صنعت در شهر

نوشته شده توسط , بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

یک زمان‌هایی هست که آدمی گمان می‌کند که از چیزی، چیزکی می‌داند. بعد ناگهان دست روزگار صحنه‌ای جلوی چشم می‌گذارد که به غیر از واکنش آقای هالو* (واقعا که صنعت در شهر پیش‌رفت عجیبی کرده است) کار دیگر نمی‌توان کرد. این وب‌سایت از این جمله از صحنه‌‌های روزگار برای من است.

* فیلمی از داریوش مهرجویی.

از آن پس حال من نادیده بهبود

نوشته شده توسط , بهمن ۲۲, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

غ. داوود در یکی از قصه‌هایش، داستان مردی را می‌گوید که با تصور این‌که به توطئهء همسرش کشته می‌شود،‌ زندگی می‌کند. راوی در تفحص برای کشف صحت این تصور روزی به شعری برمی‌خورد که ظاهرا خانم در رثای او سروده است (کتاب را ندارم و از حافظه نقل می‌کنم):

برفتی از بر من غین داوود
از آن پس حال من نادیده بهبود

سبک بال و سبک روح و سبک پی
تو بودی جمله تیر و آذر و دی

عرق چون آب می‌خوردی به نرمی
در آن تنگ بلور جلد چرمی

ولی رفتی کنون هیهات هیهات
سیه پوشیده در مرگت رسومات

گاه که می‌بینم بعضی افراد به معنای دقیق لفظ «حرف دهان‌شان را نمی‌فهمند» و علاوه بر آن با وجود تمام تلاش‌هاشان بزک‌کردن سخن را هم را بلد نیستند، یاد این معر ناب غین داوود می‌افتم.

* مرحوم منوچهر صفا (غ. داوود) را این روزها کم‌تر می‌شناسند. به گمان من وی از قابل‌ترین طنز نویس‌های معاصر زبان فارسی است، اما از آن‌جایی که آدم فروتن، بی‌سر و صدا و گوشه‌گیری بوده، قدر آثارش کم‌تر دانسته شده است. اندر آداب و احوال تنها کتابی است که از ایشان منتشر شده است.

بالاخره، کسی

نوشته شده توسط , بهمن ۲۱, ۱۳۸۸ ۲۰:۰۲

یک سال و چند ماه پیش در مورد فیلم پرواز برفراز آشیانهء فاخته نوشتم:

بلی؛ اگر الهام‌دهنده باشید بالاخره کسی پیدا می‌شود که آبخوری چند صد کیلویی را بلند کند و به پنجره بکوبد و از حصار بگریزد.

هنوز هم همان را می‌گویم، و می‌خواهم اضافه کنم چه زندگی‌ای افتخارآفرین‌تر از الهام‌بخشی و تاثیرگذاری مثبت؟ تردید ندارم که زندگی‌کردن چنین زندگی‌ای خیلی دشوار باشد، اما شرف و افتخار آسان به دست نمی‌آید. باید نیکی‌کرد و در دجله انداخت و حتی انتظار جبران ایزد را در بیابان نداشت.

در ضمن از مجازی‌بودن نیست کسی که این فیلم را ندیده باشد! از من گفتن.

بعضی آدم‌ها

نوشته شده توسط , بهمن ۲۰, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

Some people never worked a day in their life
Don’t know what work even means

Workingman’s Blues #2 by Bob Dylan

نامه‌هایی به دختر نداشته‌ام – ۲

نوشته شده توسط , بهمن ۱۹, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

چیزهایی هست که نمی‌دانم آدم باید به رو بیاورد یا خیر. دیشب از اتاقت صدایی شنیدم، آمدم سر بزنم که دیدم زیر لحاف خودت را جمع کرده‌ای. خواستم به خودم لطفی کرده باشم و رویت را مرتب کنم، دیدم که گوشی تلفنت را دو دستی گرفته‌ای و خوابت برده، در آن نور کم انگار دیدم که اشک روی صورتت خشک شده است. لحظاتی از لحاف و مرتب کردن‌اش یادم رفت. اول از همه به خودم فحش دادم که چرا تو باید تلفن‌هایت را از زیر لحاف بزنی. بعد فکر کردم که اگر آزادمنش‌ترین پدر دنیا هم بودم، شاید گاهی نیاز می‌شد که تو گاهی دور از چشم دیگران نجوا کنی. برای فهمیدن ماجرا نیازی نبود که حدس‌های زیادی بزنم. خلاصه‌اش کردم: یک ماجرای عاطفی. نفهمیدم که منتظر تماس بودی یا بعد از تماسی بوده است – در هر صورت تحمل صحنه برایم آسان نبود. کمی کنارت نشستم، دوست داشتم بیدار شوی و دوست نداشتم. چون احتمال می‌دادم که چندان خوشت نیاید که در آن حال مرا ببینی.

ماجرای عاطفی چیز پیچیده‌ای است، من نمی‌توانم خودم را راحت کنم و آن را به جوانی، خامی یا … نسبت بدهم. اگر این طور باشد تو هم می‌توانی در صورت مطلع‌شدن از یک ماجرای عاطفی من به شکلی مقابله به مثل کنی. این که هر چیزی مطابق میل و میزان من نیست را به سن و سالت نسبت دهم، انصاف نیست. عاطفه در هر سنی قابل تامل و احترام است. بعد هم اصلا من می‌توانم چه بگویم؟ بگویم دخترم مواظب باش که چه کسی را برای عاطفه‌ورزی انتخاب می‌کنی؟ مگر قضیه به انتخاب مربوط می‌شود؟ مگر خود من از روی بولتن معتبر «آدم‌های شایسته برای دوست‌داشتن» انتخاب می‌کردم؟ راست‌اش فقط می‌توانم امیدوار باشم که بخت تو در زندگی عاطفی از پدرت بلندتر باشد. حال این بماند که بخت بلند در این مورد چه معنا دارد؟ به نظرم مزخرف گفتم.

به خودم اجازه می‌دهم که چند نکته را در این مورد  با تو شریک شوم:

۱. مساله دوست‌داشتن، خود دوست‌داشتن است. چیزی که سبب بروز این حالت می‌شود صرفا یک محرک بیرونی است. البته نمی‌خواهم از ارزش کسی کم کنم، اما اصل ماجرا از نگاه من این طور است.
۲. التهاب اولیه پس از مدتی فروکش می‌کند، همین بهتر. اگر چنین التهابی بماند آدم از خواب و خوراک و دیگر لوازم زندگی روزمره می‌افتد و این حالت چندان مطلوب نیست، به درد این می‌خورد که دیگران از روی زندگی آدم قصه پرغصه بنویسند.
۳.  آدمی را به صدر ننشان چون دوست‌اش داری. یادت باشد که او هم یک آدم عادی است، مثل باقی آدم‌ها قوت و ضعف دارد. کسی از تو نمی‌خواهد که عاشق اولیا و پیامبران شوی!
۴. عاطفه‌ورزی اختیاری نیست، اما باید مسوولانه باشد. مثل هر کار دیگری در زندگی.
۵. مواظب قلبت باش، قلب همه گاهی می‌شکند. اما شکستن داریم تا شکستن.

اگر زیاده روی کردم عذر بپذیر.

از این سری

در انتظار

نوشته شده توسط , بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

من آرزوی دیدن روزی را دارم که به روی من لبخند بزنی و بگویی: «آره متاسفانه، این طوریه. حالا چه طوری میشه درستش کنیم؟».

تجارت با پول

نوشته شده توسط , بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۸

ذخایر ارزی ایران چند سال پیش تبدیل به واحد ارزی یورو شد، رییس دولت در یکی از اظهار نظرهای متهورانه معمول‌اش دلار را «کاغذ پاره» خواند و با بالارفتن قیمت یورو (که گمان کنم هزار و ششصد تومان را نیز پشت سر گذاشت) دولتیان به درایت یکدیگر تبریک گفتند. اما در انتهای سال شمسی گذشته ارزش یورو نزول کرد و به هزار و دویست و پنجاه تومان رسید. کسانی گفتند که چند میلیارد دلار به خزانه کشور لطمه خورده است.

اما بعد از عید باز هم یورو صعود کرد تا دو ماه پیش دوباره مرز هزار و پانصد را رد و تقریبا بلافاصله رو به نزول کرد. بانک مرکزی ابتدا سعی داشت با بالابردن قیمت دلار قیمت یورو را حفظ کند، اما سقوط یورو  چنان جدی بود که این تهمید چارهء اساسی نشد. الان یورو حدود هزار و سیصد و هشتاد تومان معامله می‌شود. اگر خط مقاومت هزار و سیصد و پنجاه تومان بشکند، بعید نیست که سقوط یورو را به زیر هزار و سیصد تومان شاهد باشیم.

تمام این‌ها را گفتم تا قسمتی از تجارت خطرناک دولت را با ارز را گزارش کرده باشم و حدس بزنم که ممکن است در آیندهء‌ نزدیک دولت به راحتی نتواند قیمت ارز را همچنان در ید خود نگه‌ دارد و در آن صورت در کوتاه مدت شاهد یک تورم پنجاه تا صد درصدی خواهیم بود.

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License