بیل گیتس یکی از محترمترین موجودات زنده در نظر من است؛ قبلا در این مورد یادداشتی گذاشتهام. این احترام با گذشت زمان عمیقتر شده است، با وجودی که خیلی کارها و اندیشههایش را تعقیب نمیکنم. هر از گاهی که چیزی میخوانم یا میبینم، احساس میکنم در تشخیصام اشتباه نکردهام: او مردی است خیرخواه، خیر، دانشدوست، عمیق، کوشا، آدابدان، تلاشگر و سالم. منظورم از سلامت، مهمترین نوع آن است که چیزی نیست جز سلامت روانی مثالزدنی. رفتار، سکنات و گفتار او عموما نشان از این سلامت دارند، حتی اگر با آنها موافق نباشیم.
یکی از بارزترین جلوههای این سلامت را در نشست تاریخی او با استیو جابز فقید دیدم. زمانی که خانمی از میان از حاضران سوال کرد که «چه چیزی در طرف مقابل دیدید که دوست داشتید زودتر به آن میرسیدید؟» بیل گیتس با سخاوت و صداقت اعجابآوری پاسخ داد: «راستش من حاضرم برای داشتن قریحه استیو خیلی چیزها بدهم». در زندگینامه رسمی استیو جابز خواندم که از شنیدن این پاسخ حیران شده است. با تماشای این قطعه متوجه میشوید که استیو جابز – که استاد صحنهگردانی و میدانداری بود – به وضوح حیرتزده و به زمین خیره میشود.
قدیمیها میگفتند «خدا میداند که به چه کسی، چه چیزهایی بدهد»، به نظر من این گفته در مورد بیل گیتس صدق دارد.
گمانم در این جا هم گفتهام که یکی از لذتبخشترین تجربههای زندگیام، کشف غیرمترقبه آثار و آفریدههای ممتاز است. روز گذشته که از سفر کاری کوتاه دو سه روزه بازگشته بودم، پس از کمی مرتبکاری و آمادهشدن برای زندگی روزمزه از انبوه فیلمهای ندیده یکی را سرسری در دستگاه گذاشتم. پس از گذشت دقایقی از پخش فیلم مستند گربهماهی دریافتم که با اثری جدی مواجهام. مدتی دیگر که گذشت، تپیدن قلبم در سینهام را حس میکردم. تصور اشتباه نکنید، فیلم حادثهای، هیجانی یا جنسی نیست. در ظاهر همه چیز آرام و عادی است، اما هضم و تحمل لحظاتی از آن برای من مثل کوه سنگین بود:
داستان فیلم در مورد رابطهای است که در فیسبوک شکل میگیرد، رابطهای که در ابتدا هیجانانگیز و پرشور است اما بعد از مدتی معلوم میشود که انگار چیزهایی درست به نظر نمیآید. فیلمسازها و آدم اول فیلم تصمیم میگیرند که ماجرا را پیگیری و از ابهامها پردهبرداری کنند. پرده که میافتد، سازندگان – و بینندگان جدیتر – تکان میخورند…
دوست داشتم بیشتر از داستان فیلم و بخشهایی از آن میگفتم؛ اما نگرانم که بعضی از کسانی که قصد تماشای آن را میکنند، دمغ شوند.
×××
آدمها معمولا دوست ندارند که آیینهء صاف و دقیقی جلوشان گرفته شود. مثلا زیاد پیش میآید که کسی در مورد خودش از دیگری نظر بخواهد، اما با شنیدن نظر بیاشوبد و بجنگند! یادم هست که زمان اکران فیلم سلام سینما، ساختهء محسن مخملباف، عدهای از بینندگان با عصبانیت میگفتند که کارگردان افراد را سرکار گذاشته و تحقیر کرده است. من تصور میکردم که چنین نیست، اما ما رگههایی از خود خودمان را در آن میبینیم و برآشفته میشویم. با این فرض؛ گربه ماهی هم فیلمی نیست که مذاق تمام بینندگان را خوش آید. کما اینکه در وبسایت معتبر روتن تماتوز میبینیم که نظر کارشناسان مساعدتر از بینندگان است.
آدمها نوعا دوست دارند تحسین شوند و محبوب باشند. شبکههای اجتماعی – در راس آنها فیسبوک – در اصل قرار است که پیوندی باشد بین آدمهای آشنا، اما از نگاهی دیگر محل مناسبی است برای ساخت هویتهای مجازی دروغین برای برای برآورده شدن میل یا نیاز به تحسین و دوست داشته شدن. اما سوال این است که ما به چیزی میگوییم دروغین یا دروغگویی؟ به فرض مثال اگر من عکسهایی از خودم بگیرم و آنها را شدیدا ویراش کنم و برای مشاهدهء افراد موردنظر منتشر کنم، دروغ گفتهام؟ اگر سرم را روی بدن یک ورزشکار بگذارم چهطور؟ پرپشت کردن مو و صاف کردن افراطی پوست چه فرقی دارد با مونتاژ سر و بدن؟ آیا در ذات شباهتهای آشکاری ندارند؟ اینها محل بحث است، اما زمانی که چند تا هویت مجازی دیگر به شکل خانمها و دختران دلربا درست کنم و از طرف آنها پای عکسهایم قربان صدقه بگذارم، آنگاه تقریبا قاطعانه میشود گفت که دروغگو و فریبکار هستم.
یک منظر بحث این است: چرا چنین کردهام؟
گربهماهی بدون اینکه از ابتدا بخواهد، وارد این بحث میشود. کسی که امثال این دروغها را میگوید قصد شیادی و جنایت نداشته است، صرفا میخواسته به آرزوها و رویاهای از دست رفتهاش پر و بالی بدهد. در واقع او در زندگی شخصی صبور و فداکار است، ایثار میکند. خود را وقف خانواده کرده، قریحه هنری دارد، رفتار نرم و دوستانهای نیز دارد. اما بازیای را آغاز کرده که امکان دارد نتایج ناخوشایند غیرمترقبه داشته باشد. او هویتهای مختلفی در فیسبوک ساخته و آنها را مدیریت میکند، در عوض این کار به غیر از تحسین و توجه چیزی نصیبش نشده است (چیز بیشتری هم نمیخواسته).
زن میانسال چاقی که ساعتها از روز را به بیمارداری و تیمارداری میگذارند و رویاهای جوانی و استعدادهایش را بر باد رفته میبیند، و اکنون به ساخت هویتهای مجازی عامهپسند مشغول است و بدین وسیله چیزهایی که دوست داشته در واقعیت زندگی غیر مجازی خود بشنود، در پیامهای فیسبوک میبیند. با او چه برخوردی میتوان کرد؟ چهقدر میتوان سخت گرفت؟
گربهماهی را گیر بیاورید و تماشا کنید، توصیه اکید میکنم؛ حتی خواهش میکنم. تماشا کنید و بیندیشید. هنگامی که فیلم تمام شد، من در تنهایی نیمه جلوی تلویزیون کف زدم. چون به نظرم رسید که یکی از بهترین فیلمهای زندگیام را تماشا کردهام.
عنوان از متن ترانه یکی از آهنگهای کلد پلی گرفته شده است.
فروشگاه مجازی کفش زاپوس را احتمالا اتفاقی شناختم. به علل روشن، هیچ گاه مقدور نشده که از آن خرید کنم و از مشتریداری و خدمات مشهور زاپوس شناخت نزدیکی پیدا کنم اما همیشه در بررسی کفش به آن سری میزنم و در حین بررسی ناخودآگاه تحسین میکنماش.
با این حال تا کنون گذارم به صفحهء ارزشها و باورهای سازمانی این فروشگاه نیافتاده بود، امروز به اتفاق این بخش را کشف کردم و از خواندن سطر سطر آن لذت بردم. فرازهایی از آن واقعن الهامبخش و تحسین برانگیز بود، مثل این:
Yet no matter how much better we get, we’ll always have hard work to do, we’ll never be done, and we’ll never “get it right.”
به نظر من، ممکن نیست که در شرکتها بدون تکیه بر اصول روشن و پایدار موفقیت بزرگی کسب شود، و زاپوس جوان آخرین شرکتی است که این نکته را به من گوشزد کرده است.
آیفون۴ – طراحی جانی آیو
آیفون۴ از نظر طراحی مسلما یک اثر هنری برجسته و کلاسیک است که تردید ندارم درآینده در موزهها نگهداری خواهد شد. موضوع تیراژ باعث شده که چنین آثاری منزلت لازم را در چشم بعضی از ناظران نداشته باشد.
از این سری
پیش از این قسمتی از این نامه را نقل کردهام. این بار میخواهم همهء آن را نقل کنم. میخواهم بزرگترین نقلی که تا کنون در این وبلاگ بوده را منتشر کنم و میخواهم بگویم که به نظرم این یکی از حکیمانهترین و زیباترین چیزهایی است که به فارسی خواندهام. میخواهم بگویم در هر پاراگراف، هر جمله و هر کلمهء آن حکمتی میبینم که از جنس حکمت ازلی و ابدی است. جسارتا میخواهم بگویم که اگر از گروهی هستید که «میگذارم بعدا سرفرصت میخوانم»، این نامه برای شما نیست. این نامه برای کسی است که بارها و بارها بخواندش و هر بار موهایاش سیخ بایستد.
و میخواهم بگویم که اگر ما معرفت داشتیم، این متن باید خیلی شناختهشدهتر از اینی بود که الان هست.
***
دوست جوان من
نامهء سرگشادهء شما را خواندم. اما نمیدانم چه زمانی بود و چه زمانیست که جواب می دهم. در این ماه من پیر شدهام، عقلم را باختهام و راه و رسم نوشتن را فراموش کردهام. چیزی به عقلم نمیرسد که بگویم. رگهای من مثل موهای سر من درازشده و بیرون از تن من نبضشان میزند. وقتی که پاهای من از طرفی دارند میروند، دستهای من در خانه ماندهاند. نمیدانم شما در کجا هستید. به هر اندازه فکر میکنم که شما جلال آلاحمد بوده و حالا به شکل کدخدا رستم درآمدهاید، سر در نمیبرم. این است که به شما جواب می دهم:
دوست جوان من، من شما را به هر لباس که در بیایید میشناسم. چرا خودتان را از من پنهان میدارید بوقلمونها را پیش انداخته میخواهید به من بگویید که کدخدا رستم هستید؟ ولی شما او نیستید، من میدانم شما جلال آلاحمد هستید که به این صورت درآمدهاید. از خیلی وقت پیش به هواداری شعرهای من برخاسته بودید. زمانی که من عقل داشتم و شعر میگفتم، حس میکردم که شما محرومیتهای مرا درک کرده فقط بهرهای را که شعر است و آن را در زندگی نتوانستهاند از دست من بگیرند، بهجا آوردهاید. من هم از شما کمال امتنان را داشتم. مسلم است در عالم هنردوستی وظیفهست. وقتی که کسی از کسی حمایت میکند، آن کس مانع از حمایت او دربارهء خودش نمیشود.
اما من به بینهایت پیر شدهام. اوضاع کواکب در این ماه به همین دلالت میکرد. هرچه سعی میکنم تمام سطور نامهی شما را بخوانم، قادر نیستم. عینک را که به چشم می گذارم، مثل پیالهء بلور بدلی در روی بینی من جداشده در پیش روی من قرار میگیرد. مثل اینکه به من دهنکجی میکند میگوید حالا اگر میتوانی بنویس. من با پسماندههای عقلهای پیشام است که شاید دارم مینویسم. هوای روزگار ما بد شده است. همه چیز عوضشده. جوانها هم با من به پیری رسیدهاند. عقل از سرشان به در رفته است. میبینم در صحرای سوزانی هستیم. معلوم نیست شب است یا روز. خون از روی زمین به جای دود بلند می شود. مردم لخت و گرسنهاند. خود جوانها هم. چشمها در کاسهء سر دو میزند. به آنها میگویید: اسلحه بردارید یکدیگر را هدف کنید. میگویند: جنگمان نمیآید. با همه بیعقلی میپرسند چرا؟ میگویید لااقل با هم کینه داشتهباشید. از یک کار بیمایه هم دریغ دارند. اما وقتی که میگوییم با هم دوست و برادر و غمخوار هم باشید، میگویند حاضریم. تعجب است اینقدر از این حرف خوشحال میشوند که رقصشان میآید. هوای سرود خواندن به سرشان میزند. چیزهایی را میخواهند که شما میگویید نباید بخواهند. میخواهند راه چاره را پیدا کرده به خانهء همسایههاشان بروند ببینند آنها هم همینطور زندگی میکنند یا نه!
بیخودی نیست که من تعجب میکنم. من تمام عمرم به عجبعجب گفتن گذشت. از در و دیوار چیزهای عجیب و غریب میبارد. در شهرها شاگردها به استادشان درس می دهند. بیخود نیست افرای بلندقدی را که من به این قد و قامت رسانیده ام میگویند بوتهء فلفل است.
اما سی سال پیش هم همین حرفها را میزدم. به کلی همه چیز از یادم نرفته است. میدانید در آن زمان من عقل داشته، شعر میگفتم و در آن دنیا این حرفها را به شعر درمیآوردم. فکر میکردم چرا مردم به جان یکدیگر میافتند. تازه این فکر به سراغ بیدارکردن من نیامده است. دلیلاش شعرهای فراوانیست که دارم. به طوری که خود شما هم فکر میکردید و تازه و به زحمت اول جوانی شما بود و اول گل عقل شما که حالا دارد میوهء پیوندی از رقم دیگری میدهد. به شما که عقلتان در سرتان است به اینها نصیحت کنید. مگر این همه نصایح که دیگران کردهاند برای اینکه مردم روبراه شوند، چیزی از کیسهء آنها کم آمده است؟ اما مثل اینکه چیزی هست که شما میدانید و دیگران نمیدانند. مگر در عوالمی که شما زندگی میکنید، دانستن انحصاریست برای خود شما؟ یا آنهایی که عقلشان به جاست، حسدشان پابرجاتر است؟
مردی که اصلن در کاسهی سرش جای چشم نیست، متصل در پهلوی دست من مینشیند و به من میگوید تو غلط میگویی! من به او میگویم: تو عقل داری، اما انصاف نداری! بین من و این مرد متصل جر و بحث است. این مرد پای خود را از روی غیظ کنده بالای سرش میبرد که بر من بزند. من فرار میکنم. در کمال بیعقلی خودم می فهمم چاقی زیاد مرض است و آدم را میترکاند. نکند که عقل زیاد هم همینطور باشد و آدم را رو به خطر ببرد. درست به یادم نمیآید در کدام یک از کتابهای «اوژن سو» بود گویا که مطالبی را در وصف دیوانگان میخواندم. حس میکنم که دیوانگان عالم خوشی دارند. هرچه که دلشان می خواهد برایشان مهیاست. اما حالا فکر میکنم مگر همهی آسیاها با آب میگردند؟ مگر ممکن است همه مثل شما فکر کنند؟ این چه اصراریست که من دارم از آتش، یخ درست کنم.
شما دو شاخ تیز درآورده به من میدهید که به سرم نصب کرده، حمله کنم! تعجب است از شما یا از من یا از کسی که در میان ما نیست. شاخ فقط علامت توانایی و بزرگیست. خدایان ایلامی و سومری هم شاخ داشتند. اما خدایی و بزرگی این نیست که به جای اینکه به مصرف آفریدن برسد، به مصرف قطع نسل بندگان برسد. چطور است که علامت توانایی در زمان ما فقط اسباب خرابیست! من نمیفهمم و عذر من خواستهست. من عقل درستی ندارم. شما که این معما را سر و صورت دادهاید، آنهم پیش روی من گذاشته می گویید بفهمم. اما من اینقدر در نتیجهء سن و سال زیاد، خرفت و کودن شدهام که هرقدر شما استادی بهخرجداده کشتن و کشتهشدن را به من یاد بدهید، استادی شما به هدر رفته البته یاد نخواهم گرفت. خود شما هم لابد عمل این کار را بلد نیستید. این کار خیلی مشکل است. آدم به جای اینکه زندگی کند، زودتر میمیرد. آدمهایی که عقلشان را در نتیجهء صدمات فراوان زندگی از دست دادهاند دارای حس مخصوصی میشوند که همین حس در آنها به منزلهء عقل است. عقلی که یک مورچه بهکار میبرد و او را از گرداب میراند، به مراتب در نزد امثال ما ترجیح دارد بر عقل فیلسوف عالیمقامی که با عقل و فلسفه اش خودش و مردم را به گرداب میاندازد.
من فکر میکنم که وقتی از پس و پیش به یک آدم هنرمند دستور میدهند، سلامت ذوقاش را از دست میدهد. به یک آدم زنده هم وقتی زیاد سر و کله بزنند، حواسش پرت میشود. طرفین مشابه این قضیه به ما میفهماند حساب زندگی حساب جور با آن فکری نیست که ما داریم. زندگی و کار کردن آن نیست که تمام و تمام از روی فکر و دستورالعمل به وجود آمده است، بلکه نیروییست که این همه فکر و دستورالعمل از آن به وجود میآید و خود زندگیکردن اصل است. بنابراین چهبسا ممکن است که فکر ما به اشتباه برود. موازنهء عقلانی ما در خصوص اشخاص و افکار آنها و سایر اشیا با تجربیات بعدی جور درنیامده محتاج به مرمت و تکمیل باشد و در راه عمل ما را به سهوی برخورد بدهد. حال آنکه قضیهء حسی قضیهء سادهتر و اصلیتر است. ممکن است بهتر و رساتر از قضایای عقلی واقعشده ما را به مقصود برساند. به من میگوید علت اینکه زنها گاهی روشنبینترند این است. مردها با اجتهاد عقلیشان در خصوص قضیهء واحدی که موضوع تشخیص هردو خصوص است چه بسا انحراف جسته، روشنبینی خود را منطقی و فلسفی ساخته، کور میکنند. اگر عقلام را از دست نداده بودم، الان بهچه خوبی این قضیه را حل و فصل می کردم، افسوس نمیتوانم. دستهای من بدون فرمان من مینویسند. به محض اینکه میخواهم بنویسم، خطها دو زده، عوض می شوند. در عوض به واسطهء آن حسی که دارم، ناراحتی من کمتر است. موقع مسالمت و مدافعه را از هم تشخیص می دهم. من نیستم. من برای خودم فکر نمیکنم. وقتی دیگران جنگشان نمیآید چه میشود کرد! این حقیقتیست.
موارد دوستی و صلح و صفای من با دیگران شادابتر است. پدران ما گفتهاند: «دوستی بیجهت شنیده، اما دشمنی بیجهت نشنیدهایم»، میخواهم خلفالصدق آنها باشم. حالا که پیر شدهام و به جزین چیزی نمیفهمم، چه میشود کرد. حقیقتن ما را چه میشود؟ چه رسیده است، که این حس ناچیز را بهتر از آن عقل با همه چیز ندانیم که در دیگران اسباب معطلی و سرگردانیست؟! من مانند عنکبوت وقوع طوفان را حس کرده، به تعمیر تارهای خود میپردازم. با همان عقل مخصوص خود وقتی که هوا طوفانیست درهای اتاقم را میبندم. حس میکنم شکستهشدن در و پنجرهها و پرکردن گردوخاکها در اتاق ضرورت ندارد. ضروریتر از همه چیز زندگیکردن است، دلم به شاخههای نسترنی میسوزد که تازه گل سفید داده و سر به دیوار اتاق من گذاشتهاند. میترسم گلهای نسترن مرا توفان از بین ببرد. برای آنها فکر دیگر میکنم. تلاش من در زندگی که با هرگونه محرومیتها دست به گریبان بودهام، این است. آیا نامهء شما در خصوص تلاش من بود؟ آیا باید سطور را وارونه خواند تا معنی جداگانه بدهد؟ و شما میدانید هوش و حواس من وارونه شدهاست؟ با این همه مطالب عقلانی خودتان را به نام آدم پیر شدهای حرام کردهاید که هذیانهای او را تحویل بگیرید؟ یا در خصوص خودم فکر کردهاید که حرف می زنم و از کسی توقع دارم؟ شما که سینهتان از رنج مالامال بود و میگفتید «از رنجی که می بریم»، به عقلم نمیرسد چطور در زمان پیری من سینه را به کورهء آتش و فولاد تبدیل کردهاید! ولی گمان نمیبرم. دودهایش همه جا را گرفته، تاریککرده و باز من گمان نمیبرم. من از هیچکس گله مندی ندارم [کلمه ای جا افتاده] و ملامتدیدن عادت دارم. روی مهربان من به طرف همه است. حتا نسبت به کسانی که نسبت به من به خطا قضاوت میکنند. من فقط به حال آنها رقت میکنم. ثمرهء صبر جمیل من آن است که امیدوارم کسانی که روی زخم من درمانی نمیگذارند روی زخم خودشان درمان گذارده شود. اگر راجعبه این حرفی داشته باشید باز به عقلم نمیرسد. امیدوارم خودتان باشید که این جواب را به شما مینویسم.
امیدوارم که پیر شوید مثل من که پیر شدهام. این بزرگترین دعاییست که پیران در حق جوانان میتوانند داشته باشند.
نیما یوشیج
خرداد هزاروسیصدوسی و دو

کسی از گربههای ایرانی خبر نداره یک اثر هنری است در ستایش از هنر و در ضمن قسمتی از چهرهء زندگی ایرانی معاصر را با چیرهدستی نشان میدهد. چیزی که موجب میشود مخاطب نگاه جدیدی نسبت به یک موضوع پیدا کند و این یکی از بهترین کارهایی است که یک اثر هنری میتواند انجام دهد. بهترین فیلمهایی که دیدهام، شانههای بیننده اهل شعور را میگیرند و تکانتکاناش میدهند؛ گربههای ایرانی با قوت چنین کاری با تماشاگرش میکند. پیداست که آفرینندگان آن با زحمت و مشقت سعی کردهاند بخشی از تعهدی را که نسبت به بعضی از چیزها در خود احساس میکردهاند، بازنمایند.
من کاری ندارم که این اثرمجموعه ویدیو کلیپ است یا مستند یا شاخصههای فلان نظریه را برای فیلمسینمایی بودن دارد یا نه. این یک کار به غایت دیدنی و شنیدنی است که من فیلم میدانمش، یکی از بهترین فیلمهای ایرانی که تماشا کردهام. گربههای ایرانی موزیکالی شریف، نجیب و قدرتمند است که قصهء اصلیاش زنده به گور کردن روحهای مستعد است.
با فروتنی ممنونم از هنرمندانی که کارشان الهامبخش گربههای ایرانی بوده است.
* عنوان یادداشت برگرفته از متن یکی از آهنگهایی است که در فیلم پخش میشود.
مردانی هستند که با هزار زحمت و سختی سقفی میسازند و زیر آن استعداد جمع میکنند، به قصد اینکه از مجاورت و تلاش و تبادل اندیشه این استعدادها محصولاتی تولید شود. اگر صاحبان استعداد چنین سقفهایی نیابند، معلوم نیست که بر سرشان چه بیاید – احتمال زیاد میرود که به علت حس تنهایی و عدم سازگاری با محیط شوربخت شوند. از طرفی مشتریها و طالبان چنان محصولاتی نیز از بهترین کالاهایی که میتوانند داشته باشند، محروم میشوند.
دنیا با وجود این مردان جای بهتری است. پس فروتنانه کلاه از سر بر داریم و قدرشان را بدانیم، محصولاتشان را در حد توان خریداری کنیم تا به آنان پیام برسد: «شما تنها نیستید، شما را میفهمیم و دوستتان داریم».