<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بودن و مجازی‌بودن &#187; احوال</title>
	<atom:link href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/tag/%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.hadisabbagh.com</link>
	<description>فضل جای دیگر نشیند</description>
	<lastBuildDate>Tue, 31 Aug 2010 00:38:06 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>فام خراسانی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3632</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3632#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 22:24:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مشاهدات]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3632</guid>
		<description><![CDATA[می‌پرسد: کجایی هستید؟ - مشهدی؛ چطور؟ - دیدم لهجه دارید (یکی دو دقیقه با من صحبت کرده است). - بله لهجه دارم. ما چهار نسل سابقه شهرنشینی در خود مشهد داریم و من لهجه‌ام را حفظ می‌کنم. اگر از ده آمده بودم، ظرف شش ماه تغییر لهجه می‌دادم. مثل بعضی از ساکنین غرب یا احیانا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می‌پرسد: کجایی هستید؟<br />
- مشهدی؛ چطور؟<br />
- دیدم لهجه دارید (یکی دو دقیقه با من صحبت کرده است).<br />
- بله لهجه دارم. ما چهار نسل سابقه شهرنشینی در خود مشهد داریم و من لهجه‌ام را حفظ می‌کنم. اگر از ده آمده بودم، ظرف شش ماه تغییر لهجه می‌دادم. مثل بعضی از ساکنین غرب یا احیانا شمال تهران که به علل نامعلومی لهجهء شبه انگلیسی دارند. خصوصا دختر خانم‌ها. هیچ فکر کرده‌اید که این‌ها به چه مناسبتی چنین گویشی دارند؟</p>
<p style="text-align: justify;">چهره‌اش نشان می‌دهد که تمهیدش نگرفته است. تنها کاری که می‌کند، تقلید صحبت‌کردن بعضی از دختر خانم‌های مذکور است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3632/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معنا برای زندگی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3626</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3626#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 19:54:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>
		<category><![CDATA[در جستجو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/archives/3626</guid>
		<description><![CDATA[مهم نیست که تقصیر کیست. در زندگی گاهی به پشت سر نگاه می‌کنی و می‌بینی که با این که می‌خواستی همه چیز خوب بشود، اما نشد: دوست‌ها به نادوستی گرویدند، موقعیت‌ها از کف رفت، بخش بزرگی از زندگی گذشت، پیوست‌ها به گسست بدل شد و خاطره‌ها مدام آزار می‌دهند. احساس می‌کنی که اکثرا زنده هستیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهم نیست که تقصیر کیست.</p>
<p style="text-align: justify;">در زندگی گاهی به پشت سر نگاه می‌کنی و می‌بینی که با این که می‌خواستی همه چیز خوب بشود، اما نشد: دوست‌ها به نادوستی گرویدند، موقعیت‌ها از کف رفت، بخش بزرگی از زندگی گذشت، پیوست‌ها به گسست بدل شد و خاطره‌ها مدام آزار می‌دهند. احساس می‌کنی که اکثرا زنده هستیم ولی زندگی نمی‌کنیم. معمولا مراد افراد از به کار بردن عبارت «زندگی کردن»، عیش و عشرت کردن است. منظور من این نیست، منظورم زندگی‌ای است که ارزش‌ داشته باشد؛ و زندگی‌ای که پیرامون<strong> مفهومی </strong>نباشد، ارزشی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">این روزها مصرانه فکر می‌کنم  که تنها چیزی که نجات‌مان می‌دهد یافتن هدفی است که به زندگی‌مان معنی و مفهومی بدهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3626/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همیشه از جایی که انتظار نداری</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3512</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3512#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Jun 2010 16:46:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3512</guid>
		<description><![CDATA[دختر جوانی است، همکار مستقیم من نیست اما سلام و علیک داریم. بعضی از اطرافیانش با تهور مهر مرموز را بر او می‌زنند اما به نظر من جرم‌اش این است که سکوت بلد است. هیچ وقت نه خیلی دوستی از او دیده‌ام و نه دشمنی. آخر وقت، صحبت گل انداخت و در انتها با همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دختر جوانی است، همکار مستقیم من نیست اما سلام و علیک داریم. بعضی از اطرافیانش با تهور مهر مرموز را بر او می‌زنند اما به نظر من جرم‌اش این است که سکوت بلد است. هیچ وقت نه خیلی دوستی از او دیده‌ام و نه دشمنی. آخر وقت، صحبت گل انداخت و در انتها با همان هوشیاری‌ای که دارد، پرسید: «دیگر بودن و مجازی‌بودن را نمی‌نویسید؟». گفتم که در چند ماه آخر سال گذشته، چیزهایی بر من گذشته که نیاز به زمانی برای بازیابی دارم.</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ وقت تصور نمی‌کردم که او تعقیب‌کنندهء نوشته‌های این‌جا باشد، حتی تا همین اندازه که بداند به روزشدن دیگر ادامه ندارد.</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p style="text-align: justify;">می‌دانید؟ زخم شمشیر ممکن است بکشد، نیش پشه مالاریا هم همین طور. مهلک‌بودن این پدیده‌ها به اندازه فیزیکی و مهابت‌شان ربطی ندارد. گاهی در زندگی چیزهایی پیش می‌آید که در نظر پیش‌پا افتاده است اما بر درون سخت اثر می‌گذارد. البته شرایط و زمان و مکان هم مهم است. جسم ضعیف آماده است که با یک سرماخوردگی ساده زمین‌گیر شود. نکته این است که گاهی کسانی پیدا می‌شوند که بدشان نمی‌آید که به کسی که از نفس افتاده می‌آید، لگدی حواله کنند. این لگد به آن‌ها چه می‌دهد؟ خدا می‌داند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3512/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اطلاع ثانوی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3488</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3488#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 19:28:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3488</guid>
		<description><![CDATA[احساس می‌کنم حرفی برای گفتن ندارم&#8230; این باعث نقصان چیزی نخواهد شد زیرا شکر خداوند، افراد هستند که زیادی حرف می‌زنند و حرف زیادی می‌زنند. با این اوضاع تصور نمی‌کنم که اشکالی داشته باشد که عذرخواهی کنم و بگویم تا اطلاع ثانوی ممکن است این یادداشت‌ها دیگر به روز و مرتب منتشر نشوند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">احساس می‌کنم حرفی برای گفتن ندارم&#8230; این باعث نقصان چیزی نخواهد شد زیرا شکر خداوند، افراد هستند که زیادی حرف می‌زنند و حرف زیادی می‌زنند.</p>
<p style="text-align: justify;">با این اوضاع تصور نمی‌کنم که اشکالی داشته باشد که عذرخواهی کنم و بگویم تا اطلاع ثانوی ممکن است این یادداشت‌ها دیگر به روز و مرتب منتشر نشوند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3488/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پشت نام‌ها</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3486</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3486#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Apr 2010 19:28:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3486</guid>
		<description><![CDATA[هیچ‌گاه به نام این یادداشت‌ها دقت کرده‌اید؟ من خودم به آن می‌گویم مجازی بودن، چون بودن‌اش را دارم شخصا تجربه می‌کنم. این‌که چه‌قدر فاصله هست بین «بودن» و «مجازی‌بودن»، قضاوتی نمی‌توانم بکنم. امیدوارم زیاد نباشد. اگر این اواخر در انتشار مجازی‌بودن اختلال‌هایی می‌بینید، مساله به بخش بودن باز می‌گردد. البته چیزهای مهمی نیست، زندگی یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هیچ‌گاه به نام این یادداشت‌ها دقت کرده‌اید؟ من خودم به آن می‌گویم مجازی بودن، چون بودن‌اش را دارم شخصا تجربه می‌کنم. این‌که چه‌قدر فاصله هست بین «بودن» و «مجازی‌بودن»، قضاوتی نمی‌توانم بکنم. امیدوارم زیاد نباشد. اگر این اواخر در انتشار <strong>مجازی‌بودن</strong> اختلال‌هایی می‌بینید، مساله به بخش <strong>بودن</strong> باز می‌گردد. البته چیزهای مهمی نیست، زندگی یک آدم عادی است.</p>
<p style="text-align: justify;">از دوستانی که جویای احوال می‌شوند و علت تاخیر می‌پرسند، تشکر می‌کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3486/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکنندگی مخفی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3444</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3444#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Apr 2010 19:28:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3444</guid>
		<description><![CDATA[هر کار به ظاهر پر دردسری که می‌خواهم انجام دهم، شمارش معکوس می‌کنم: یک پله تمام شد، دو تا تمام شد&#8230; و صدمی. از این بابت تفاوتی بین تمیزکردن تک‌تک دکمه‌های صفحه‌کلید با تمام‌کردن اجرای یک طرح پرجزییات قائل نیستم. احتمالا در این روش با خودم این طور فکر می‌کنم: «همین طور که اولی را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر کار به ظاهر پر دردسری که می‌خواهم انجام دهم، شمارش معکوس می‌کنم: یک پله تمام شد، دو تا تمام شد&#8230; و صدمی. از این بابت تفاوتی بین تمیزکردن تک‌تک دکمه‌های صفحه‌کلید با تمام‌کردن اجرای یک طرح پرجزییات قائل نیستم. احتمالا در این روش با خودم این طور فکر می‌کنم: «همین طور که اولی را تمام کردی، دومی را هم تمام می‌کنی و تا آخر پیش می‌روی».</p>
<p style="text-align: justify;">اما دردسرها و دردهای درونی چنین نیست، سر و کله‌اش که پیدا می‌شود، با نگرانی درمی‌یابم: «باز آمد». و گاه فقط منتظر می‌مانم که برود، و منتظر می‌مانم، و منتظر می‌مانم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3444/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناسازه‌ء زندگی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3438</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3438#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 19:28:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تامل]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3438</guid>
		<description><![CDATA[زندگی‌کردن آسان نیست، هر طور که زندگی کنیم. اما از آن‌جایی که سختی در مقایسه با آسانی معنی پیدا می‌کند،‌ این رای بی‌معنی می‌شود. اگر همهء اشکال زندگی‌کردن سخت باشد چطور می‌فهمیم شکل آسان‌اش چه‌گونه است؟ اگر شکل آسانی وجود نداشته باشد، شکل سختی هم وجود ندارد. ظاهرا فقط زندگی‌کردن وجود دارد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">زندگی‌کردن آسان نیست، هر طور که زندگی کنیم. اما از آن‌جایی که سختی در مقایسه با آسانی معنی پیدا می‌کند،‌ این رای بی‌معنی می‌شود. اگر همهء اشکال زندگی‌کردن سخت باشد چطور می‌فهمیم شکل آسان‌اش چه‌گونه است؟ اگر شکل آسانی وجود نداشته باشد، شکل سختی هم وجود ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">ظاهرا فقط زندگی‌کردن وجود دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3438/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3357</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3357#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 09:07:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3357</guid>
		<description><![CDATA[از امروز تا حدود دو هفته دیگر به مسافرت می‌روم. دوست دارم مثل همیشه روزانه دقایقی را با شما سر کنم، اما نمی‌دانم مقدور می‌شود یا خیر. نه تنها در آستانه سال جدید، بلکه همیشه برای تک‌تک شما آرزوهای خوب دارم. برای عاقبت‌ به‌خیری و سعادت‌مان دعا کنید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از امروز تا حدود دو هفته دیگر به مسافرت می‌روم. دوست دارم مثل همیشه روزانه دقایقی را با شما سر کنم، اما نمی‌دانم مقدور می‌شود یا خیر. نه تنها در آستانه سال جدید، بلکه همیشه برای تک‌تک شما آرزوهای خوب دارم.</p>
<p>برای عاقبت‌ به‌خیری و سعادت‌مان دعا کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3357/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گاو به دمش رسیده</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3311</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3311#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 20:28:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>
		<category><![CDATA[تحول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3311</guid>
		<description><![CDATA[سال ۸۸ آخرین روزهای‌اش را می‌گذراند. آخرین روزهای سال ۸۸ می‌گذرد. چه فرقی دارد؟ نمی‌دانم. آیا من ۸۹ را خواهم دید؟ نمی‌دانم. پیش از این نوشته بودم که امسال چهارمین سال گاوی است که می‌گذارنم،‌ در بعضی از متون طالع‌بینی  نوشته شده که این سال برای متولدان‌اش پر ثمر است. برای من بود؟ باز هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال ۸۸ آخرین روزهای‌اش را می‌گذراند. آخرین روزهای سال ۸۸ می‌گذرد.</p>
<p style="text-align: justify;">چه فرقی دارد؟ نمی‌دانم. آیا من ۸۹ را خواهم دید؟ نمی‌دانم. پیش از این <a href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/2057" target="_self">نوشته بودم</a> که امسال چهارمین سال گاوی است که می‌گذارنم،‌ در بعضی از متون طالع‌بینی  نوشته شده که این سال برای متولدان‌اش پر ثمر است. برای من بود؟ باز هم نمی‌دانم.</p>
<p style="text-align: justify;">پر کارترین دورهء کاری من البته امسال بود. درگیر تلاطم‌های عاطفی خاصی شدم. سعی کردم چند مشکل کهنه را حل و فصل کنم. تقریبا یک  دوره جدید فکری-مهارتی را آغاز کردم. و الان احساس می‌کنم که ماجرا تازه آغاز شده و در سال پیش‌رو &#8211; اگر زنده باشم &#8211; خیلی خیلی کارها هست که باید انجام شود. کارهایی در قواره تغییر، تحول و تکمیل.</p>
<p style="text-align: justify;">فصل جدیدی از بازی شروع شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3311/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک لیوان آب</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3276</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3276#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Feb 2010 20:28:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[احوال]]></category>
		<category><![CDATA[منش و تربیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3276</guid>
		<description><![CDATA[در دفتر یکی از مشتری‌هایم، خانمی میانسال کار دشوار و حساس خدمات را به عهده دارد. ایشان می‌داند که من چندان اهل چایی نوشیدن نیستم، و هر بار که متوجه می‌شود که من به دفتر شرکت آمده‌ام با لیوانی آب سراغم می‌آید و سلام می‌کند. دیروز به ایشان گفتم: «برای شکستن سیاهی به نور زیادی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در دفتر یکی از مشتری‌هایم، خانمی میانسال کار دشوار و حساس خدمات را به عهده دارد. ایشان می‌داند که من چندان اهل چایی نوشیدن نیستم، و هر بار که متوجه می‌شود که من به دفتر شرکت آمده‌ام با لیوانی آب سراغم می‌آید و سلام می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">دیروز به ایشان گفتم: «برای شکستن سیاهی به نور زیادی نیاز نیست، شما با لیوان آب مرا کمک می‌کنید که تلخی‌ها را راحت‌تر تحمل کنم. چون من متوجه می‌شوم در این دنیا کسی هست که به اندازه تعارف لیوانی آب به من محبت و توجه داشته باشد. واقعا سپاسگزارم». گفت که با این حرف خجالتش می‌دهم، ولی حقیقتا نظرم همین بود و هست.</p>
<p style="text-align: justify;">خوبی‌هایی که در ظاهر به نظر کوچک می‌رسد، ممکن است که تاثیرات عمیقی روی اشخاص و حال‌شان داشته باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3276/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
