محبت در زباله‌دانی

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۳۰, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

خوانندگان قدیمی این وبلاگ شاید خاطرشان باشد که زمانی نوشتم: «اگر دو چیز نبود، این دنیا جهنم می‌شد: یادگرفتن و محبت‌ورزیدن». راست‌اش باورم هم‌چنان همین است، اما زمان می‌گذرد و برداشت ما از باورهامان تازه می‌شود. به عنوان کسی که گاه نسبت به زندگی پرتلاطم عاطفی‌اش نگاه غم‌انگیزی دارد؛ شاید به تسامح و با زبان کوچه و خیابان بتوانم بگویم که «دوست‌داشتن از آموختن نامردتر است!». کم‌تر دیده‌ام که کسی از یادگرفتن دمغ شود یا ضربه‌ای بخورد، اما خب برعکس‌اش… خودتان بهتر می‌دانید.

دوست‌داشتن‌ها معمولا چاشنی خودخواهی، سلطه‌جویی و تملک‌طلبی دارد؛ تا حدی که گاه کسانی را دوست می‌داریم که به نظر می‌رسد درک درستی از دوست‌داشته شدن ندارند. شاید هم ما در مواجهه با دوست‌داشته شدن چنین هستیم – یا بوده‌ایم. هر طور که باشد، عشق در بسیاری موارد مثل اجل معلق است و در هنگامی که اصلا انتظارش را نداری چون صاعقه بر سرت می‌خورد. متاسفانه خیلی اوقات عشق گاز می‌گیرد، بدل و آلوده به چیزهای دیگر می‌شود. حتی گاهی جای‌ خودش را به نفرت می‌دهد. ما هستیم که این بلا را سرش می‌آوریم.

اگر می‌خواهیم بگوییم «اما این‌ها عشق حقیقی نیست»، بهتر است قبل از گفتن این سخن دستگاه عشق‌حقیقی‌سنج را عرضه و مهیا کرده باشیم. اصلا فرض بگیریم که گویندهء این رای، عارف عشق حقیقی است و سخن حقی می‌گوید، اما من می‌خواهم از زبان لئونارد کوهن پاسخ بدهم:

مهم نیست که چگونه کل ماجرا به بی‌راهه رفت
این احساس مرا  تغییر نمی‌دهد

کوهن؛ درمانی برای عشق نیست

شاید کسانی باشند که به این روال خو کرده‌اند؛ سال‌ها پیش در توصیف دوستی می‌گفتم «فلانی ظاهرا یکی از مشغولیت‌هایش این است که بگوید: بچه‌ها بریم عاشق بشیم». اما من دردم می‌گیرد، خانم‌ها و آقایان من خیلی خیلی دردم می‌گیرد. من دردم می‌گیرد از این‌که چیزی که دنیا نیاز حیاتی به آن دارد چنین هدر می‌رود و در واقع به زباله‌دان ریخته شود. چون صحنه‌هایی از یتیم‌خانه‌ها دیده‌ام که کودکان در تخت‌هایی چون قفس در تنهایی می‌گریستند، من زنی را دیده‌ام که سر کوچه روی چمدان‌اش نشسته بود چون نمی‌دانست قهرش را کجا ببرد، من مردهایی دیده‌ام که تمام هستی‌شان را گذاشته‌اند که زندگی مورد نظر خانم را تامین کنند و وقتی که آن زندگی تامین شد بابت شکم برجسته و کله‌ء طاس‌شان مسخره شدند، من دیده‌ام جوانانی به نامهربانی نگاه و به تیر بسته شدند، من دخترهایی دیدم که سال‌های معصومیت و طروات‌شان در جست‌وجو و کش‌مکش یافتن یک رابطهء سالم و ساده تمام شد… محبت می‌تواند بازدارنده بسی از این غصه‌ها و فجایع باشد، در صورتی که درست خرج شود.

سال‌ها پیش به دلالت غیرمستقیم دوستی – که شنیدم دیگر در این دنیا نیست، برایش مغفرت طلب می‌کنم – به ذهنم افتاد که از یادگرفتن توقع خاصی نداشته باشم. اکنون ذات یادگرفتن و دانستن برایم جالب و جذاب است، و منتظر نیستم که این مزرعه زود به ثمر برسد. یاد می‌گیرم، چون دوست دارم یاد بگیرم. چیزهای مختلف یاد می‌گیرم بدون این‌که طمع کنم از این آموخته‌ها چه نصیبم می‌شود. البته بسیار پیش آمده که پاره‌هایی از یادگرفته‌ها مسیری تشکیل داده‌اند و در رسیدن به مقصود راهم را آسان کرده‌اند، اما این معمولا بدون نقشه و برنامه‌ریزی رخ داده و به نظرم قشنگ‌ترین قسمت‌اش نیز همین است.

ببنید که دنیای ما چه‌قدر قشنگ می‌شود اگر بتوانم در پاراگراف بالا یادگرفتن را با دوست داشتن جایگزین کند: «… اکنون ذات عشق‌ورزیدن و محبت برایم جالب و جذاب است، و منتظر نیستم که این مزرعه زودتر به ثمر برسد. محبت می‌ورزم، چون دوست دارم محبت بورزم. کسان مختلفی را دوست دارم بدون این که انتظاری از دوست داشتن‌شان داشته باشم. البته بسیار پیش‌امده که پاره‌هایی از محبت مسیری تشکیل داده‌اند و در رسیدن به مقصودی راهم را آسان‌تر کرده‌اند…».

اما دنیا منتظر افاضات من نیست تا قشنگ شود.

یک لیوان آب

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۲۹, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

در دفتر یکی از مشتری‌هایم، خانمی میانسال کار دشوار و حساس خدمات را به عهده دارد. ایشان می‌داند که من چندان اهل چایی نوشیدن نیستم، و هر بار که متوجه می‌شود که من به دفتر شرکت آمده‌ام با لیوانی آب سراغم می‌آید و سلام می‌کند.

دیروز به ایشان گفتم: «برای شکستن سیاهی به نور زیادی نیاز نیست، شما با لیوان آب مرا کمک می‌کنید که تلخی‌ها را راحت‌تر تحمل کنم. چون من متوجه می‌شوم در این دنیا کسی هست که به اندازه تعارف لیوانی آب به من محبت و توجه داشته باشد. واقعا سپاسگزارم». گفت که با این حرف خجالتش می‌دهم، ولی حقیقتا نظرم همین بود و هست.

خوبی‌هایی که در ظاهر به نظر کوچک می‌رسد، ممکن است که تاثیرات عمیقی روی اشخاص و حال‌شان داشته باشد.

سقف‌هایی برای استعداد

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۲۸, ۱۳۸۸ ۲۲:۵۴

مردانی هستند که با هزار زحمت و سختی سقفی می‌سازند و زیر آن استعداد جمع می‌کنند، به قصد این‌که از مجاورت و تلاش و تبادل اندیشه این استعدادها محصولاتی تولید شود. اگر صاحبان استعداد چنین سقف‌هایی نیابند، معلوم نیست که بر سرشان چه بیاید – احتمال زیاد می‌رود که به علت حس تنهایی و عدم سازگاری با محیط شوربخت شوند. از طرفی مشتری‌ها و طالبان چنان محصولاتی نیز از بهترین کالاهایی که می‌توانند داشته باشند، محروم می‌شوند.

دنیا با وجود این مردان جای بهتری است. پس فروتنانه کلاه از سر بر داریم و قدرشان را بدانیم، محصولات‌شان را در حد توان خریداری کنیم تا به آنان پیام برسد: «شما تنها نیستید، شما را می‌فهمیم و دوست‌تان داریم».

آداب کار

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

به راستی از خود به داوود بخششی ارزانی داشتیم، ای کوه‌ها و ای مرغان با او هم‌نوایی کنید؛ و آهن را برای او نرم گرداندیم (۱۰) که زره‌های بلند و رسا بساز و در زره‌بافی سنجیده و به سامان کار کن؛ و همگان نیکوکاری کنید، که من به آن‌چه می‌کنید آگاهم (۱۱)

سورهء مبارکه سباء (ترجمه خرمشاهی)

طراحی جادو

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

You know? it’s true when something exceeds your ability to understand how it works, it sort of becomes magical.

Jonathan Ive

زبان آتشینم هست، اما در نمی‌گیرد

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۲۵, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۷

دوستی تماس گرفت؛ حرف‌هایی زد که احساس کردم حال‌اش چندان روبه‌راه نیست. در آن زمان دیدم کاری از دست‌ام برنمی‌آمد و از آن لحظه‌هایی بود که آدمی باید منتظر بماند تا بگذرد. دلم را به این خوش کردم که این دوست باران‌دیده‌تر از آن است که چنین لحظاتی از پا درش آورند. صبح که برخواستم، یکی از اولین کارهایم تماس با او و جویاشدن احوال‌اش بود. گفت که تمام شده – البته شاید منظورش این بود که موقتا تمام شده است.

احساس کردیم که باید با هم بخندیم، به ریش خودمان، به ریش دنیا. یادآوری کردم از خاطره‌ای که زمانی برایم تعریف کرده‌ بود:

در اولین‌ سال‌های بعد از نوجوانی، روزی رسید که احساس کردم خیلی عاشق‌ام و «آن آدم را پیدا کرده‌‌ام». اما این رابطه بالاخره پژمرد، هر کاری کردم که چنین نشود اما شد. در یکی از آخرین تلاش‌هایم، با او تماس گرفتم که برای آخرین بار باهم صحبت کنیم،‌ با اکراه و حالت «من الان از دنیا بی‌زارم» بالاخره پذیرفت و وقتی برای ملاقات به من داد! زمانی که به محل قرار – که دفتر کار بود – رسیدم، دیدم در ناگهان باز شد و آقا در حال فرار از دست دو خانم که با ناز و ادا و اطوارهای آن‌چنانی و سرنگ‌های پرشده از آب در دست دنبال سرش می‌دویدند. در حال آب‌بازی و سر و صدا.

از یادآوری این خاطره خندید. گفتم که خبر نداری از امثال این موقعیت‌ها برای من. خواست که یکی‌اش را بگویم. تعریف کردم: «یک بار کسی پشت تلفن حرف‌هایی به من زد که شنیدن با وقار هر جمله‌اش سخت توان می‌خواست. حرف‌هایش که تمام شد، گفت: حالا برم کمک مامانم، بعد با هم حرف می‌زنیم». حتی گوشی تلفن در دست من خشک‌اش زد.

باز هم خندیدیم، شاید چون روی‌مان نمی‌شود جلوی هم گریه کنیم.

تنهایی در ۱۹۶۶

نوشته شده توسط هادی, بهمن ۲۴, ۱۳۸۸ ۱۸:۴۹

All the lonely people, where do they all come from?
All the lonely people, where do they all belong?

Eleanor Rigby by Beatles

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License