با نویسنده یکی از وبنوشتههای محبوبم گپ میزدم؛ به تازگی اعلام کرده که تا اطلاع ثانوی نخواهد نوشت. پرسیدم چرا؟ من با وبنوشته شما کلی کیف میکردم. گفت: همین خطرناک است… وقتی که دیگران منتظر نوشته آدم باشند… . اول جا خوردم، بعد کمی پر چانگی کردم و بین صحبتهایم پرسیدم: شما دانشجوی شریف نبودید؟ جواب مثبت داد.
نویسنده یکی دیگر وبنوشتههایی که تعقیب میکنم هر از چند گاهی از خودش گله میکند که مطالب این دفعهاش خوب نیست، یا نامههای وارده کاهش پیدا کرده؛ اتفاقا جالب اینجاست که اتقاقا ایشان هم دانشجوی دانشگاه شریف بوده.
تفکری هست که القاء میکند: شما باید «کامل» باشید، و گرنه بهتر است که نباشید.
اما به نظر من برای زندگی در این دنیا «کامل» بودن نه شرط لازم است و نه کافی، وسوسه «کامل» بودن یک دام بزرگ است. برای زندگی در این دنیا فقط باید زندگی کرد. همین.
کسی هست که در مورد بازی در حال ساخت DOOM III منبع جدید و دندانگیری داشته باشد؟ یا راجع به جان کارمک و اید سافتور؟
سایت وبی تاسیس شده به نام «پرشینبلاگ» که به وب نویسان فارسیزبان مزیتهایی را وعده میدهد؛ موسسان آن خسته نباشند و اجرشان ماجور. اما حتما میدانند برای جذب نظر و جلب اطمینان وبنگاران باید به آنها «پیشنهادی دهند که نتوان آن را رد کرد» (قابل توجه علاقهمندان فیلم پدرخوانده: لطفا برداشت دوگانه نکنید!).
من آگاهی چندانی از HTML ندارم، به همین دلیل برای شروع کار الگو وبنوشتههایم را از یکی از الگوهای موجود در صفحه آقا احسان اقتباس کردم، خاطرم آمد که بخاطر این الگو باید از ایشان تشکر کنم. آیکون الگوهای وبنویسی ایشان در پایین صفحه به چشم میخورد و تا زمانی که الگوی جدیدی نساختهام این آیکون اینجا خواهد ماند (البته یک شوخی کوچک هم دارم: اگر دوستمان به جای صفت «زیبا»، از کلمه «کارآمد» استفاده میکردند، شاید بهتر بود- آن گاه دیگران با آرامش خاطر در مورد زیبایی اظهار نظر میکردند!). من بدهیام را بابت الگوی صفحه تسویه کردم. البته حکایات و روایات مخاطره آمیزی (!؟) در حواشی این ماجرا داشتم که نقل آنها بماند برای بعد.
زبان هم بیان است و هم کتمان، گاهی فکر میکنم که با بیان چیزی آن را محدود و مقید میکنیم. زبان در حقیقت کنسرو اندیشه است، من نمیدانم آیا ما با زبان میاندیشیم یا نه؟ اما مطمئنم که با زبان خواب نمیبینیم. به هر حال در عالم ارتباط میان آدمها از این بهتر، صریحتر و شفافتر «وسیلهای» نداریم. به هر چیز دیگری فکر کنید جای زبان را نخواهد گرفت، مگر آنکه بخواهید شاعر باشید!
اولین نوشته معرفی است و توضیح حضور، ظاهرا این ادب و اصول است که حکم میکند که توضیح دهم که اینجا چه میکنم؟ و چرا از شما دعوت کردهام که «مرا» بخوانید؟ اول: «عرضه کردن خود» چند مدتی است که میان ما معنی خوبی ندارد، حتی جلف و سبک به نظر میرسد؛ اگر چه که مفهوم خیلی مهمی است. این موقعیت مدام در زندگی پیش میآید و کسی که میگوید که به آن فکر نمیکند احتمالا کمی بیفکر است نه عارف! نوشتن در وب برای من صورتی از عرضه کردن «خود» است. دوم: دیگر اینکه خواندن نوع خاصی از وب نگاریها به نوعی مرا به یاد دزدکی به نوشتههای دیگری نظر انداختن یا به صحبت تلفنی دیگران (مثلا هنگامی که خط روی خط میافتد) گوش کردن، میاندازد. این گونه کارها ظاهرا چندان اخلاقی نیست اما جذاب است. با این تفاوت هنگامی که وب نوشته کسی را میخوانی احساس بدی نداری زیرا او خلوت ذهنیاش را با تو شریک میشود. تو برای او یک وجود مجازی هستی و او هم برای تو همین طور؛ اما هر دو میدانند که با یک «آدمیزاد» طرف هستند. خیلی از صحبتها را با نقاب مجازی بودن میتوان در میان گذاشت و در دیگر ساعتهای شبانه روز بچه خوبی بود. اما من چون در دیگر ساعات هم آدم چندان تعریف شدهای نیستم نقابی انتخاب نکردم و حتی اسمی مستعار برایم ضرورتی نداشت. اما با همه اینها میدانم که من برای شما کاملا مجازیام، تحت یک نام و شناختی اگر پیش آید توسط واژگان است.