مردانی هستند که با هزار زحمت و سختی سقفی میسازند و زیر آن استعداد جمع میکنند، به قصد اینکه از مجاورت و تلاش و تبادل اندیشه این استعدادها محصولاتی تولید شود. اگر صاحبان استعداد چنین سقفهایی نیابند، معلوم نیست که بر سرشان چه بیاید – احتمال زیاد میرود که به علت حس تنهایی و عدم سازگاری با محیط شوربخت شوند. از طرفی مشتریها و طالبان چنان محصولاتی نیز از بهترین کالاهایی که میتوانند داشته باشند، محروم میشوند.
دنیا با وجود این مردان جای بهتری است. پس فروتنانه کلاه از سر بر داریم و قدرشان را بدانیم، محصولاتشان را در حد توان خریداری کنیم تا به آنان پیام برسد: «شما تنها نیستید، شما را میفهمیم و دوستتان داریم».

این هم از آن چیزهایی که از فرط نزدیکی و علاقه، جز زندگی میشود و آدمی یادش میرود که چند کلمه در تحسین آن بنویسد: آلبوم بالا اثر پیتر گابریل. این مجموعه با ده آهنگ بلند – نود درصد از آهنگهای آن بیش از شش دقیقه هستند – از غریبترین چیزهایی است که به عنوان موسیقی شنیدهام: بسیار حسابشده و پر از ریزهکاری، تامل برانگیز، تلخ و به شکلی حکیمانه.
بالا را گابریل با فاصلهء ده سال از آلبوم استودیویی قبلی خود عرضه کرد، میگویند مدت ضبط آن پنج سال به طول انجامیده و هر چه بیشتر به آهنگهای آن گوش دهید، بیشتر متوجه میشوید که این سالها صرف چه شده است. البته این آلبوم جدید نیست و حدود هفت هشت سال پیش به بازار آمده است. موجب آشنایی من با آن هم شروین بود که با صبری مثال زدنی یکی از بهترین قطعاتش را با استفاده از یک اتصال اینترنت نفتی از شهرستان برایم ارسال کرد!
موسیقی گابریل در آپ، باید با گوش صمیمی شود. این موسیقیای نیست که در لحظه اول اکثر آدمها را جذب کند، اما زمانی که جذب کرد، رها نخواهد کرد!
پدر عزیزم در آخرین یادداشت وبلاگشان – که پس از مدتی نسبتا طولانی از یادداشت قبلی منتشر شده است – از مشغولیت پسندیده اخیرشان نوشته و این مشغولیت را علت ننوشتن در سندروم عنوان کردهاند. ضمن تبریک به ایشان و دیگر بانیان شریف کار مهمی که شرحاش را دادهاند، عرض میکنم که حتی کاری چنین مهم دلیل محکمهپسندی (!) برای ننوشتن وبلاگ نیست. امیدوارم که از این پس شاهد انتشار منظم سندروم باشم. زمانه، زمانهای تاریخی است و هنگام نوشتن، در آینده این نوشتهها کنار هم گذاشته و در مورد اهمیتشان قضاوت میشود.
بارها از ضربالمثلها صحبت کردهام. این بار میخواهم از یک گوهر فراموش شدهء دیگر یاد کنم؛ میگوید: «آفتابه و ابریق یک کار میکند، اما وقت گرو گذاشتن تفاوتشان معلوم میشود».
لذت نبردید؟ من بار اولی که شنیدم، میخواستم دور اتاق صد دور بدوم؛ از شوق!

استیو جابز توسط مجلهء فورچون به عنوان مدیر دهه انتخاب شد. به نظر من نام جابز به عنوان یکی از مهمترین مدیران عصر جدید در تاریخ این رشته ثبت خواهد شد. پیش از این در مورد او نوشتهام و فعلا چیزی به آن اضافه نمیکنم. اگر علاقهمند به مدیریت، اپل یا عملکرد جابز هستید، مطالعهء مطلب فورچون را توصیه میکنم. همچنین مطالعهء نظر بعضی از اهل فن و تماشای عکسهای کمتر دیده شدهء او، خالی از لطف نیست.
به عنوان یک مسافر دائمی متروی تهران، بارها حسن مدیریت حاکم بر آن را تحسین کردهام. به نظرم ساختن و گرداندن متروی شهری در ابعاد تهران یک کار شاق و طاقتفرسا است و کاستیهای پنهان و پیدا مانع از تحسین بانیان و گردانندگان نمیشود. صرف تمیز و امن نگهداشتن این مجموعهء عظیم کاری است سترگ. استخراج هر وجب خاک از اعماق زمین و ساخت سازههای عظیم به زبان آسان میآید و این فقط یکی از مشتقات است. متروی تهران در فرهنگسازی مسافرت شهری نیز موفق بوده و توانسته آداب مناسب استفاده از این وسیله را کمابیش جا بیندازد.
این اواخر متوجه شدهام که نظم معمول در حرکت قطارها گاه به هم میخورد و سر و وضع بعضی از ایستگاهها نشان از کمبود بودجه چشمگیر این مجموعه دارد. تا جایی که اخیرا یک خبرگزاری دولتی از زبان یکی از اعضای شورای شهر نیز رسما به این نکته اشاره کرد. میگویند که بودجه متروی تهران مدتها ناکافی بوده، اما در ماه مهر اعلام شد که بودجهء کلانی به آن اختصاص خواهد یافت. ظاهرا کشمکشها همچنان ادامه دارد، این طور که میگویند مناسبات سیاسی در کار است. من نمیدانم که ورود سیاسیکاری به مناسبات چنین عنصری که در زندگی شهری تقریبا به اندازهء نان شب واجب است، چهقدر عاقلانه، اخلاقی و دوراندیشانه محسوب میشود.