاشهایم، با او تماس گرفتم که برای آخرین بار باهم صحبت کنیم، با اکراه و حالت «من الان از دنیا بیزارم» بالاخره پذیرفت و وقتی برای ملاقات به من داد! زمانی که به محل قرار – که دفتر کار بود – رسیدم، دیدم در ناگهان باز شد و آقا در حال فرار از دست دو خانم که با ناز و ادا و اطوارهای آنچنانی و سرنگهای پرشده از آب در دست دنبال سرش میدویدند. در حال آببازی و سر و صدا.
از یادآوری این خاطره خندید. گفتم که خبر نداری از امثال این موقعیتها برای من. خواست که یکیاش را بگویم. تعریف کردم: «یک بار کسی پشت تلفن حرفهایی به من زد که شنیدن با وقار هر جملهاش سخت توان میخواست. حرفهایش که تمام شد، گفت: حالا برم کمک مامانم، بعد با هم حرف میزنیم». حتی گوشی تلفن در دست من خشکاش زد.
باز هم خندیدیم، شاید چون رویمان نمیشود جلوی هم گریه کنیم.
چیزهایی هست که نمیدانم آدم باید به رو بیاورد یا خیر. دیشب از اتاقت صدایی شنیدم، آمدم سر بزنم که دیدم زیر لحاف خودت را جمع کردهای. خواستم به خودم لطفی کرده باشم و رویت را مرتب کنم، دیدم که گوشی تلفنت را دو دستی گرفتهای و خوابت برده، در آن نور کم انگار دیدم که اشک روی صورتت خشک شده است. لحظاتی از لحاف و مرتب کردناش یادم رفت. اول از همه به خودم فحش دادم که چرا تو باید تلفنهایت را از زیر لحاف بزنی. بعد فکر کردم که اگر آزادمنشترین پدر دنیا هم بودم، شاید گاهی نیاز میشد که تو گاهی دور از چشم دیگران نجوا کنی. برای فهمیدن ماجرا نیازی نبود که حدسهای زیادی بزنم. خلاصهاش کردم: یک ماجرای عاطفی. نفهمیدم که منتظر تماس بودی یا بعد از تماسی بوده است – در هر صورت تحمل صحنه برایم آسان نبود. کمی کنارت نشستم، دوست داشتم بیدار شوی و دوست نداشتم. چون احتمال میدادم که چندان خوشت نیاید که در آن حال مرا ببینی.
ماجرای عاطفی چیز پیچیدهای است، من نمیتوانم خودم را راحت کنم و آن را به جوانی، خامی یا … نسبت بدهم. اگر این طور باشد تو هم میتوانی در صورت مطلعشدن از یک ماجرای عاطفی من به شکلی مقابله به مثل کنی. این که هر چیزی مطابق میل و میزان من نیست را به سن و سالت نسبت دهم، انصاف نیست. عاطفه در هر سنی قابل تامل و احترام است. بعد هم اصلا من میتوانم چه بگویم؟ بگویم دخترم مواظب باش که چه کسی را برای عاطفهورزی انتخاب میکنی؟ مگر قضیه به انتخاب مربوط میشود؟ مگر خود من از روی بولتن معتبر «آدمهای شایسته برای دوستداشتن» انتخاب میکردم؟ راستاش فقط میتوانم امیدوار باشم که بخت تو در زندگی عاطفی از پدرت بلندتر باشد. حال این بماند که بخت بلند در این مورد چه معنا دارد؟ به نظرم مزخرف گفتم.
به خودم اجازه میدهم که چند نکته را در این مورد با تو شریک شوم:
۱. مساله دوستداشتن، خود دوستداشتن است. چیزی که سبب بروز این حالت میشود صرفا یک محرک بیرونی است. البته نمیخواهم از ارزش کسی کم کنم، اما اصل ماجرا از نگاه من این طور است.
۲. التهاب اولیه پس از مدتی فروکش میکند، همین بهتر. اگر چنین التهابی بماند آدم از خواب و خوراک و دیگر لوازم زندگی روزمره میافتد و این حالت چندان مطلوب نیست، به درد این میخورد که دیگران از روی زندگی آدم قصه پرغصه بنویسند.
۳. آدمی را به صدر ننشان چون دوستاش داری. یادت باشد که او هم یک آدم عادی است، مثل باقی آدمها قوت و ضعف دارد. کسی از تو نمیخواهد که عاشق اولیا و پیامبران شوی!
۴. عاطفهورزی اختیاری نیست، اما باید مسوولانه باشد. مثل هر کار دیگری در زندگی.
۵. مواظب قلبت باش، قلب همه گاهی میشکند. اما شکستن داریم تا شکستن.
اگر زیاده روی کردم عذر بپذیر.
از این سری
روی کاناپه نشستهام، حتی کاپشنام را نکندهام کیفهایم در کنار افتاده و دخترک سر بر شانهام خواباش برده است. او هم حتی کفشهایاش را درنیاورده و پاهای کوچکاش در ورزشیهای صورتی به لبه کاناپه گیر گرده است. موبایلم – که معمولا در جیب راست شلوارم میگذارماش – زنگ میزند. دوست ندارم بردارم، بعد از ترس بیدار شدناش به آرامی گوشی را از جیبم در میآورم و جواب چاپخانه را میدهم. موبایل را رها میکنم کنارم و دوباره توجه میکنم به اندک عرقی که احتمالا گرمای تماس موجباش شده و حرارت ملایمی که از موهایاش بلند میشود.
بدن کوچکاش انگار تمام استرسهایم را دفع میکند، به شکل غیرقابل وصفی سرخوشام. متنی که قرار است ویرایش کنم را روی زانوهایم میگذارم و از بالای شانهاش به کاغذ نگاه میکنم. موهایاش بوی شوینده میدهد، خیلی نرم. بشقاب غذا کنارم است و با دست چپ قاشق را بر میدارم، که چند قاشقی بخورم. او تکان نمیخورد، یک لحظه صدا میآید و سرش را بلند میکند و میگوید: «خوابم پرید». دوباره سرش را میگذارد و میخوابد.
هنگام برگشت به خانه میبینم که یکی از طرحهایم را دارند برای مشتری اجرا میکنند، با خودم میگویم: «بد نشده، به نظرم برایاش کار کند» و با یک عالم بار و بنه ترجیح میدهم زیر باران پیاده راه روم و فارغ از دنیا به صدای لئونارد کوهن گوش دهم.
اگر روزی دوازده تا پانزده ساعت کارکردن را موجب شلوغبودن سر ارزیابی کنید، میتوان گفت سر من مدتی است کمی شلوغ است. البته کلا خوشحال و شکرگزار هستم که کاری هست و تواناییای انجام دادناش. این را فقط گفتم که عذرخواهیام برای نامنظم یادداشتگذاشتن در اینجا موجه به نظر برسد.
مثل همیشه ممنون که میخوانید.
در یکی از جاهایی که کار میکنم، صحبت میشود از حساسیت من به اضافه وزن و اینکه چرا به این موضوع بخشی از افکار روزانه مرا اشغال کرده است. پاسخ میدهم: «شاید از سن من گذشته باشد که برای ظواهر چنین حساسیتهایی داشته باشم و شاید در کشور ما خیلی از مردان هم سن و سال من اضافه وزن داشته باشند؛ اما این یک روی مساله است. در حالی که ما زیر سقف و در آرامش و امینت صحبت میکنیم و گپ میزنیم، سالانه پانزده میلیون کودک از گرسنگی میمیرند. این یعنی افرادی با گرسنگی زندگی میکنند و با گرسنگی میخوابند. همچنین در هر سه و نیم ثانیه در این دنیا کسی از گرسنگی میمیرد. خب به گمانم چاقبودن در چنین اوضاعی خیلی جالب نیست».
«آهان» میگوید و به کارش ادامه میدهد، نمیفهمم که توانستم نظرم را برسانم یا صرفا با خود گفته که «عجب خلی گیرمان آمده است!».