از امروز تا حدود دو هفته دیگر به مسافرت میروم. دوست دارم مثل همیشه روزانه دقایقی را با شما سر کنم، اما نمیدانم مقدور میشود یا خیر. نه تنها در آستانه سال جدید، بلکه همیشه برای تکتک شما آرزوهای خوب دارم.
برای عاقبت بهخیری و سعادتمان دعا کنید.
سال ۸۸ آخرین روزهایاش را میگذراند. آخرین روزهای سال ۸۸ میگذرد.
چه فرقی دارد؟ نمیدانم. آیا من ۸۹ را خواهم دید؟ نمیدانم. پیش از این نوشته بودم که امسال چهارمین سال گاوی است که میگذارنم، در بعضی از متون طالعبینی نوشته شده که این سال برای متولداناش پر ثمر است. برای من بود؟ باز هم نمیدانم.
پر کارترین دورهء کاری من البته امسال بود. درگیر تلاطمهای عاطفی خاصی شدم. سعی کردم چند مشکل کهنه را حل و فصل کنم. تقریبا یک دوره جدید فکری-مهارتی را آغاز کردم. و الان احساس میکنم که ماجرا تازه آغاز شده و در سال پیشرو – اگر زنده باشم – خیلی خیلی کارها هست که باید انجام شود. کارهایی در قواره تغییر، تحول و تکمیل.
فصل جدیدی از بازی شروع شده است.
در دفتر یکی از مشتریهایم، خانمی میانسال کار دشوار و حساس خدمات را به عهده دارد. ایشان میداند که من چندان اهل چایی نوشیدن نیستم، و هر بار که متوجه میشود که من به دفتر شرکت آمدهام با لیوانی آب سراغم میآید و سلام میکند.
دیروز به ایشان گفتم: «برای شکستن سیاهی به نور زیادی نیاز نیست، شما با لیوان آب مرا کمک میکنید که تلخیها را راحتتر تحمل کنم. چون من متوجه میشوم در این دنیا کسی هست که به اندازه تعارف لیوانی آب به من محبت و توجه داشته باشد. واقعا سپاسگزارم». گفت که با این حرف خجالتش میدهم، ولی حقیقتا نظرم همین بود و هست.
خوبیهایی که در ظاهر به نظر کوچک میرسد، ممکن است که تاثیرات عمیقی روی اشخاص و حالشان داشته باشد.
دوستی تماس گرفت؛ حرفهایی زد که احساس کردم حالاش چندان روبهراه نیست. در آن زمان دیدم کاری از دستام برنمیآمد و از آن لحظههایی بود که آدمی باید منتظر بماند تا بگذرد. دلم را به این خوش کردم که این دوست باراندیدهتر از آن است که چنین لحظاتی از پا درش آورند. صبح که برخواستم، یکی از اولین کارهایم تماس با او و جویاشدن احوالاش بود. گفت که تمام شده – البته شاید منظورش این بود که موقتا تمام شده است.
احساس کردیم که باید با هم بخندیم، به ریش خودمان، به ریش دنیا. یادآوری کردم از خاطرهای که زمانی برایم تعریف کرده بود:
در اولین سالهای بعد از نوجوانی، روزی رسید که احساس کردم خیلی عاشقام و «آن آدم را پیدا کردهام». اما این رابطه بالاخره پژمرد، هر کاری کردم که چنین نشود اما شد. در یکی از آخرین تلاشهایم، با او تماس گرفتم که برای آخرین بار باهم صحبت کنیم، با اکراه و حالت «من الان از دنیا بیزارم» بالاخره پذیرفت و وقتی برای ملاقات به من داد! زمانی که به محل قرار – که دفتر کار بود – رسیدم، دیدم در ناگهان باز شد و آقا در حال فرار از دست دو خانم که با ناز و ادا و اطوارهای آنچنانی و سرنگهای پرشده از آب در دست دنبال سرش میدویدند. در حال آببازی و سر و صدا.
از یادآوری این خاطره خندید. گفتم که خبر نداری از امثال این موقعیتها برای من. خواست که یکیاش را بگویم. تعریف کردم: «یک بار کسی پشت تلفن حرفهایی به من زد که شنیدن با وقار هر جملهاش سخت توان میخواست. حرفهایش که تمام شد، گفت: حالا برم کمک مامانم، بعد با هم حرف میزنیم». حتی گوشی تلفن در دست من خشکاش زد.
باز هم خندیدیم، شاید چون رویمان نمیشود جلوی هم گریه کنیم.
روی کاناپه نشستهام، حتی کاپشنام را نکندهام کیفهایم در کنار افتاده و دخترک سر بر شانهام خواباش برده است. او هم حتی کفشهایاش را درنیاورده و پاهای کوچکاش در ورزشیهای صورتی به لبه کاناپه گیر گرده است. موبایلم – که معمولا در جیب راست شلوارم میگذارماش – زنگ میزند. دوست ندارم بردارم، بعد از ترس بیدار شدناش به آرامی گوشی را از جیبم در میآورم و جواب چاپخانه را میدهم. موبایل را رها میکنم کنارم و دوباره توجه میکنم به اندک عرقی که احتمالا گرمای تماس موجباش شده و حرارت ملایمی که از موهایاش بلند میشود.
بدن کوچکاش انگار تمام استرسهایم را دفع میکند، به شکل غیرقابل وصفی سرخوشام. متنی که قرار است ویرایش کنم را روی زانوهایم میگذارم و از بالای شانهاش به کاغذ نگاه میکنم. موهایاش بوی شوینده میدهد، خیلی نرم. بشقاب غذا کنارم است و با دست چپ قاشق را بر میدارم، که چند قاشقی بخورم. او تکان نمیخورد، یک لحظه صدا میآید و سرش را بلند میکند و میگوید: «خوابم پرید». دوباره سرش را میگذارد و میخوابد.
هنگام برگشت به خانه میبینم که یکی از طرحهایم را دارند برای مشتری اجرا میکنند، با خودم میگویم: «بد نشده، به نظرم برایاش کار کند» و با یک عالم بار و بنه ترجیح میدهم زیر باران پیاده راه روم و فارغ از دنیا به صدای لئونارد کوهن گوش دهم.
چندی پیش یکی از دوستان نامه ای نوشت و احوالی پرسید. از تنهایی و حالم پرسیده بود. در پاسخی که به او دادم به نکته ای اشاره کردم که ذکرش در این جا خالی از لطف نیست (نقل به مضمون): «تنهایی و عشق مانند هم هستند، هر دو در نهاد آدمی سرشته هستند اما معمولا باید یک انگیزه خارجی اینها را از عمق به سطح بیاورد».
قبول ندارید؟
اگر روزی دوازده تا پانزده ساعت کارکردن را موجب شلوغبودن سر ارزیابی کنید، میتوان گفت سر من مدتی است کمی شلوغ است. البته کلا خوشحال و شکرگزار هستم که کاری هست و تواناییای انجام دادناش. این را فقط گفتم که عذرخواهیام برای نامنظم یادداشتگذاشتن در اینجا موجه به نظر برسد.
مثل همیشه ممنون که میخوانید.