طی مناظرههای پرماجرای دهمین انتخابات ریاست جمهوری، رییس دولت فعلی در یکی از جلسات کاغذی که عکس همسر کاندیدای رقیب روی آن نقش بسته بود را از میان انبوه سازوبرگاش درآورد و با حالت تهدید آمیزی در هوا تکانتکان داد و در ضمن این کار برای افشاگری رخصت خواست. افشاگری ظاهرا مربوط به مدرک دانشگاهی همسر کاندیدای رقیب بود. آگاهان میدانند که قبل و بعد از این اتفاق، چندین عضو دولت به سرقت علمی و کسب مدارک دانشگاهی قلابی متهم شدهاند. تاجایی که از بالا دستور آمد «دیگر بس کنید».
در مناظرهای دیگر با کاندیدایی دیگر، کاندیدایی که از عکس همسر رقیب پرچم برافراشته ساخته بود معترض شد که چرا این دیگری عکس (یا شرحی) در مورد همسر وی در روزنامهاش چاپ کرده است. بعد مشخص شد که اصل قضیه محل سوال است و هرگز چنین اتفاقی نیافته است. او به خود اجازه میداد که چنان رفتاری با عکس همسر دیگری کند ولی با حقبهجانبی معترض درج عکس همسر خود شود. این داستان حاوی عصارهء یکی باورهای شایع ماست: «کار درست آنی است که من میکنم. اگر شما با من یا کارم موافق نباشید حق دارم که هر کاری – هر کاری به معنی دقیق – که خواستم برسرتان بیاورم». از آنجایی که چندان قوم قویبنیهای نیستیم، بیشتر اوقات ترجیح میدهیم که هجوم را با بنیهء زبانی آغاز کنیم. از هر طرف که چرخید، چه باک؟!
بعضی مخالفان رییس دولت دهم واقعهء مذکور را – در کنار وقایع دیگر – دستآویزی کردند برای هتاکی و فحاشی به وی، رییس دولت هم در مناسبتهایی آنها را خس و خاشاک و بزغاله خواند. تنی چند از مداحان به صرف مخالفت با نظرات یکی از نورچشمیهای ریاستجمهوری، وی را عورت و آلت لقب میدهد. پس از کشتهشدن ندا آقاسلطان کسانی پیدا شدند که حیثیت و شرافت زنانه او را زیرسوال بردند چون اصل ماجرا را مشکوک میدانستند. کاش این ماجرا فقط در خلوت خانه بود، اما بدبختانه این گونه نیست. این اواخر معاون اول ریاست جمهوری چیزهایی در مورد مردم انگلستان و استرالیا گفت که صدای مقامات آنکشورها درآورد. (البته آنها هوشیارتر از آنی هستند که مقابله به مثل کنند، تدبیر دارند و رسانه. از طریق این ابزارها خوب بلدند که چهطور پاسخ دهند. درست یا غلط، اما آب زیرکاه و بارعایت نسبی آداب.)
و داستان ادامه دارد… اما نه فقط در فضای سیاست ایران.
***
هجو در ادبیات فارسی سابقه دیرینه دارد. قطعات خیلی تندی در ادبیات ما وجود دارد که منسوب به شعرای بزرگ ماست. میگویند که فردوسی چون پاداشی درخور نگرفته بود خطاب به محمود سرود: «اگر مادر شاه بانو بدی/ مرا سیم و زر تا به زانو بدی» – کسانی این شعر را متعلق به فردوسی نمیدانند. ولی افراد در اصالت عارفنامهء ایرج میرزا ظاهرا حرفی ندارند. ما به سختی از حریم ناموس و آبروی خود دفاع میکنیم، تا جایی که در اعلامیه ترحیم مادر هفتاد سالهمان نام آن مرحومه را نمیآوریم. نسوان اهل بیت خود را با انواع نامها و لقبها میخوانیم، به غیر از نام خودشان؛ بچهها، منزل، خانم، حاج خانم، متعلقات، و چیزهای دیگر. این حرکات لابد نشان از ناموسپرستی و غیرتورزی ما دارد. اما ما غیوران ناموسپرست زمانی که قرار است گفتهء همسر رییس جمهوری فعلی کشور فرانسه را نقد کنیم، او را فاحشه میخوانیم.
اینها نشانههایی از آدابدانی قومی است که تربیت ندارد (برای شرح بیشتر: ۱ و ۲). نگارنده در مشاهدات زندگی شخصی خود بارها کسانی را در حال هتاکی و فحاشی به دیگری مشاهده کرده که تا چندی پیش از آن او را به جایگاه خدا رسانده بودند. هنگامی که پرخاشگریم، نه به کوچک نگاه میکنیم و نه به بزرگ، نه بالا را میشناسیم و نه پایین. در چنین لحظاتی تنها چیزی که برایمان مهم است موضع درست یا نادرستی است که نسبت به خصم داریم: «تو با کار درست من و یا من مخالفی؟ پس بگیر که آمد!». عطش خفیفکردن وی ما کور میکند، و پرواضح است که آن کسی که درنهایت خفیف میشود، کیست.
در حاشیه: داستان غمانگیز خصمیابی و خصمدانی ما نقل کتاب عبرتآموزی است. مثلا هاشمی رفسنجانی که در دورهای امیرکبیر زمان بود، بعدترها تبدیل شد به یکی از عالیجنابهایی که در قتل مخالفین نقش اساسی داشته است، و نصف داراییهای کشور به او و خاندانش منتسب گشت. چند سالی که گذشت یار کم آوردیم و او اینبار تبدیل شد به یکی از مهرههای جنبش مخالف حکومت فعلی و فرزندانش نیز مبارزانی برحق معرفی شدند. گروهی از ما خجالتی نمیکشد که در نهایت فرصتطلبی و چندرویی مقام کسی را پیدرپی تغییر دهد. ما حتی در روابط بینالمللی خود چنین هستیم، لازم است از عربستان یا عراق یادآوری کنم؟
بسیار خوب؛ بعد از من انشاءالله کسانی خواهند آمد که عمل خواهند کرد و شما نتیجهء عملشان را خواهید دید.
سید محمد خاتمی
همکار آن زمان من حتما به یاد دارد، زمانی که ماجرای این سخنرانی و به خصوص این گفته را برای من نقل کرد، چه حالی شدم. گمان کنم که گفتم: «خدا عاقبت ما را بهخیر کند». همهء ما دیدیم و میبینیم که نتایج عمل عملکنندگان چه بوده و تازه «این هنوز از نتایج سحر است».
این بخشی از همان سخنرانی است که مخالفان راستگو و درستکردار خاتمی بارها از بخش دیگری از آن بهره بردند که «خاتمی گفته میدهم بیرونتان کنند». اما خوب است که از اهالی حقیقتجوی اهل تاریخ استعلام شود که در تاریخ معاصر کشور چند شخص هممایه و همپایهء رییس جمهوری تا همین اندازه مخالفان پرهیاهوی خود را تحمل کردهاند. آمار که درآمد، شایسته است ببینیم که مخالفان خاتمی بیشتر شبیه معترضین هستند یا شبیه اعتراض شده.
اگر مدام چیزهایی نامطلوب برسرمان میآید، به جای جستجو دنبال مقصر باید به خود نگاه دقیقتری کنیم و بیشتر مسوولیت بپذیریم. این روش حداقل دو فایدهء احتمالی دارد: یکی اینکه با پذیرفتن مسوولیت به اندیشهء چاره و درمان برمیآییم و دیگر اینکه از نقش قربانی کنشپذیر خلاصی مییابیم. زمانی که دستهای مریی و نامریی را عامل ناکامیابی و روزگار نامطلوبمان بدانیم، در نقش عروسک خیمهشببازیای رفتهایم که منتظر پذیرفتن کنشهای گوناگون است، بدون اینکه از خود ارادهای برای تغییر اوضاع داشته باشد.
در سالها و ماههای اخیر که روزگار سختتر و اخبار تلخ بیشتر شده، من بیش از همیشه به این میاندیشم که ناگواریها تا چه حد محصول ضعفهای قومی و تاریخی ما هستند. مشکل اینجاست که بر سر مصادیق ضعف اتفاق نظر وجود ندارد. در این یادداشتها میخواهم به نمونههایی از این ضعفها اشاره کنم. طبیعی است که ممکن است اشتباه کنم، اما حداقلاش این است که سعیای شده و اگر موضوع باارزشی باشد احتمالا دیگرانی هم هستند، یا خواهند بود، که فکر روی فکر میگذارند و به نتایج بهتری میرسند.
***
آبرو: چارچوب احترامی که افراد در ظاهر از آن برخوردارند. زمانی که گفته میشود آبروی کسی رفت، یعنی احترامی که ظاهرا در چشم افراد داشت، تاحدی مخدوش شد. اما برای به ظاهر محترم ماندن چه باید کرد؟ باید قسمت قابل توجهی از ارزشها و معیارهای عرفی را در برگرفت و رعایت کرد. البته تمام عرفیات ناپسند نیستند اما بیتردید بخشی از آنها مزخرف و بد هستند. مراسم ازدواج مرسوم شهری را در نظر بگیرید که پر است از اضافات کمرشکن بیمعنی. اما خانوادهها معمولا زیربار اجرای این اضافات میروند، چرا؟ برای حفظ آبرو خود و فرزندشان؛ یا تقویت آن. مراسم عروسی یک مثال دمدستی است، در سبکزندگی ما خیلی از کارها انجام میشوند که احترام ظاهری را حفظ و آن را بالا ببرند، و همیشه معلوم نیست که این کارها مفید و بخردانه باشند. جوانها دوست دارند به دانشگاه راه بیابند، هم چون امکان کاریابی خود را بالا ببرند و هم برای این که با افزودن پیشوندی به نام خود آبروی بیشتری داشته باشند.
آبروداری چیز تازهای در فرهنگ ما نیست. وقتی حافظ از تضاد بین رفتار در خلوت و محراب و منبر میکند، ریاکاری را میکوبد؛ ریاکاریای که برای کسب آبرو است. حالا این آبرو در چه راههایی خرج میشود، بحث دیگری است. بین ریاکاری و آبروداری افراطی پیوندی نه چندان روشن، اما بسیار محکم وجود دارد. خیلی از غریبههایی که به ایران سفر میکنند، از تفاوت عجیب زندگی خصوصی و عمومی ایرانیها دچار حیرت میشوند. این تفاوت از کجا ناشی میشود؟ کسی ممکن است محدودیتها را عامل این کنتراست بداند؛ ولی من تاکید خواهم کرد که محدودیتها هم منتج از ایمان به درستی یکباور و رفتار پذیرفته شده همگانی است. زمانی که فقط یک صحیح داشته باشیم، باقی ناصحیح میشوند و همیشه کسانی هستند که کمر به محدودیت و شاید نابودی چیزی که به نظرشان ناصحیح میآید، ببندند.
با مصطفی صحبت بود از یکی از خوانندگان درجه اول. گفتم که هنوز ترغیب نشدم که کارهایش را با توجهی شایستهء مقام او مرور کنم، چون از جمله کسانی است که باید صبر کرد که سروصدای اطرافاش بخوابد تا بتوان بدون افتادن در جریانهای نازل «من آدم مهمی هستم ها، ببین به این هم گوش میکنم» از موسیقی و هنر او لذت برد.
آدم با چشمهای کوچکاش، چیزهای بزرگی میبیند. مثل کسانی که از چهرهشان مشخص است که نسبت به طعم تلخ و سنگین قهوه اسپرسو چه حسی دارند، اما برای این که واجب میدانند، لیوان لیوان از آن را سر میکشند – غافل از این که در نوشیدن اسپرسو اندازه نگهداشتن از آداب اصلی ماجراست. دیگرانی که از دهانشان کمل، لد زپلین، جیمی هندریکس و اسامی مربوط و نامربوط دیگر نمیافتد ولی برای رضای خدا حتی نمیتوانند دو دقیقه حرف حسابی در مورد کارهای این بزرگان بزنند. اگر چیزی بگویند از دز مصرف مواد مخدرشان یا وقایع جانبی زندگی و زمانهشان است. من ترجیح میدهم که کسی تیروم تیروم جمال وفایی گوش کند، ارتباط برقرار کند و لذت ببرد و شورش را منتقل کند تا مجموعهء وینیلهای فلان اجرای موتزارت را ردیف کند به منظور پوشاندن گوشهای از کمبودهایی که در خود احساس میکند.
این طور است که من هنوز حتی یکی از آثار تارکوفسکی و پاراجانف را تماشا نکردهام. قسمت بزرگ و مهمی از موسیقی راک دههء شصت و هفتاد را نشنیدهام. به نمایشگاهها و گالریها نمیروم. به مد لباس اعتنایی ندارم و فعلا احساس میکنم که چایی سرد با طعمهای مختلف طبیعی را بیشتر از قهوههایی که اسم یک خطی ایتالیایی دارند، میپسندم.
بسیار خوب، این پدیده اینقدر مهم هست که بخواهم دربارهء آن بیشتر فکر کنم. ابتدا با نقل یادداشت کوتاهی از این وبلاگ شروع میکنم:
تربیت و ادب را نمیدانم چرا مترادف هم به کار میبرند؟ با تربیت رفتار و آداب میداند، به حد خود آگاه است و اندازه نگه میدارد. اما مودب صرفا از کلمات دلپذیر و خوبی استفاده میکند.
این تمایز اگر هم ساختگی است، باشد؛ چون چنین تفکیکی برای من یکی که خیلی به درد بخور است.
من آداب را در حیطه تربیت میدانم و نه ادب. ما از لحاظ ادب مشکلی نداریم، حتی میتوان گفت که مردم مودبی هستیم. مشکل ما در بخش تربیت است.
***
متولدین دههء شصت خورشیدی الان بین ۱۹ تا ۲۹ سال سن دارند. دههای که آن را مترادف با اوج جوانی میدانند. برای درک درست رفتارهای جوانان، خوب است به یادآوریم که این عزیزان در چه فضایی تربیت شدند، و چه چیزهایی اکتساب کرده و آموختهاند.
گمانم تاریخ دههء شصت هنوز نوشته نشده است، الان وقایع و ساحتهای گوناگون دههء شصت شده مصالح چماق برای حمله به حریف (یا رقیب). در این وضعیت باید به حافظه مراجعه و یادها را زیر و رو کرد. یکی از چیزهایی که نگارنده از آن دهه به خاطر دارد قاطعیت در بیان نظرات – گاه عجیب – و حمله به تمام کسانی بود که احساس میشد نیاز به حمله دارند. ما برای بزرگترین و قدرتمندترین کشورهای جهان خط و نشان میکشیدیم. نمیدانم در این خط و نشان کشیدنها چهقدر اندازهء خودمان را در نظر داشتیم؟ چهقدر مصالح کشورمان را ارزیابی کرده بودیم؟ معیارهای ارزیابیمان چه بود؟ این که آدمیزاد بگوید «چون من به راستینترین و حقیقیترین باورهای عالم تکیه و باور دارم، نیروهای غیب عالم نیز پشت من هستند و این را به همه ثابت میکنم» حرف چندان سنجیدهای نیست. در واقع تمام کسانی که روی باوری تعصب دارند چنین میاندیشند و باید دانست که متاسفانه بعضی از گویندگان این سخن موجب ایجاد فجایع شدهاند. چرا ما چنین میکردیم (و شاید بعضیهامان هنوز میکنیم)؟ زیرا به قدر و اندازهء خود آنچنان که باید وقوف نداشتیم.
گفتهام که مهمترین ضربالمثل برایم «اندازه نگهدار که اندازه نکوست» است. بحث اندازه – با مفهوم Size اشتباه نشود – برای من خیلی مهم است، زیرا تصور میکنم که نهایت خرد و شناخت با درک عمیق توازن و تناسب همراه است. تناسب چیزی به غیر از درک ژرف اندازهها نیست.
چند روز پیش که یادداشت در جستوجوی آداب را منتشر کرده بودم، خوانندهای برایام نامههایی نوشت به شرح زیر:
اولی:
سلام آقای صباغ
این مطلب را برای شما نوشته ام چون به نظرم خیلی بی ظرفیت هستید
آن آدمی که آنقدر به او چوب می زنید دست کم کمی بشناسید
(پیوند مطلب را برای ناشناس ماندن نویسنده حذف کردهام)
دومی:
درضمن حیف کسی که بخواهد به شما محبتی بکند یا برای تسلایتان چیزی بگویید
به نظر می رسد با گیاه خوار بودن مغزتان هم کمی افول کرده بی زحمت نه هوای حیوانات را داشته باشد و نه آدم هارا زنده زنده تیر بزنید
در ضمن وبلاگتان آن قدر هم که فکر میکنید چیز خاصی نیست که بخواهید به خاطر یک کامنت به بقیه درس های مزخرف بدهید!!
در پاسخ ایشان نوشتم که نمیدانم قضیه چیست و احتمالا سوء تفاهمی در کار است.
اما تامل که کردم، از اینکه ایشان – که هیچ شناخت نزدیکی ازشان ندارم، به غیر از اینکه بدانم از خواننندگان محترم اینجا بودهاند – با برخورد و رفتارشان در واقع نظر مرا در مطلب مذکور تایید و تثبیت کردهاند. آیا با خود اندیشهاند که چرا باید من بنشینم و خاص ایشان مطلبی تنظیم کنم؟ این همان بحث مهم «شناخت اندازه و منزلت خود» است.
زمانی که تصور کنی که دیگری در مورد تو مطلب مینگارد، به خودت اجازه میدهی او را بیظرفیت، بیلیاقت، دچار افول مغزی، ارائه دهندهء درسهای مزخرف و هکذا… بدانی. از ایشان سپاسگزاری میکنم چون عملا به نمونههایی که در این اواخر دیده بودم، یکی دیگر نیز اضافه و مرا در اندیشیدن به این موضوع جدیتر کردند.
از زمانی که با دکتر قنوات آشنا شدم نزدیک به دو دهه میگذرد. در آن زمان ایشان مدرک کارشناسی ارشد داشت و در دانشگاه تدریس میکرد، و مشهور بود به سختگیری در کلاسهایاش. غلط نکنم آشناییاش با سردبیر توس هم به سختگیری – یا مجموعه صفاتی که چنین تعبیر میشدند – باز میگشت. یک بار بین آقای قنوات و یکی از همکاران فقید بر سر مرحوم جلال آلاحمد بحث شدید قلمی در گرفت. هر دو به تندی تاختند، البته هیچکدام هم اهل زیرپا گذاشتن آداب مرسوم نبودند. وقتی که با دکتر قنوات در این مورد صحبت کردم، ایشان به نکتهای اشاره کرد که تا ابد در ذهن من نشست؛ او باور داشت «آدم باید اندازهء خودش را بشناسه» و پیرامون این موضوع دقایقی صحبت کرد.
آخرین که ایشان را ملاقات کردم، گمانم یک سال پیش بود. صحبت از هر جایی شد، با بزرگواری برایم وقت گذاشت و پذیرایی کرد. بین صحبتها ماجرایی تعریف کرد که به نظرم مستقیم به بحث چهارده پانزده سال پیش ربط داشت: «یکی از دانشجویان هنگام حضور و غیاب در سر کلاس با لحن خاصی حضور خودش را اعلام میکرد، اما من ترجیح دادم اعتنایی به این رفتار نکنم. مدتی گذشت و خبردار شدم که در جایی صحبتهایی کرده که نباید میکرده و بنابر این مورد بازخواست قرارگرفته است. من خودم را گناهکار احساس کردم چون اگر با آن رفتار او برخورد میکردم، شاید متوجه اندازه و حد و حدود خودش میشد و چنین حرکتی از او سر نمیزد». (صحبتها عین سخنان نیست و از حافظه نقل شده است).
در چند ماه اخیر، از بعضی کسانی که جزء نسل جوان کشور قلمداد میشوند، رفتارهایی دیدهام که سخت اندیشناکام کرده است. به منشاء و ریشههای رفتارهای مذکور که میاندیشم، بحث معرفت به اندازه خود و تشخیص اندازه دیگران را کلید مهمی برای گشودن پیچیدگیهای قضیه میدانم…