از آن پس حال من نادیده بهبود
غ. داوود در یکی از قصههایش، داستان مردی را میگوید که با تصور اینکه به توطئهء همسرش کشته میشود، زندگی میکند. راوی در تفحص برای کشف صحت این تصور روزی به شعری برمیخورد که ظاهرا خانم در رثای او سروده است (کتاب را ندارم و از حافظه نقل میکنم):
برفتی از بر من غین داوود
از آن پس حال من نادیده بهبود
سبک بال و سبک روح و سبک پی
تو بودی جمله تیر و آذر و دی
عرق چون آب میخوردی به نرمی
در آن تنگ بلور جلد چرمی
ولی رفتی کنون هیهات هیهات
سیه پوشیده در مرگت رسومات
گاه که میبینم بعضی افراد به معنای دقیق لفظ «حرف دهانشان را نمیفهمند» و علاوه بر آن با وجود تمام تلاشهاشان بزککردن سخن را هم را بلد نیستند، یاد این معر ناب غین داوود میافتم.
